به تصویر درختی
که در حوض
زیر یخ زندانی ست،
چه بگویم؟
من تنها سقف مطمئنم را
پنداشته بودم خورشید است
که چتر سرگیج هام را
همچنان که فرو نشستن فواره ها
از ارتفاع گیج پیشانی ام می کاهد
در حریق باز می کند؛
اما بر خورشید هم
برف نشست.
چه بگویم به آوای دور شدن کشتی ها
که کالاشان جز آب نیست
آبی که می خواست باران باشد
و بادبانهاشان را
خدای تمام خداحافظی ها
با کبوتران از شانه ی خود رم داده...
#بیژن_الهی
@naghdehall
گُمان میرود به همین شیب
که از کنارِ خانه تا فرازِ تپّه و آن چند درخت میرود.
چه نزدیکند !
من هیچ نمیگویم.
من هیچ نمیگویم.
تنها، فشارِ ملایمی که مُشتِ تو میآرد
برین خوش هی زرّینِ پُر تلألوی تاریک. _
و این که با یک نگاه
گاه
چشم اندازْ کامل است.
تنها
توانِ کشیدنِ نفسی بلند
در فضای سفید _
و خُفتن
در تمامیی آنچه به یاد میآید
از دیروز، پس از رگبار...
▫️ شعری از بیژن الهی
▫️ عکس: بروس دیویدسن
▪️آستراخان کافه | مجالی برای همهوایی | کانالی برای راه یافتن به جهان سیال موسیقی و ادبیات
ماه شبهای پریشانی حبابی بیش نیست
پرتو رخساره ی او بازتابی بیش نیست
پس فریب وعده ی غول بیابان را مخور!
چشمه ی آبی که میبینی سرابی بیش نیست
زندگی در آستین خنجرنهان کرده ست،آه
خنده ی دندان نمای او نقابی بیش نیست
ساده میگویم؛چنین که زیرقولش میزند
حتم دارم مشتری بدحسابی بیش نیست
روح عاشق را فدای جسم سفالی مکن!
ظاهر دنیای ما رنگ و لعابی بیش نیست
در شگفتم چیست معنای شب و روز جهان
پرسشم اما سؤال بی جوابی بیش نیست.
#رضا_حدادیان
@naghdehall
از روز و شب ملولم و از ماه و سال هم
دل کندهام ز هستی و از قیل و قال هم
ما را غم زمانه به پایان نمیرسد
زآینده خستهایم ز ماضی و حال هم
دیگر اثر نمیکند اینجا به جان من
شادی که هیچ، غصه و رنج و ملال هم
در چشم من سپید و سیاه جهان یکیست
مرداب شب گرفته و آب زلال هم
تنها نه دل گسستهام از خشت و خاک عقل
دل کندهام ز آب و هوایِ خیال هم
ما را غمی ز بیش و کم زندگی نبود
اندیشهای به شوکت و جاه و جلال هم
نقصان گرفت عمر و به پایان رسید راه
بیم زوال و دغدغههای کمال هم
تنها زمانه نیست که فرسود جانِ من
رنج فراق و شوقِ امیدِ وصال هم
پاییز 1384
#اقبال_مظفری
https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA
غوغا بر سرِ چیست؟
بیرنگان، رنگیان را به بردهگی میخوانند
می گویند:
« ـــ به شهادتِ صریحِ سندی عتیق
نیمروزی در زمانهایِ از یاد رفته
بازماندهگانِ توفانِ بزرگ را
بر عرشهیِ کشتی
به نمایشِ شرمگاهِ پدرِ مشترکِمان
از خنده بیتاب کردهاید.
حالیا عارفانه به کیفرِ خویش تن در دهید!»
غوغا بر سرِ چیست؟
بیکارهگان
هر گروه،کنایتی ظریف را به نیشِ خنجر
گِرد بر گِردِ خویش،
ـــ خطی بر خاک کشیده بودند:
ـــ که اینک قلمروِ مقدسِ ما !
و کنون را بر سرِ یک دیگر تاختهاند ؛
که پیروزمند مقدستر است.
چرا که این بَرسَختَن را میزانی دیگر به دست نیست
هیاهو از اینجاست:
جنگآورانِ خسته،
شمشیر در یک دیگر نهادند تا، ـــ
حق که راست؟
غوغا بر سرِ چیست؟
ظلمت پوشانی از اعماق بر آمدهاند که:
ـــ مجریانِ فرمانِ خدائیم !
شمشیری بیدسته را،
در مرزِ تباهی و انسان در نشاندهاند؛
ـــ و بر سفرهای مشکوک،
جهان را به سادهترین لقمهئی بخش کردهاند:
ـــ « ما و دوزَخیان !».
https://t.me/sedaelirav