کسی که میگوید
امید بستن دیوانگیست
نمینشیند در کنجِ آسمانها
تویی که حتی میخندی
در انتهای زمانها
درفصل گل پریدی واینک شکسته بال
دربرگریزِ خاطره هابازگشته ای!
بنشین کتاب خاطره هارا ورق بزن
این برگهایِ زردوخزاندیده ی غزل
درحسرتِ نوازشِ چشم تومانده اند
دلبندِ دلشکن!
بنشین ورق بزن
بنشین تمامِ دلهره هاراورق بزن !
شعری از : #حسن_اسدی_شبدیز
https://t.me/hassanasadishabdiz
اجرا : #ش_شهرزاد
✨✨✨✨
از تو حرف میزنم، بهار میشود
با تو حرف میزنم
پرندگان جواب میدهند
وای اگر تو حرف میزدی!
#شعر_کوتاه_نیمایی
#طبیعت
#اردیبهشت
#تو
#مرتضا_دلاوری_پاریزی

کشیدم دامنش را مثل دامان عروسکها
هوا شد غرق شب بوها، زمین شد فرش پولکها
صدای سازها لرزاند ساق سکهپوشش را
تکانی خورد و چرخی زد، به هم خوردند قلکها
گرفتم شانههایش را و نوشیدم صدایش را
به خواب چینهها پیچید پچ پچهای پیچکها
شرر زد بر لبم نامش، رها شد عطر اندامش
به هم نزدیک شد لبها، یکی شد قاب عینکها
عروس خوابهای من! بیا در حجلهی مهتاب
چراغان کن تنت را با گلایل ها و میخکها
رها کن بر تنم گنجشکهای بوسههایت را
که امشب تا سحر خواب است چشمان مترسکها
من از نخ.های آوازم برایت دام میبافم
تو می رقصی به بامم مثل رقص بادبادکها
تو آن آبی که میریزند در پشت مسافرها
تو آن شیری که مینوشند در گهواره، کودکها
تو رقص ماهی الهام در پاشویهی کاشی
تو برق شادمانی در صدای سیرسیرکها
بیا در بسترم آهسته پلک خواب سنگین کن
که در گوشت بخوانم قصه.ی شهر عروسکها
شاعر: شهرام محمدی (آذرخش)

باغم، باغی که نوبهار ندارم
سیب که سهل است؛ سایهسار ندارم
دریایم -بیغریق و بیمروارید-
موج ندارم، بَلَمسوار ندارم
گریه ندارم، که شانههاش بلرزد-
-سنگ صبوری که در کنار ندارم...
قلبی دارم...که بهتر است نلرزد
وقتی یک سکه اعتبار ندارم
عاشقیِ تازه را قرار ندارم
از کسی آغوشی انتظار ندارم...
شاعر: محمدجواد شاهمرادی