اگر چه در شعر منطق معمول در نثر و نوشته های استدلالی رایج نیست، مگر در اشعار تعلیمی ، اما روابط میان اجزای شعر مبتنی بر نظمی است که می تواند مخاطبان را با خود همراه کند.
اگر می گوییم که در شعر ، منطق معمول رایج نیست این گونه هم نیست که شعر آمیزه ای از جملات و عناصر درهم ریخته باشد و هیچ ارتباط ونظمی این اجزا را به هم نپیوندد.
نظام منطقی در شعر ، اغلب چون سایه ای از منطق معمول است که با تصرف خیال و خلاقیت شاعرانه روابط میان اشیا و پدیده ها را از حالت عادی به حالتی بدیع و هنری ارتقا می دهد.
در این دو بیت از حسین منزوی تأمل کنید و ببینید چگونه اشیا معمولی در نظامی برتر از منطق معمول سامان گرفته اند:
همواره عشق بی خبر از راه می رسد
چونان مسافری که به ناگاه می رسد
وا می نهم به اشک و به مژگان تدارکش
چون وقت آب و جاروی این راه می رسد
کلمات این شعر یعنی؛ /عشق- خبر- راه - مسافر- اشک – مژگان- آب – جارو/ به دلیل پیوندهایی که در منطق معمول دارند به هم نزدیک هستند اما شاعر از همین مجاورت بهره ای هنری می برد و روابطی جدید میان آن ها برقرار می کند.
همین روابط جدید که در زمینۀ ذهنی آشنا برای مخاطبان ساخته شده موجب می شود که ذهن خوانندۀ شعر ، این منطق خاص را بپذیرد و نه تنها احساس بیگانگی نکند بلکه از تازگی آن لذت ببرد.
هنر شاعر در آن است که میان منطق آشنای اذهان و منطق ناشناختۀ تخیل شاعرانه پیوند برقرار کند و مخاطبان شعر را از دنیای عادی و مأنوس و تکراری جدا سازد وبه دنیایی
شگفت و ناشناخته وجدید ببرد.
به این شعر کوتاه از عمران صلاحی بنگرید:
مادرم روی سرم قرآن گرفت
آیه ها در پیش چشمم جان گرفت
ابرها از چارسو گرد آمدند
رفتم و پشت سرم باران گرفت
شعر از یک اتفاق عادی آغاز می شود که برای همگان آشناست، مادری برای بدرقۀ فرزندش او را از زیر قرآن عبور می دهد، اما در سطر بعدی از قرآن راهی به سوی تخیل شاعر باز می شود؛ /آیه ها در پیش چشمم جان گرفت/ در دوسطر بعدی بیان شاعر به گونه ای است که هم از دنیای واقعی تصویری ترسیم می کند و هم از فضای حسی و عاطفی در لحظۀ خداحافظی نشانه هایی دارد، همین آمیختگی میان وضوح و ابهام است که موجب برانگیختگی تخیل خواننده و تأثیر حسی شعر می شود.
#اسماعیل_امینی
https://t.me/fanesher
آیدا...!
این که مرا به سوی تو می کشد عشق نیست، شکوه توست؛
و آنچه مرا به انتخاب تو برمی انگیزد،
نیاز تن من نیست،
یگانگی ارواح و اندیشه های ماست.
#احمد_شاملو
#مثل_خون_در_رگهای_من
همچون خودم
خیالم نیز دو عینک در گریبان دارد
یکی برای فاصله های دور
و آن دیگر برای فاصله های نزدیک
دیروز
دورادور گذر کردی
اما خیال دست و پایش را گم کرد و
عینک مخصوص فاصله های نزدیک را بر چشم زد
و
افسوس
باز هم
ندیدمت...
#شیرکو_بیکس
#شعر_کردی
#آکو_امینی
@poemot
#کانال_شعر_ترجمه
تو مرگ من بودی
می توانستم تنها تو را داشته باشم
زمانی که همه چیز از دستم رفت .
#پل_سلان(1920-1970)
#شعر_آلمانی
#شعر_رومانی
#احمد_پوری
@poemot
#کانال_شعر_ترجمه
بیا بیا که به چشمِ من عاشقانهترینی
ترانهای، غزلی، گوهر، یگانهترینی
به جستجوی کسی بودهام به وسعت دریا
کنون به چشم من ای دوست، بیکرانهترینی!
غزل، نگارۀ پُرنقشِ شاعرانهترینهاست
تو مطلع غزلی، ناب و شاعرانهترینی
به نقشبندیِ زیبایِ کائنات اهورا
پرند عاطفۀ خلقتی، زنانهترینی
تو نیروانۀ رازی، تو آفرینۀ بودا
تو نامههای سلیمان، تو پرترانهترینی
بیا که سبز بمانیم تا همیشۀ دنیا
کنار نام من ای دوست جاودانهترینی
شبی چو شعله بیفکن، شرارهای به دل من
تو پیکِ خلسۀ عشقی، تو عارفانهترینی
زمستان 1373
#اقبال_مظفری
https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA