گاهی برای ابرهای رفته دلتنگم
هرچند میدانم
یک گوشهء این شهر، یا آن شهر
دارند میبارند
ـ ابر است و باریدن ـ
هرچند میدانم
این آسمان ـ هرجا که میبینی ـ
همین رنگ است
اما کویر من
گاهی برای ابرهای رفته دلتنگ است.

خسته میلولند
میروند از لابهلای دودها
میروند از لابهلای هرچه آیینه
هرچه گلگیر و سپر، سخت
زودتر از ما به مقصد میرسند، آری
گاهی اما دیرتر
گاهی اما هیچوقت
گاهی برای ابرهای رفته دلتنگم
هرچند میدانم
یک گوشهء این شهر، یا آن شهر
دارند میبارند
ـ ابر است و باریدن ـ
هرچند میدانم
این آسمان ـ هرجا که میبینی ـ
همین رنگ است
اما کویر من
گاهی برای ابرهای رفته دلتنگ است.

بخل زمانه خاطر آزادمان نداد
ذوقی برای زمزمه ی شادمان نداد
در من یزید عشق کلوخی بسنده بود
شبلی به عمد حکم به الحادمان نداد
عادت چو کرده بود به میدان بی رقیب
استاد فوت کوزه گری یادمان نداد
خشتی به روی خشت نیفزوده زلزله
رویای یک عمارت آبادمان نداد
می خواستیم پر بگشاییم در اثیر
اما مجال ناوک صیادمان نداد
بر گرده من و تو به اغوای عدل و داد
خوش کرد جای و گوش به فریادمان نداد
چون مطمئن نبود جنون از عیار ما
یک تیشه برنده چو فرهادمان نداد
۲۰ اردیبهشت
- شبیه هرچه که باشد تفاوتی نکند !
.....برای کشتن ترسی که می برد نفسش ،
هزار بار دگر
به خود دهد تسکین...
برای ما که ندیدیم جز مشقت و رنج
به جرم کرده و ناکرده
به جرم چیدن سیبی که طعم عصیان داشت
و رنج و دربدری در چنین بیابان داشت،
طلایه های بلایی که می رسد از دور
شبیه هرچه که باشد تفاوتی نکند !
هزار بار دگر،
هزار سال دگر ،
گره به روی گره سرنوشت انسان را !
کلاف کهنه و سردر گمی که تقدیرست
نشان سستی انگشتهای تدبیرست !
۸ بهمن ۹۵