بر دوچرخهٔ لکنته اش نشسته پر غرور
نان سنگک برشته سوی خانه می برد
مرد آرزوی دختران ایلِ سالهای دور!
هومن گلهو
چشمهایت را ببند و
بی هوا لیوان مالامالِ روی میز را بردار و
تا ته
_تلخ یا شیرین
زهر یا شربت_
به کام خویش خالی کن.
عشق اصلاً کار سختی نیست!
هومن گلهو
گاه فکر می کنم که:
دور می زنند
این کنایه ها
مجازها و
استعاره ها
مرا.
صاف و ساده
رُک و راست
بی کنایه و مجاز و استعاره
دوست دارمت.
هومن گلهو
ما
گرفتاران اندوهیم
در کلاف مردم این شهر
درمیان خنده های نانجیب درد
دستهای سردمان را ها نخواهدکرد
هیچکس درکوره راه جاده حسرت
زندگی شاید غروبش
سهم ما بوده است
ما گرفتاران این زخمیم
خسته وتنها
قصه ما قصه تنهایی گنجشک زخمی
در شب سرد زمستان بود
بداهه