سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

مکالمه / سعید سلطانی طارمی

         


درخت گفت به رود:

صدات گوش خراش است

همیشه نعره زنان می دوی به سوی خلاء

همیشه شوق رسیدن به آب های بزرگ

تو را  به کام خودآزاری و شتاب می ریزد

من این شتاب و فغان تو را نمی فهمم

صبور و آهسته.


و رود پاسخ داد: 

کنار مانده ای حال ما نمی فهمی.

اگر مسیر تو هم سوی آفتاب این سان

پر افت و خیز و سرازیر و سنگلاخی بود

اگر تو هم سر و تن روی سنگ سنگ مسیر 

کبود می کردی

از این صبوری و آهستگی مسخره وار

سخن نمی گفتی.


درخت ساکت بود 

و داشت بی آرام

 زمینه ی افق دوردست شرقی را

برای سرزدن آفتاب می پایید

                             4/5/99 ونداربن

عین خیال آینه ها / سعید سلطانی طارمی



می آیی

عین خیال آینه ها واقعی و گرم


در باز می شود.

وارد که می شوی

رقص سکوت می شکفد در دهان تو

لبخنده ی سلام و زمزمه ی ناز


چیزی میان حرف و صدا می پیچد

توی دهان من

چیزی که مست تابش ناز است

چیزی که طعم خنده ی ایجاز است


و بوسه های تو 

با شور بی مهار جهان را

از عشق و اشتیاق

مواج می کنند


می آیی.

بوی تو در هوای آینه پیچیده.

                 7/9/98

همرکاب/ محمد جلیل مظفری



وقتی که با سپیده‌دمان هم‌رکاب شد

در شرق دور هم‌سفر آفتاب شد


تابید، صبح سر زد از آفاقِ دوردست

خندید، قند در دل آئینه آب شد


هر غنچه‌ای که بر سر راهش دهان گشود

از شرم سر فکند و ز خجلت گلاب شد


صد باغ تاک بر سر راهش جوانه زد

صد خوشه رَز به شوق لبانش شراب شد


پیچید باد در گرهِ گیسوان او

چون گردباد دستخوش پیچ و تاب شد


مارا چه حاجت است به ماه پریده رنگ

وقتی که شب به حرمت او ماهتاب شد


بستیم بر درختِ محبت دخیلِ عشق

گویی دعای سوته‌دلان مستجاب شد


هفتم مرداد ماه ۱۳۹۹

#محمدجلیل_مظفری 


http://t.me/barfitarinaghosh

توضیح

بدلیل ابتلا به کرونا و بستری در بیمارستان این ماه شرمنده از پست شماره جدید خواهم شد.

در قرنطینه/ مهدی عاطف‌راد


در قرنطینه غریبانه به تنهایی می‌اندیشم

و به رنجی که بشر می‌برد از غربت زجرآور خود .

 

ما در این گوشه‌ی منظومه‌ی خورشیدی

بر زمینی که پر است از آدم

در میان همه‌ی آدمها

چه غریبیم و چه تنها!

و چه این تنهایی دلگیر است!

 

ما در این گوشه‌ی زندان جهان محکومیم

که بسی بیشتر از طاقت و ظرفیت خود

بار هستی را بر دوش کشیم

زیر آن له بشویم

و صبورانه تحمل بکنیم.

 

هفت میلیارد بشر روی زمین

همگی تنهایند

همگی در همه‌ی عمر پی یافتن چیزی هستند

که کنند

حفره‌ی خالی تنهایی‌شان را با آن، شاید، پر

و دهند

درد بی‌درمان بودن را با آن، شاید، تسکین.

 

در قرنطینه غریبانه به تاریکی می‌اندیشم

به غم‌انگیزی خاموش شدن

و فراموش شدن.

 

در قرنطینه چه تنها هستم!

در قرنطینه به خود می‌گویم

آه از این تنهایی!

چه قرنطینه‌ی جانفرسایی!