سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

رنگهای تابلوهای شعر نیمایوشیج/ مهدی عاطف‌راد


دشت از گل شده هفت‌رنگه

(افسانه)

 

به جز رنگهای سفید و سیاه که رنگهای غالب در تابلوهای شعری نیما یوشیج هستند، رنگهای دیگری هم در این تابلوها دیده می‌شوند- رنگهای روشنی که به این تابلوها جلوه و جلایی جذاب و چشم‌اندازی باصفا بخشیده‌اند، به ویژه رنگهای زرد و طلایی و قرمز و سبز و نیلی و کبود.

 

نیما در بعضی از شعرهایش درباره‌ی رنگها سخنانی سروده که نشان دهنده‌ی دلبستگی‌اش به رنگهای گوناگون و ترکیبهای رنگی است، و  بیانگر ذوق بصری و حس زیباشناختی رنگی‌اش- از جمله در "افسانه" که از گلهای رنگارنگی سخن گفته که دشت را هفت‌رنگه کرده:

 

دشت از گل شده هفت‌رنگه

 

یا از نازنینی خندان سخن سروده که بر سر بیشه‌ی بیشل نشسته و گلهای رنگارنگ کوچکی را که از گوشه و کنار چیده، دسته دسته به هم بسته تا به عشقبازان هدیه کند:

 

بر سر بیشه‌ی بیشل اینک

نازنینی‌ست خندان نشسته

از همه رنگ گلهای کوچک

گرد آورده و دسته بسته

تا کند هدیه‌ی عشقبازان

 

یا در شعر "شاه کوهان" از رنگهایی سخن سروده که در بهاران از رنگ خیال جدا می‌شوند و نقشه‌های زیبا و بدیع می‌آفرینند، و رنگهایی که در دامنه‌ی شاه کوهان بر هم فرود می‌آیند:

 

پس از آنی‌که بهار آمد باز

رنگ از رنگ خیالی بگسیخت

شاه کوهان گران بر دامن

طرحی از نقشه‌ی بگسیخته ریخت.

 

شاه کوهان گران را بنگر

نقشه‌ی جغدش خشکیده به سنگ

پای بر جای نه آن‌گونه که دوش

هم‌چو بر رنگ فرود آمده رنگ.

زرد (طلایی- زرین) و قرمز (سرخ- گلگون- به رنگ خون)

 

دو رنگی که بیشتر از سایر رنگها در شعرهای نیما یوشیج دیده می‌شوند رنگهای زرد و قرمز هستند که به عنوان دو رنگ متضاد، گاهی در کنار هم در یک شعر و گاهی دور از هم در شعرهای جداگانه، حضور دارند. اینک نمونه‌هایی از حضور دو رنگ زرد و قرمز با هم در یک شعر:

 

زردها بی‌خود قرمز نشدند

قرمزی رنگ نینداخته است

بیخودی بر دیوار

(برف)

 

از آن زمان که زردی خورشید روی موج

کم‌رنگ مانده است و به ساحل گرفته اوج

بانگ شغال، و مرد دهاتی

کرده‌ست روشن آتش پنهان خانه را

قرمز به چشم شعله‌ی خردی

خط می‌کشد به زیر دو چشم درشت شب.

(ققنوس)

 

زرد می‌گردد روی دریا

باقی قرمزی روز مکد

...

میِ‌مکد قرمزی روز

(کینه‌ی شب)

 

لبهای عاشقی‌ست گشاده به رنگ خون

بیمار دردها که بدان روی زردگون

رو کرده است سوی جهان پر از فسون.

(همسایگان آتش)

 

اینک نمونه‌هایی که تنها رنگ زرد در آنها حضور دارند:

 

وقت غروب کز بر کهسار آفتاب

با رنگهای زرد غمش هست در حجاب

تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب

وز دور آبها

هم‌رنگ آسمان شده‌اند و یکی بلوط

زرد از خران

کرده‌ست روی پارچه‌سنگی به سر سقوط.

(غراب)

 

با گونه‌های سرد خود و پنجه‌های زرد

نزدیک آمد از بر آن کوههای دور.

(گل مهتاب)

 

روز شیرینم که با من آتشی داشت

نقش ناهم رنگ گردیده

سرد گشته، سنگ گردیده

با دم پاییز عمر من، کنایت از بهار روی‌زردی

(اجاق سرد)

 

از بر این بی‌هنر گردنده‌ی بی‌نور

هست نیما اسم یک پروانه‌ی مهجور

مانده از فصل بهاران دور

در خزان زرد غم جا می‌گزیند

(نیما)

 

در شعر "لکه‌دار صبح" نیما یوشج، از رنگ "زرد چرک‌آلوده" که به معنی زرد تیره و چرک‌تاب است و بیانگر رنگی‌ست زشت و نا‌دل‌پسند، سخن سروده:

 

آه! این صبح سراسیمه

از ره دهشت‌فزای این بیابانها رسیده

تا بدین جانب عبث با سر دویده

از سفیداب رخ زردش زدوده

رنگ گلگون‌تر

پس به زرد چرک‌آلوده

می‌نماید پیش چشم من.

(لکه‌دار صبح)

 

در بعضی از شعرهای نیما یوشیج هم رنگ طلایی یا زرین دیده می‌شود که نزدیک به زرد و هم‌خانواده با آن است، از جمله:

 

سحرهنگام کاین مرغ طلایی

نهان کرده‌ست پرهای زرافشان

طلا در گنج خود می‌کوبد، اما

نه پیدا در سراسر چشم مردم.

(می‌خندد)

 

ای هوش‌ربا گروه خوبان پری‌پیکر!

با موی طلایی و بدنهای سپید

(پریان)

 

وین سخن را دم به دم گویان:

می‌رسد صبح طلایی

می‌رمند این تیره‌رویان.

(لکه‌دار صبح)

 

باشد آن روزی که وقتی از رهش چوپان پیری بازیابد کشته‌ات را

ور "سناور" که طلای زرد را ماند به هنگام گل خود

بگسلد از خنده‌هایش بر مزار تو گلوبند

(بازگردان تن سرگشته)

 

خواب می‌بیند فروبسته‌ست زرین‌بال‌وپرهایش.

(خواب زمستانی)

 

رنگ قرمز (سرخ یا گلگون) هم در شعرهای زیر حضوری بدون حضور رنگ زرد دارند:

 

گاه مکیدیش لب سرخ‌رنگ

گاه کشیدیش به بر تنگ تنگ

(مفسده‌ی گل)

 

چراغ دوستان می‌سوزد آن‌جا، دیدمش خوب

نگارینی به رقص قرمزان صبح حیران

 (بخوان ای هم‌سفر با من)

 

به جای قرمز یا سرخ، در بعضی از شعرها، نیما یوشیج سخن از رنگ خون گفته، مانند نمونه‌های زیر":

 

مرغ طرب فتاده به تشویش

با رنجهای دگرگون

هردم به به گفت‌وگوست

او باز می‌کند

بالی به رنگ خون

وافسرده می‌نشیند

بر سنگ واژگون

(اندوهناک شب)

 

لبهای عاشقی‌ست گشاده به رنگ خون

(همسایگان آتش)

 

آی آمد صبح روشن از دور

بگشاده به رنگ خون خود پر

...

آی آمد صبح چست و چالاک

با رقص لطیف قرمزیهاش

(امید پلید)

 

کبود

 

نیمایوشیج در چند تابلو از تابلوهای شعرش از رنگ کبود استفاده کرده، رنگی رازآگین و افسونگر که به تابلوهای این شعرها زیبایی، جذبه و دل‌انگیزی خاصی بخشیده و آنها را خیال‌انگیز و شاعرانه کرده:

 

همه شب زن هرجایی

به سراغم می‌آمد.

 

به سراغ من خسته چو می‌آمد او

بود بر سر پنجره‌ام

یاسمین کبود فقط

هم‌چنان او که می‌آید به سراغم پیچان.

(همه شب)

 

شامگاهان که رؤیت دریا

نقش در نقش می‌نهفت کبود

داستانی نه تازه کرد به کار

رشته‌ای بست و رشته‌ای بگشود

رشته‌های دگر بر آب ببرد.

(داستانی نه تازه)

 

در دنج جای جنگل، مانند روز پیش

هر گوشه‌ای می‌آورد از صبح‌دم خبر

وز خنده‌های تلخ دلش زنگ می‌برد

نیلوفر کبود که پیچیده با مجر.

(مرگ کاکلی)

 

با غروبش:

 

لرزش آورد و خو گرفت و برفت

روز پا در نشیب دست به کار

در سر کوههای زرد و کبود

هم‌چنان کاروان سنگین‌بار

 

نیلی

هنگام که گریه می‌دهد ساز

این دودسرشت ابر بر پشت

هنگام که نیل‌چشم‌دریا

از خشم به روی می‌زند مشت

(هنگام که گریه می‌دهد ساز)

 

سبز

بر پای بید سبز نشسته تمام روز

افکنده سر فرود، چنان شاخه‌های بید

بود از برای عشق دل‌آزار خود به سوز

هرکس صدای گریه‌اش از دور می‌شنید

ای عاشق فسرده! بخوان زیر بید سبز.

(ای عاشق فسرده)

 

رنگی‌ترین شعر نیمایوشیج، شعر "گل مهتاب" است. در این تابلوی شعری زیبا و شگفت‌انگیز، تصویرهای رنگی بسیار زیبایی، با رنگهای طلایی و لاجوردی و مهتابی و زرد، رنگهای روشن و تیره، پرده به پرده، دیده می‌شود:

 

از رنگهای در هم مهتاب

رنگی شکفته‌تر به درآمد

هم‌چون سپیده‌دم

در انتهای شب

کاید ز عطسه‌های شبی تیره‌دل پدید.

 

یا:

 

وان نودمیده رنگ مصفا

بشکفت هم‌چنان گل و آگنده شد به نور

بر ما نمود قامت خود را

با گونه‌های سرد خود و پنجه‌های زرد

نزدیک آمد از بر آن کوههای دور

چشمش به رنگ آب

بر ما نگاه کرد.

 

یا:

 

تا دیده‌بان گمره گرداب

روشنترش ببیند

دست روندگان

آسانترش بچیند

آمد به روی لانه‌ی چندین صدا فرود

بر بالهای پرصور مرغ لاجورد

گرد طلا کشید

 

یا:

 

در پیش روی ما گل مهتاب

کم‌رنگ ماند و تیره‌نظر شد

 

یک تصویر زیبای رنگی دیگر هم در شعر "خنده‌ی سرد" می‌بینیم: رنگ سیاه که با استعاره‌ی ماهی آبنوس ترسیم شده، و پرتو افشانی رنگارنگ صبح‌دم که به دم طاووس پرافشان تشبیه شده:

 

صبحگاهان که بسته می‌ماند

ماهی آبنوس در زنجیر

دم طاووس پر می‌افشاند

روی این بام تن بشسته ز قیر.



▫️گفت‌وشنود با #فروغ_فرخزاد مجله‌ی آرش، شماره‌ی اول، دوره‌ی دوم

@literature9



غیر از نیما خیلی‌ها مرا افسون کردند. 

مثلاً شاملو... 

او از لحاظ سلیقه‌های شعری و احساسات من،

 نزدیک‌ترین شاعر است. 

وقتی که «شعری که زندگی‌ست» را خواندم

 متوجه شدم که امکانات زبان فارسی خیلی زیاد است.

این خاصیت را در زبان فارسی کشف کردم

که می‌شود ساده حرف زد.

حتا ساده‌تر از «شعری که زندگی‌ست».

یعنی به همین سادگی که من الان دارم با شما حرف می‌زنم. اما کشف کافی نیست. خب، کشف کردم، بعد چه؟ حتا تقلید کردن هم تجربه می‌خواهد. باید در یک سیرِ طبیعی، در درون خودم و به‌مقتضای نیازهای فکری و حسی خودم، به‌طرف زبان می‌رفتم، و این زبان خودبخود در من ساخته می‌شد، در دیگران که ساخته شده بود. حالا کمی این‌طور شده. این‌طور نیست؟ من فکر می‌کنم که در این زمینه با هدف پیش رفتم. خیلی کاغذ سیاه کردم. حالا دیگر کارم به جایی رسیده که کاغذ کاهی می‌خرم، ارزان‌تر است.




برای رومینای ناکام/ مهدی عاطف‌راد

 

ای دختری که قلب تو پر بود از امید

دردا که داس جهل گلوی تو را برید

داس تعصبات کهن‌سال و دیرپا

داسی نماد کهنه‌ی بی‌رحمی و جفا.

 

ای دختر بهار!

ای نوگلی که باد ستم کرد پرپرت

آن باد نابه‌کار

بادی به جامه‌ی پدری جانی

باد شکوفه‌افکن بیداد

افکند دست او گل خود را به خاک خشم

دستش شکسته باد

قلبش که قلوه‌سنگ سیاهی‌ست

سرسخت و بی‌گذشت

از هم گسسته باد.

کامش همیشه تلخ

نامش همیشه ننگین

آن ناپدر پلید دژ‌آیین.

 

ای دختر بهار!

دریایی از امید درون دل تو بود

سرشار بود قلبت از امواج آرزو

می‌خواستی که دوست بداری

می‌خواستی که دوست بدارندت

و با تو مهربان باشند

می‌خواستی که زندگی‌ات

هم‌راه صلح باشد و آرامش

می‌خواستی که جنگ نباشد

می‌خواستی که با تو نجنگند

می‌خواستی که درک کنندت

می‌خواستی که عشق به آزادی

باشد چراغ راهنمایت

می‌خواستی که عشق به شادی

باشد همیشه توشه‌ی راهت

اما نخواست بخت سیاهت.

 

ای دختر بهار!

اینک تو خفته‌ای

ناکام و نامراد

در گور سرد حسرت و افسوس

در زیر خاک

با آن گلوی چاک چاک

کز آن هنوز خون تو می‌جوشد

خون زلال و گرم جوانمرگی

خون هزارها گل پرپر

و من که سوگوار توام

با قلب دردمند پر از حزن

ماتم‌زده کنار مزارت نشسته‌ام

و با دلی شکسته و مغموم

نجواکنان برای تو می‌خوانم:

 

ای دختری که قلب تو پر بود از آرزو

قلبی که می‌تپید در آن شوق زیستن

اینک میان بستر مرگ آرمیده‌ای

من در کنار گور تو غرق گریستن.



گشت‌وگذاری در ساحت سروده‌های نیمایی سیروس مشفقی/ مهدی عاطف‌راد


 

سیروس مشفقی از معدود شاعران نسل دوم سرایندگان پس از نیماست که به راه و رسم شعر آزاد نیما تا آخر عمر وفادار ماند، و بیشتر سروده‌هایش در این حوزه است. او و شاعرانی چون جعفر کوش‌آبادی و محمدرضا شفیعی‌کدکنی پرچمداران شعر آزاد نیمایی، پس از شاعران نسل نخست، چون کسرایی، اخوان ثالث، شاهرودی، زهری، ابتهاج، نادرپور و مشیری بودند و هستند.

 

با سیروس مشفقی و شعرش نخستین بار در شبهای شاعران و نویسندگان که به ابتکار و همت انجمن فرهنگی ایران و آلمان (گوته)، در مهرماه سال ١٣٥٦ برگزار شد (معروف به ده شب)، آشنا شدم. او در شب سوم این شبها شعرخوانی داشت، همراه یا محمد زهری، طاهره صفارزاده، فاروق امیری و احمد کسیلا- در شبی که در آن بهرام بیضایی "در موقعیت تئاتر و سینما" سخن گفت. سیروس مشفقی پس از محمد زهری و طاهره صفارزاده شعر خواند. او شش شعر خواند که هر شش شعر نیمایی بودند، البته لغزشهای وزنی هم داشتند و گاهی وزن را از دست می‌دادند یا دچار دست‌انداز وزنی می‌شدند- یک شعر بلند به نام "پاییز در تهران" و پنج شعر کوتاه با نامهای "عصر شب"، "مردهایی دیگر در راهند"، "حیدرخان"، "طرح یک آدم نو" و "به خیابان برگردیم". شعرهایش دارای زبانی ساده و روان بودند و معنایی کم‌وبیش استعاری، و در مجموع اثرگذار و دل‌نشین، با فضایی و  حال و هوایی اجتماعی، در زمره‌ی شعر مبارز یا مقاومت. سه تا از آن شعرها را در این‌جا با هم بخوانیم:

"به خیابان برگردیم"

 

مثل پرواز پرستویی در تاریکی بودی

مثل خورشیدی در بارانها

با صدایت سخن روشن معصومیت می‌گفتند

با نگاهت که تماشای جهان بیداری بود

به تماشای جهان بیداریها می‌رفتند.

 

مثل پرواز پرستویی در تاریکی بودی

شعرهایم را می‌خوانی؟

اسبهایم را می‌گویم

نعره‌هایم را می‌گویم

دوست می‌داری؟

روزهای برفی را، بارانی را

چترهامان را برداریم

و به میدانهای عمومی برگردیم

به خیابان که طلوع خورشید تابستانی را می‌خواند.

 

به خیابانها برگردیم

به صدای دور میدانها دل بدهیم

روز نزدیک است

آسمان باید حادثه را باور بکند

آفتابی پاکیزه‌تر از تابستان خواهی داشت

باد پیوند درختان را باور خواهد کرد

و زمین خون شجاع مردانت را خواهد نوشید.

 

مثل خورشیدی در باران بودی

به خیابان برگرد

تا به حس مطلوب بیداری پاسخ بدهی

به خیابان برگرد.

"طرح یک آدم نو"

 

تو که باید فریادی باشی، آری فریادی در بیدادی

آی! بنگر، بنگر، اینک صیادی

جامه‌های فاخر

با نگاهی از سر رخوت

و دستی بر آتش از دور

تو که باید فریادی باشی، صیادی

وان‌که فریادی بود اینک

بنگر، بنگر، دردا! یادی.

"مردهایی دیگر در راهند"

 

بگذارید سکوت شب کامل بشود

این سکوت

با صدای نعره‌ی مردانی دیگر ویران خواهد شد

این سکوت ویران خواهد شد.

 

مردهایی دیگر در راهند

مردهایی از پشت مردانی دیگر، از رحم مادرهایی دیگر

مردهایی که خون را با خون می‌شویند

و صدای هق‌هق گریه‌ی خواهرهاشان را در پشت پنجره‌ها نادیده میگیرند

مادرم!

گیسوان غمگین خواهرهایم را با روبانهای سرخ بباف

گریه‌هایت را پنهان کن

و به یاد روز برگشتن مردان جوانت باش.

 

مردهایی دیگر در راهند

مردهایی که قدمهای سنگین آنها خاک میدانها را به هوا خواهد برد

و هوا بوی خون خواهد داد

و درخت

بوی خون خواهد داد

روز

بوی خون خواهد داد

بوی خون، خون مردان ما، مردان دیگر.

 

بگذارید سکوت شب کامل بشود

شب ما، شب معصوم ما

شب معصومیت ویران شده‌ی ما، شب ویران شدن ما

دست ما، چشم ما، دندان ما

بگذارید شب زنجیری کامل بشود.

 

مردهایی می‌آیند

که فروغ چشمان آرام آنها خورشید همایون تابستانهاست

مردهایی که برق دندانهاشان مانند شکوه کوهستانها گیراست

مردهایی از پشت مردانی دیگر، از رحم مادرهایی دیگر

بگذارید سکوت شب کامل بشود

بگذارید شب کامل بشود.

اینک گشت و گذاری گذرا در ساحت سروده‌های نیمایی دیگر سیروس مشفقی:

تقریبن تمام شعرهای نیمایی زنده‌یاد سیروس مشفقی زبانی ساده و بی‌پیرایه‌ی دارند، و در دهه‌ی آخر عمرش حتا زبان سروده‌هایش ساده‌تر هم شده، و البته پخته‌تر و جاافتاده‌تر، اما دیگر از امید و مقاومت و مبارزه که در دهه‌ی پنجاه در سروده‌هایش موج می‌زد، در سروده‌های دهه‌ی واپسین عمرش کمتر و کم‌رنگ‌تر نشان هست، اگرچه شعرهای امیدانگیز هم هستند، ولی آن‌چه چشمگیرتر است، تیرگی نومیدی و دلتنگی است، به عنوان نمونه در شعر "آه، اسماعیل":

 

آه، اسماعیل!

جای تو این‌جا هیچ خالی نیست

اکنون در این باغی که اینک، این زمان این‌جاست

از آن نشاط و خرمی دیگر نشانی نیست

آه، اسماعیل!

جای تو این‌جا هیچ خالی نیست.

 

اکنون سکوت من

گویاتر از هر بانگ و فریاد است

اکنون زمانی دیر و دیر است

در این سر بازار

جز شعبده دیگر بساطی نیست

در تاروپود آن نشانی‌ها که می‌دیدی

اکنون نشاطی نیست

با این‌همه اینک، هنوز این‌جا

در زیر لب شاید به وردی عاشقانه قصه‌ای پرداخت

یا زیر روبنده جمال دوست را بشناخت

آن چهره‌های دوست را.

 

باشد زمان دیگری دیدارهای ما دوباره تازه گردد.

سروده‌های نیمایی سیروس مشفقی اغلب از نظر وزن خیلی ساده هستند و در بحرهای ساده‌ی تک‌پایه‌ای با ضرب‌آهنگ ساده، چون رمل و هزج و رجز و متقارب. تصویرها هم ساده و بی‌پیرایه و دل‌انگیز هستند، مثل تصویرهای شعر "تو را دوست دارم":

 

تو را مثل مهتابها دوست دارم

تو را مثل شبنم، تو را مثل غم

تو را مثل آرامش خوابها دوست دارم

تو را مثل امیدها در فراسوی نومیدی و مرگ

تو را مثل باران که می‌بارد و سبزی روشنی می‌تراود به دشت و کویر

تو را مثل خورشیدها دوست دارم

تو را مثل باران، تو را مثل یزدان و جانان

تو را مثل شبنم، تو را مثل غم

تو را مثل نو گشتن روزها، مثل هرروز نو

تو را مثل تو، مثل تو، مثل تو، مثل تو، مثل تو ...

در شعر "ای آن‌که..." شاعر را هم‌چنان در آرزوی به دست آوردن امید از دست رفته و گم‌شده‌اش می‌بینیم و نوای ناله‌وارش را می‌شنویم که "من بی تو می‌میرم/ بی تو نمی‌مانم":

 

من بی تو می‌میرم

بی تو نمی‌مانم

پاییز آمد

پاییز برگشت

گلهای باغ اطلسی در باد ویران شد

ویرانه‌های ساحلی را آب با خود برد

ای آن‌که با گمنامی پاییز و تابستان گذشتی

ای آن‌که رفتی، برنگشتی، برنگشتی

برگرد، برگرد

من بی تو می‌میرم

بی‌تو نمی‌مانم.

در شعر "در این سرزمین"، نومیدی، شاعر را به سمت به سخره گرفتن اوضاع و احوال حاکم بر سرزمینش کشانده و مضحک نشان دادن وضعیتی که به نظرش مسخره است و لبخندی تلخ و یأس‌انگیز بر لبها می‌نشاند:

 

در این سرزمین اسب یعنی درخت

و انسان به معنای نوعی هویج است.

 

زمانی بزرگی سرود:

سخنها به کردار بازی بود.

 

کنون قرنها، سالها بعد از آن

ببین معنی هر کلامی چه‌گونه‌ست

چنان‌که دوار سرم می‌دهد

در این سرزمین این زمان من توام

ولیکن تو البته من نیستی

تو شاید کلم یا به‌نوعی گلی

ولیکن من و تو به معنای ما نیستیم

در این سرزمین روزگاری کسی آمد و شیرمردان این سرزمین را درو کرد

کسی، مردکی، قلدری

و البته مانند من روستایی کسی

حریف چنین ناکسی نیست

به جای بزرگان و مردان بخرد

کسانی نشستند

که جز چاپلوسی و حرف تملق

کاری ندارند...

 

همیشه، زمانی که بار بزرگان این سرزمین بار شد

کسی، مردکی می‌رسد...

گاهی هم از فرط درماندگی و استیصال آرزوی مرگ کرده- مرگی از سر ناچاری در روزگار تنهایی و بی‌کسی و دردمندی، مرگی دل‌خواه و شیرین- البته باز با زبانی تمسخرآمیز و طعنه‌زن:

 

"چه شیرین است اینک مرگ!"

 

چه شیرین است اینک مرگ

در این لحظه که مردی دستگیرت نیست

و یاری حال و روزت را نمی‌پرسد

و در ایام پیری جز دروغین تعارفاتی زشت و بی‌مایه

به خیک خالی حالت نمی‌بندند

و مشتی سکه را البته که باید بپردازند.

 

به انبان تهی از مایه‌ات چیزی نمی‌ماسد

و کارت خوردن دارو و رفتن پیش این دزدان این عصر کثیف خالی از مردی‌ست

بگو با من

بگو آیا

کنون جز مرگ راه و چاره‌ای مانده‌ست؟

یادمانده‌های گذشته در جای‌جای سروده‌های سیروس مشفقی حضوری حزن‌انگیز دارند، یادمانده‌هایی که رنگی از حسرت و دریغ و افسوس دارند و دلتنگی‌آور و دلگیرکننده‌اند:

 

"من و یاد تو در ..."

 

هنوز این کوچه و این جویبار و این درخت پیر

تو را یاد من دل‌تنگ می‌آرند

هنوز این‌جا، در این کوچه، تو را از دور می‌بیم که می‌آیی

هنوز آن روسری کز ترکمن‌صحرا برایت هدیه آوردم، به سر داری

هنوز... اما چه می‌گویم؟ چه می‌گویم؟

به یادت هست؟

زفاف آن شب سرشار از عشق و حضور نشئه‌ی باران

تو و آن قامت شیرین و آن لبهای شیرینتر

برهنه، مثل گل، آن‌جا کنار من

و عطر تند شهوتهای انسانی

کنون، دردا! خور و خواب و فراغت از حضورم رخت بربسته‌ست

کنون درد است و اندوه فراق تو

و این درد جدایی، دور بودن از تو و آغوش باغ تو...

در شعر "کسی که مرا می‌شناسد" هم سیروس مشفقی از زجرهایی که دیده و رنجهایی که کشیده، سخن گفته، زجرها و رنجهایی که زبان را از یادش برده و کر و کور و گنگش کرده:

 

زبان من از یاد من رفته است

من اکنون کر و کور و گنگم

زبانم بریده‌ست، دستم شکسته‌ست

و پایم به زنجیر این سرنوشت پریشانی و دردمندی بسته‌ست

پس از من اگر دوستی، دردمندی، از احوال این زجردیده خبر خواست

بگویید... نه، نه، کلامی نگویید

کسی که مرا می‌شناسد، داند عمرم چگونه گذشته‌ست.

در شعر "پس از ما..." هم همنن درددل‌های شعر "کسی که مرا می‌شناسد" به صورتی کم و بیش مشابه تکرار شده است:

 

پس از من اگر دوستی یا رفیقی

از احوال و حال من خسته‌خاطر خبر خواست

بگویید: آمد، مصیبت کشید، رفت

بگویید: این گم‌شده در جنون را کسی دوستانه به یاری نیامد

بگویید... نه، نه، نگویید، چیزی نگویید

کسی که مرا می‌شناسد، داند چه‌گونه گذشت، داند.

در شعر "آب را گل بکنید"، سیروس مشفقی از شدت خشم و عصبانیت فرمان به گل‌آلود کردن آبها می‌دهد- درست بر خلاف سهراب سپهری- تا دشتهایی که برای او نیستند و باغها و درختهایی که میوه‌ها و سایه‌سارش به کام او نیست، بسوزند و بمیرند:

 

آب را گل بکنید

بگذارید بسوزد این دشت

بگذارید بمیرد این باغ

حاصل آب و درخت و باغی که از من نیست

و برای من نیست

و به کام من نیست

بگذارید همان هرزه‌علف‌های بیابان باشد

یا لجنهای لجنزار خیابان باشد

آن کبوتر اگر تشنه بمیرد، بهتر

پیرمردی که به نان خشکیده قانع باشد

چه مصیبت‌زده انسانی‌ست!

هم اگر گرسنه در کنج خیابان بمیرد، اولی‌تر...

طنز تلخ و گزنده‌ای که از سر نومیدی و بیچارگی است، در شعر "کجا رفت باید؟" هم به وضوح آشکار است. شاعر درمانده و تیره‌روز نمی‌داند که از کجا به کجا باید برود، چون "آسمان هرجا همین رنگ است":

 

کجا رفت باید؟

کجا؟ از کجا رفت باید؟

در این جا

و در هر کجایی که باشی

زمانه همین است و قدر زمانه همین

در آن سو به نوعی مرا محترم می‌شمارند

در این سو به نوعی

در آن سو به نوعی به حلقوم من عطر گل می‌چپانند

در این سو به نوعی

سر من از این تاج گلها به افلاک سوده‌ست

کجا رفت باید از این سیل ایثار و مهر و محبت؟

 

مرا ترس از آن است

که روزی چنان سیل مهر و محبت مرا غرقه سازد

که دیگر مجال تنفس بر این بنده‌ی بخت‌وارون نماند.

 

کجا رفت باید؟

کجا؟ از کجا رفت باید؟

همین حال و هوا و همین دغدغه‌ها و همین طنز تلخ و نومیدانه‌ی از سر درماندگی و بیچارگی را در شعر "بگذارم بروم" هم می‌توان حس کرد:

 

سرزمین من آواره کجاست؟

ای کجایی که بگویم وطن من این‌جاست!

ای کجایی که ببالم به فراوانی گندمهایت!

و به آواز، غزلهای سر مزرعه را سر بدهم.

 

بنشینم لب یک پنجره، راحت باشم

و بدانم در باغ

سایه‌ی توطئه نیست

دستهایی که به من نزدیکند

راستی نزدیکند

پشت دیوار اگر رهگذری می‌گذرد، دشمن نیست.

 

من در این باغ دل‌آزرده که میراث نیاکان من است

من در این کوچه‌ی تابوت و کفن متهمم

شهر در مجلس ترحیم برادرهایم

گل میخک می‌کارد

ماه در پنجره، در جشن غزلهای سلیمان است.

 

من چرا متهمم؟

من چرا این‌همه از تو دورم؟

من چرا این‌همه کابوس مصیبت می‌بینم؟

ای کجاهای کجاهای کجاهای زمان!

دوست دارم بروم

دوست دارم بروم، گم بشوم

ای کجاهای کجاهای کجاهای جهان!

ای کجایی که بگویم وطن من این‌جاست!

آسمان تو کجاست؟

آسمان تو کجاست؟

در شعر "شب هم‌چنان ادامه‌ی شب بود" هم که از سروده‌های قدیمی سیروس مشفقی است، فضای تاریک دربه‌دری‌ها و درماندگی‌ها و پرسشهای بی‌پاسخ شبانه را در برابر خود داریم:

 

در کوچه‌های دربه‌دری بودم

با هق‌هق گرامی گریه

و صحبت رفاقت دیرین.

 

شب هم‌چنان ادامه‌ی شب بود

دشت بزرگوار

آواز آن پرنده‌ی شیرین را

در پای سروهای جوان می‌خواند:

"ای سوگوارترین یاران!

خاک بزرگواران!

آیا صدای همهمه‌های شب

در انحنای دره‌ی مجنون‌ها

و این سکوت صبوری‌ها

که از ردیف تند علفزاران

در کوچه‌های حوصله می‌پیچد

اینک مرا به مرثیه می‌خواند؟

 

در کوچه‌های دربه‌دری بودیم

شب هم‌چنان ادامه‌ی شب بود

و هیچ‌کس نمی‌دانست

که روز را به کدام آواز...

خورشید را به کدامین روز...

 شعر "حافظا!" یکی از سروده‌های جالب و خواندنی سیروس مشفقی است. او در یادداشتی کوتاه درباره‌ی این شعر نوشته: "هر بار که این شعر حافظ را باز کردم، با حسی دردآلود و هذیانی احساس کردم که سخنم با حافظ پایانی ندارد. حس کردم می‌خواهم بسیار و بسیار با او سخن بگویم، درد دل کنم، و آن فریادهای حفه شده در اعماق روح ویران شده در طول قرون و اعصارم را بارها و بارها فریاد بزنم...

سخنم با حافظ پایان نمی‌گیرد. سخنم با حافظ بسیار است. و سرانجام هم در شرایطی پست و دردآلود او را متهم کرده‌ام که: حافظا! شاید تو هم از خودقروشانیی...

 

حافظا! شاید تو هم از خودفروشانی

ور نه آخر تو کجا و کاخ منصوری؟

تو که باری خوب می‌دانی

آن‌که او را جای در کاخ است از ما نیست.

 

حافظا! روح تو خرم باد

تو حضور خرمی هستی

شعر تو، حافظ! سرود سبز آزادی‌ست

آن زمان که سربه‌داران سر به دار سربلندی می‌دهند این‌جا

آن زمان که باز می‌بارد

آن زمان که آسمانها

مثل هفتاد آسمان روح من توفانی و پیچیده در کولاکها یک‌ریز می‌گریند

شعر تو افسانه‌ساز هستی عشق است

تو صدای خرم عشقی

تو هجوم آبی دردی

سرخ مثل قلب عاشق، سرخ

سبز مثل مردان شهید راه میهن، سبز.

 

 

راستی، آنان که می‌آیند

آن‌همه مردان که می‌کوشند تا این خاک

سربلند و سبزتر باشد

زادگاه من

زادگاه تو

میهن سرخ سپیده

این چنین که ذات پاک شعر سرخ تست...

در شعر "من آن مزمور دیرین را..." شاعر وعده داده که دوباره از رمز و رازهای کهن، سخن تازه بگوید و اسراری را که در دل خاک مدفون شده افشا کند:

 

من آن مزمور دیرین را دوباره با تو خواهم خواند

و در صحن همان مسجد

و در دهلیز آن دیر کهن

دوباره با تو از سرّی که در آن خاک مدفون است، رمزی تازه خواهم گفت

بدان، این مظلمه هرگز ز رفتن درنمی‌ماند

بدان، این اژدها در اوج تابستان

از آن خمر کهن پیمانه‌ای مردافکن و دردانه نوشیده‌ست

به هر افسون ز رفتن درنمی‌ماند.

 افسوسهای درآمیخته با امیدواریهای شاعر را در "شعرهایم ماندند" می‌توانیم حس کنیم:

 

شعرهایم ماندند

حرفها را نزدم

قصه‌هایم کامل نشدند

روز رفتن آمد

فرصتی نیست، خداحافظ.

 

اسبها را چه کسی تا سر آبشخور خواهد برد؟

داسها زنگ زدند

داسها را چه کسی...؟

دشتها را

کوهستانها را

دشتها را، کوهستانها را

 

بار دیگر اما مردی دیگر می‌آید

مردی از دشتستان، از آبادی آن طرف کوهستان، از دریا، از جنگلهای وحشی

بار دیگر نعره‌ی مردی در میدان...

بار دیگر مردی در میدان...

و هر بار که بهار از راه رسیده، دوباره شکوفه‌های امید و شادی در دل شاعر شکفته و او را امیدوار و شاد ‌کرده و به سرودن شعرهای تر و تازه و روان چون جویباران وا‌داشته، از جمله در شعر"سلام، ای دوست!":

 

بهار آمد

درختان بعد از آن سرمای جان‌سوز زمستانی سرود عشق سر دادند

دوباره جیک‌جیک جوجه‌ها در کوه و دشت و دره‌ها پیچید

و عطر عید

فضای میهن پاک مرا پر کرد

رسید آخر ز راه آن‌که زمستان را به امید حضور خرمش با رنج طی کردیم

و اینک این بهار و عید و این سرسبزی و شادی

و اینک این بهار، این فصل سرشار از امید و شور آزادی.

 

سلام، ای دوست!

دلت تنگ شقایقهاست، می‌دانم

دل تو، این دل حساس و پراحساس تو، تنگ قناریهاست

دلت تنگ تمام چشمه‌های تازه جوشیده‌ست.

 

سلام، ای دوست!

سلام، ای خاک دلتنگی!

سلام، ای خوب! ای دل‌تنگ!

در این شوریده دنیایی که من دارم

تو را از یاد خود هرگز نخواهم برد.

 

تو مثل چلچراغ روشنی، راه من از تو روشنی دارد

تو دنیای منی، یاد تو در من تا ابد زنده‌ست

و جانم تا همیشه از تو و مهر تو آکنده‌ست.

 

سلام، ای دوست!

سلام، ای دوست!

و گاه و بیگاه از سر خوش‌بینی و امیدواری مژده داده که "هنوز این‌جا خبرهایی‌ست":

 

هنوز این‌جا خبرهایی‌ست

هنوز این‌جا به یاد تو تمام چشمه‌ها اندوهگین و خسته می‌گریند

هنوز این‌جا تمام جان من در انتظار دیدنت تا صبح بیدار است

هنوز این‌جا تمام هستی من از امید و عشق سرشار است

هنوز این‌جا صدای دوست در نه گنبد افلاک می‌پیچد

هنوز این‌جا خیابان از صدای انفجار عشق آکنده‌ست

هنوز این‌جا صدای مرد در آیینه، در آیینه‌ها، غمناک می‌پیچد

هنوز این‌جا خبرهایی‌ست.

هنوز این‌جا خبرهایی‌ست.

یادش گرامی باد و نام نیکش و سروده‌های دل‌انگیزش یادمان.



نقش رنگهای سیاه و سفید در چشم‌انداز تابلوهای شعر نیما/ مهدی عاطف‌راد


در چشم‌انداز تابلوهای شعر نیما یوشیج رنگهای سیاه و سفید جایگاهی چشم‌گیر و نقشی پررنگ دارند که توجه بیننده را به خود جلب می‌کند. سیاهیها و سفیدیها، گاه هر یک به تنهایی و گاه در کنار هم، و گاه به صورت درهم- به رنگ ابلق- در جای جای بعضی از این تابلوها به چشم می‌خورد. البته رنگهای دیگری هم هستند، چون زرد و قرمز و سبز و نیلی و خاکستری، ولی رنگهای سیاه و سفید چشم‌گیرترند، و نیما یوشیج بارها و بارها در شعرهایش از واژه‌های سیاه و سفید، یا واژه‌هایی که به صورت نامستقیم بر آنها دلالت دارند- چون تیره و روشن- استفاده کرده است. او رنگهای سیاه و سفید را گاه در کنار هم و با هم آورده است، از جمله:

 

و به دندان سفید و سیهش، قافله‌ی روز و شبان

می‌جود پیکر ما

- یک نامه به یک زندانی

 

رفته است او ز دل ابر سیاه

از بر قله‌ی کهسار سفید

- پدرم

 

روی دامان این کوه بنگر

بره‌های سفید و سیه را

- افسانه

 

به که ای نقش‌بند فسون‌کار!

نقش دیگر برآری که شاید

اندر این پرده در نقش‌بندی

بیش از این نز غمت غم فزاید

جلوه گیرد سپید از سیاهی

- افسانه

 

در بعضی از دیگر شعرهای نیما یوشیج گاه رنگ سفید و گاه رنگ سیاه حضور دارد و نقش بازی می‌کند، در شعر "تو را من چشم در راهم"، شباهنگام، آن‌گاه ‌که سایه‌ها در شاخساران درخت تلاجن رنگ سیاهی می‌گیرند، نیما را نگران و چشم به راه رفیق یا برادرش می‌بینیم:

 

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی

 

در شعر "ری را"، در شب سیاه، از پشت کاچ که آب‌بند برق سیاه تصویری از خراب بر چشم می‌کشاند، آن گنگ ناپیدا هوای خواندن دارد ولی افسوس که به جای کلامی مفهوم و معنادار، جز واژه‌های نامفهوم و گنگ "ری را... ری را" از او صدایی شنیده نمی‌شود:

 

ری را... صدا می‌آید امشب

از پشت کاچ که بندآب

برق سیاه تابش تصویری از خراب

در چشم می‌کشاند

گویا کسی‌ست که می‌خواند

...

ری را، ری را...

دارد هوا که بخواند

در این شب سیا.

 

آسمان شب هم در شعر "پادشاه فتح" شبیه سیاه سالخورده‌ای‌ست که در تمام طول شب انبوه دندانهای سپیدش که همانا ستارگانش باشند، فرو می‌ریزند:

 

در تمام طول شب

کاین سیاه سالخورد انبوه دندانهاش می‌ریزد

 

"ناقوس" بلندآوا و خوش‌نوای نیما با لطیفه‌ی خبر صبح‌خندش، نمایانگر کلید صبح و پایان‌بخش شب سیاه است:

 

او با لطیفه‌ی خبر صبح‌خند خود

(کز آن هزار نقش گشوده

وز خون ما سیاه گرفته است رنگ)

...

با او کلید صبح نمایان

وز او شب سیاه به پایان

 

در شعر "سیولیشه"، شبانگاه، سوسک سیاه بر شیشه‌ی پنجره‌ی اتاق نیما که در آن چراغی روشن دیده، نوک می‌زند و می‌کوشد تا برای رسیدن به جایگاهی دنج و آرام داخل اتاق شود:

 

تی تیک، تی تیک

سوسک سیا

سیولیشه

نوک می‌زند

روی شیشه.

 

در شعر "امید پلید"، آن یأس‌انگیز نومیدی‌آفرین، نقطه‌های تیره‌ی بسیار را در پی هم می‌چیند تا تیرگی شب سیاه‌رو  را با فریبکاری‌اش سیاه‌تر کند، و روشنی صبح خندان را می‌مکد تا این شب سیاه‌دل، مدام سیاه بماند و روشنی صبح سپید بر آن راه نیابد:

 

بس نقطه‌ی تیرگی پی هم

می‌چیند

تا آن‌که شبی سیاه‌رو را

سازد به فریب خود سیه‌تر

...

تا دائم این شب سیه بماند

او می‌مکد از روشن صبح خندان.

 

در شعر "در بسته‌ام" نیما از خو گرفتنش به خانه‌ی تاریک سخن گفته، هم‌چون آتشی که به خرمن خاکستر سیاه خو گرفته:

 

خو بسته‌ام به خانه‌ی تاریک

چون آتشی به خرمن خاکستر سیاه

در شعر "پریان"، شیطان با پریان ماه‌رخ از رنگ سیاهی سخن می‌راند که از حلقه‌ی زنجیر تبسمها و رنگ دراز و عمیق آرزوها، بیرون می‌کشد و تیره‌تر از شبی‌ست که در راه است، چون به نظر او سیاهی هم در جهان نقشی و کارکردی دارد و کاری انجام می‌دهد:

 

ای ماه‌رخان!

از حلقه‌ی زنجیر تبسمهایی

بشکسته فروریخته بر کنج لبان شیرین

وز رنگ دراز آرزوهایی

هم‌چون خود آرزو عمیق

رنگ سیهی برون می‌انگیزم

تیره‌تر از این شبی که می‌آید

از دور

...

آیا سیهی هم به جهان

انجام نمی‌دهد کاری را؟

 

در شعر "غراب" سیاهی‌های نقطه‌وار غراب و آدمی را از دوردست می‌بینیم که به هم نگاه می‌کنند:

 

زان نقطه‌های دور

پیداست نقطه‌ی سیهی

...

هر دو به هم نگاه در این لحظه می‌کنند

سر سوی هم ز ناحیه‌ی دور می‌کشند

این شکل یک غراب و سیاهی

وان آدمی، هرآن‌چه که خواهی.

 

در شعر "یک نامه به یک زندانی"، نیما یوشیج از ترس عمومی از گندابی سخن می‌سراید که آب سیاهش باعث آلودگی‌ست:

 

و همه می‌ترسند

که تن این گنداب

نرساند ز تک آورده سیاهش به لب ایشان آب.

 

در شعر "شاه کوهان"، کوه را در دل شب چون موجود خاموشی مرده‌وار و بدریده‌کفن می‌بینیم که گویی از گوری سیاه برخاسته:

 

خاسته گویی از گور سیاه

مرده‌واری، بدریده کفنی

جغد بنشانده به دامان خاموش

با دلش حرف و نه بر لب سخنی.

 

در شعر "کار شب‌پا" هم تن لخت "شب‌پا"ی زحمت‌کش و مفلوک بدنی سیاه توصیف شده که پشه در حال مکیدن خونش است:

 

پشه‌اش می‌مکد از خون تن لخت و سیاه

در شعر "یاد" تصویری می‌بینیم از بام سیاه خانه که شاعر در دوران کودکی از روی آن به سوی خلوت گل‌آویز می‌شده:

 

من شدم از روی این بام سیه

سوی آن خلوت گل‌آویز.

 

چشمان دختر محبوب "عاشق" در "افسانه" هم سیاه است:

 

عاشقا! گر سیه دوست داری

اینک او را دو چشم سیاهی‌ست.

 

در تابلوهای شعر نیما یوشیج، در کنار سیاهی‌ها، سفیدیها هم هستند که تضادی چشم‌گیر و دل‌انگیز با تیرگیهای موجود، فراهم می‌آوردند.

 

نیما یوشیج در یکی از غزلهایش خود را مژده‌آور صبح سفید معرفی کرده است:

 

مژده آورده‌ام از روشنی صبح سفید

دستی اکنون به لب ساغر و دستی به دفم.

 

در شعر "اندوهناک شب" هم نیما از روز روشن سفیدی سخن گفته که پایان‌بخش شب است:

 

پایان این شب

چیزی به غیر روشن روز سفید نیست.

 

"صبح سفید" در شعر "ققنوس" هم حضور دارد:

 

حس می‌کند که آرزوی مرغها چو او

تیره‌ست هم‌چو دود، اگر چند امیدشان

چون خرمنی ز آتش

در چشم می‌نماید و صبح سفیدشان

 

هم‌چنین در شعر "می‌خندد":

 

به رخم می‌خندد، می‌خندد

می‌دهد خنده‌ی او ره به امید

همچو پای آبله‌ی راه دراز

در بیابان ز دم صبح سپید.

 

در شعر "همسایگان آتش" هم  آتش هم‌رنگ بامدادان سفیدروی است:

 

لیک آتش نهفته به هر دم شدیدتر

با هر تفی به لب

دل پرامیدتر

هم‌رنگ بامدادان رویش سفیدتر

می‌سوزد آن‌چه هست در این ره پلیدتر.

 

کرکوی شعر "پریان" مرغی سفید است:

 

پس مرغ سفید (کرکویی) با پر پهن

آن‌قدر سبک بر شده، هم‌رنگ هوا

از روی سرش گذشت آهسته.

 

گل شعر "اندوهناک شب" که با شب در حال سخن گفتن است، گل سفید است:

 

هر دم گل سفید که مانند روی گل

بگشاده است روی

با شب فسانه‌گوست.

 

در شعر "یادگار" نیما تصویری از کودکی خود با جامه‌ی سفید ترسیم کرده است:

 

من هیچ نخورده، کف‌زننده

بر سر نه کله، نه کفش بر پای

یکتای به بر سفید جامه

زنگوله به دست، جسته از جای

از خانه به کوه می‌دویدیم.

 

در تصویری که نیما از پیری خود در شعر "فرق است" ترسیم کرده، موهای سرش سفید است، یا به بیان شاعری، "رنگ پیری بر سر کشیده":

 

آمد مرا گذار به پیری

اکنون که رنگ پیری بر سر کشیده‌ام

فکری‌ست باز در سرم از عشقهای تلخ

 

 رنگ ابلق را هم که مخلوط سفید و سیاه است، یا مخلوط سفید با رنگ دیگری چون طوسی یا قهوه‌ای، در "افسانه" می‌بینیم:

 

توده‌ی برف از هم شکافید

قله‌ی کوه شد یک سر ابلق.