روان زخمها می دریدند آیینه ها را
خیابان پر از رد دستان خونی
و اندوه خاکستری رنگ یک نسل افسرده می تاخت
و تاریخ تاریک خاموش بودم
به اعجاز چشمش، افق برگشود
به سِحرِ کلامش، از آینده آمد
مرا لایه لایه هرس کرد
مرا روی یک هیچ یک ابر آبی نشاند
سر درددلهای یک زخم ناسور وا شد
مرا ناخودآگاه تا کفه های نمک برد
به پیمانه ای خون داغ
دلم را شفق فام کرد
مرا جرعه جرعه شکوفاند
صدایش، سرانگشت جادویی یک نوازش
کلامش صدای نفسهای یک باغچه جیرجیرک
سکوتش، کلام خدایان از یاد رفته
مرا خواند با چشمهایش
مرا دید با آن لبان مقدس
معطرترین کوچه ها را نشان داد
مرا پله پله به آغوش هستی
جنون مرا رام کرد
کشاند
روان زخمها همچنان در رگ روح جاری
همان اتفاق نیفتاده، آن ترس دیرین
روانهای آشفته را، عشق شاید..
. و زخمان ناسور را آشتی !کاش
دیروز از صبح چشم انتظار تو بودم
می گفتند نمی آید چنین می پنداشتند
چه روز زیبایی بود یادت هست
روز فراغت ومن ،بی نیاز به تن پوش
امروز آمدی پایان روزی عبوس
روزی به رنگ سرب
باران می آمد
شاخه ها وچشم انداز در انجماد قطره ها
واژه که تسکین نمی دهد
دستمال که اشک را نمی زداید
چه بسیار وابسته است
به این چرخدستی قرمز
که با آب باران جلا یافته است
کنار این جوجههای سپید
William carlos Williams
The red wheelbarrow
So mach depends
Upon
A red wheel
Baroow
ed with rainzGla
Water
Beside the white
Chickens
هر شب پر از خیام
هر شب پر از سعدی پر از حافظ
هر شب پر از نیما
هر شب پر از سهراب از قیصر
شبهای من جایی برای شعرهای من
شبهای من جایی برای من ندارد
۲۱
اگر از این ساعت بدانم که شعر و ادبیات من مفید به حال جمعیت نیست و فقط لفاظی محسوب میشود آن را ترک گفته برای خودنمایی داخل بازیگران یک بازیگرخانه شده به جست و خیز مشغول میشوم.»