سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

عاشقانه / مرجان مهران



رنجهای خانه را
عاشقانه می‌خرم؛
مادرم.
***
#مرجان_مهران
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭━═━⊰

آه / فلور نساجی



تختخوابم را مرتب کرده است،
شام گرمم روی میز آماده است،
آه! مادر بر زمین افتاده است.
***
#فلور_نساجی
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭━═━⊰

مادرم / محمد ابرغانی

مادرم ، از این سکوت سنگیت بلند شو

باز هم همان که تا خروسخوان صبح 

چشم داشتی که از قمار خانه ، راه کج کند به خانه ات

اینک آمده زیارت مزار تو

تا بریزد اشک در کنار تو


مادرم  که انتظار داشتی

این پسر عصای دست تو شود

                      ولی بلای جان شده

بعد مرگ تو ببین چه مهربان شده


صبح زود می زند ز خواب و راحتش

می زند از استراحتش

تا سلیطه ای که جای تو دل من انتخاب کرد

و تمام زندگی من خراب کرد

خرج دنگ و فنگ و رنگ و روی خود کند

خرج راندووی خود کند


مادر انتقام تو شدید بود

جای یک پناه امن ، دشمنی شریک جان خویش کرده ام

این جهنمی که ساختم برای خود

جمع هرچه هیزمی که داشت من ز پیش کرده ام

حیات / حبیب فرشباف / ترجمه: م.ع. آرامی



پاکتی خواستم از فلک
بسیار بزرگ،
تا برچینم و در آن بگذارم
سالها را،
ماه های دوران جوانی را
روزهای رنگین بهار را
شب های سرشار از عشق و شادی را
عمری پر از خواب های شیرین را ...

لبخندی زد
سری تکانی داد
ابروهایش را بالا انداخت
گفت: "درهم است"
پر کرد پاکت را
با همه روزهای وصال و دوری
و به دستم داد و گفت:
نه به شادی هایت دل ببند
نه در اندوه ات خود را غرقه کن
هر گاه تاب و توان از دست دادی
شیرینی ها را با تلخی ها درهم آمیز
چنین است زندگی...

شعر:

ساعت / کوروش آقامجیدی




در خواب می دیدم
با عقربک های مخوف ساعتی قُلدر
در ارتفاع یک هزار و سیصد و هفتاد و نه متری
در یک بیابان  ـ که به شدت خالی و خشک است  ـ درگیرم :
 یک غول بی شاخ و دم آرام .


من
در پیچ و تاب جاده ی سی سالگی بودم .
جان ِ جوانی داشتم انگار .


در خواب  می دیدم
آویخته از عقرب ِ کوچک ،
با عقرب ِ دوم گلاویزم .
پاضرب هایم چکشی بر صورت سردش
سیل ِ نفس هایم که می کوبید و می آمد
و  داشتم می باختم کم کم
جان ِ جوانم را .
اما
آن غول بی شاخ و دم  آرام
جز حرکت  دوّار  عقرب هاش ، خون آلود ،
جز  قرّ و قرّ ِ چرخدنده هاش ، ویرانگر ،
در دل تکانش هیچ ، آب از آب .


میل دو عقرب سوی هم بود و
من
هن هن کنان ، ویران ، عرقریزان ،
می خواستم  تقدیر نحسی را بگردانم .
می خواستم آن هر دو را  برهم  بشورانم .
 با یکدگر اما تقرب را دو عقرب سخت
همداستان بودند .


در خواب می دیدم
چوبی ، چماقی ، خنجری دارم
گاهی جسورانه
 یک دو اشارت پیش می رفتم
گاهی
در صحنه ای دیگر
از کف سپر انداخته ، مرعوب ،
 طوق ِ طنابی گردنم را بسته بود و من
دنبال زندانبان پیر خویش می رفتم .


□□□□□□
 
برخاستم از خواب
از پنجره ماهِ ذلیلی کورسویی داشت
حال قمر در عقربم ناچار کامل شد !
و گرته برفی را در آیینه
بر روی مو هایم رصد کردم .
یکباره سردم شد !



#کوروش_آقامجیدی