سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

بیست شعر کوتاه سعید/ سلطانی طارمی


 

 1

خانه خلوت است

کوچه خلوت است

شهر خلوت است

در جهان کسی نفس نمی کشد

من چرا در انتظاراو نشسته‌ام؟

          

 

۲

 

سرباز،

 در کیسه خواب خویش نشسته

و فکر می‌کند

                  به سیم خاردار خداوند

در مرز بیکرانه‌ی آبی

و یک فرشته‌سرباز

در برجک ستاره‌ی قطبی.

         

 

۳

 

باغ انار

در شعله‌های شهوت خود می سوخت.

پاییز ساده لوح گمان می کرد:

کان بازتاب رنگی اندیشه های اوست.

        

 

۴

 

کبوتر گفت با جفتش:

"چه گندمزار زیبایی!

بیا پایین"

هنوز آماده می شد تا فرود آید

که ناگه آسمان رمبید

جهان در آتش شلیک مردی سوخت.

       

 

۵

 

اسکندرکبیر

در رختخواب خویش

از شعله های پارسه می سوخت

اما طبیب ساده گمان می کرد

اسکندر بزرگ کمی تب دارد

          

 

 

6

 

 یک پَر جوان

از گلوی خویش می کَنَد

قند را

با هزار بغض قورت می دهد

آب می خورد

دور دست های دور را نگاه می کند

و به سوی مسلخش روانه می شود.

هر سپیده دم کبوتر سپید.

                            ۸۸/۲/۱۱

 

 

       7

 

چون برق می روند

جت ها و عمرمن

و تو هنوز دیکته ی فرصت را

تمرین نکرده ای

 

                       12/6/89

     8

 

گل در آیینه ی آب

محو خویش است و نمی داند

آب درحال گریز است از خویش

                12/6/ 89

        

          9

 

برکه خاموش است

باد می موید

پس امیدی هست

                     12/ 6/ 89

           10

 

آسمان کوتاه است

باز باران در جنگل

زلف هایش را می شوید.

12/6/89

       11

 

هر شب،

در ابتدای آفرینش دنیا

زلف دراز یک زن زیبا

از باد های خسته می آویزد

و از تمام روزنه های شهر

روی تمام هستی من می ریزد.

هر شب.

 

       12

 

سفر فضایی

 

تقصیر من که نیست

باید حساب زلف تو را می کردم

باید برای گردن تو

یک بوسه ی بلند می آوردم

و عرض شانه های خودم را

با طول بازوان تو می سنجیدم

باید هزار کار دگر می کردم....

 

آرام باش

چیزی به روی  ماه نمانده.

                         ۷/۲/۸۷

 

 

          13

 

 

وقتی که با منی،

دنیا به یک شکوفه ی گیلاس می ماند

وقتی که بی توام

ذهنم

رویای در کنار تو بودن را

                             می خواند.

                               27/7/87    

 

              14

 

 

وقتی مرا دوست داری

گل ها دهان تو را می ستایند

 

وقتی تو را دوست دارم

گل ها دل از جان من می ربایند

                                27/7/87

 

                 15

در جنگلی که توی هوا جاری است

یک بید مشک پیر

با آخرین شکوفه ی خود

از عطر خنده های تو می گوید

و مست می شود.

 

          16

 

 روزی،

مثل گلی

         بر آستانه ی در

                        خواهی شکفت.

ومن همیشه لحظه های دلم را

                         خواهم شمرد

و من همیشه چشم به در

                         خواهم مرد.

                         30/2/85

 

        17    

 

منتظر می مانم

وصدای پایت را

از سکوتی جهان را پرکرده

                        می پرسم

                            12/ 6/89

 

از بوسه ی تو زنده شدم یک روز

با بوسه ی که شبی خواهم مرد؟

                    12/6/89

         

 

           18

 

چه آتشی است

در گوشه‌ی دهان تو ای یار

که بارش هزار ساله‌ی باران هم

چون من

با شوق در میانه‌ی آن می سوزد.

            

 

 

        19

 

به دهان تو  می اندیشم

و به آوازتو دلتنگم

به پیامی صامت یادم کن

                                ۸۸/۲/۹

         20

 

توی یک لیوان شیر

قهوه می ریزم

و عسل می افزایم

و کنار ماه

           که به معشوقگی عادت دارد

رنگ رویت را می نوشم

                        

۸۸/۲/۲۸                    

 

 

پریسکه/حسین سعیدی

 

1-

در سَرم

هوای تو

بهار در دلم

به شکوفه نشست

*************************************

2

-سر تا سرِدستانت

تابوتِ عظیم عشق است

آغوشت را

باور ندارم

*********************************************

3

-به کمپِ فریاد

بِبر مرا

معتادِ سکوت شده ام

********************************************

4-

زنده ام هنوز

میانِ زخمی تازه

التیامی نیست

**************************************************

5-

در دلها

اردو زده است ابر

بغض را

باورکن

**************************************************

6-

تن

به جوخه تبر سپرد

درختِ تنهایی

که می خواست جنگل شود

**************************************************

7

-چشمانت

فانوس دریایی

دلِ شکسته

این زورق را ورق بزن

 

چند شعر کوتاه/پیام سیستانی



۱-

نامه


باد پست چی 
نامه ای به خانه ی تفنگ می برد . 

 " مهربان تفنگ
پشت بیشه ها هوا پس است
پاتق شغال و کرکس است 
جان نثارتان : پلنگ . "

***

***********************
شعرکوتاه نیمایی سه مصرعی

برای پرهیز از هرگونه رنجشی به ناچار تمامی نام های شعرکوتاه سه مصرعی را یادآوری می کنم . 

(سه کایی ؛ سه گانی ؛ سه گاهی ؛ نو خسروانی یا آیکه.)



 ۱-

بوسه زد بر گونه های سیب , بادی مست
گفت با خود " خانه ات آباد "
سیب  کمرو؛ سرخ شد ؛ افتاد .

***

۲-

چشمه, نامه ای به ماه بالغی نوشته است :

" ماه من سلام
عاشقت شدم ـ به جان چشمه ـ والسلام "

***


۳-

  کنار گیسویش می گفت دستی :
" چه گیسوهای خودمختار مستی "

- چرا گیسوی مستت را نبستی ؟

***

۴- 

غم به او می گفت " دلتنگم به جانت ؛ مست کن ما را "
با دلی همدست کن ما را

لرزه بر اندام من افتاد

***

۵-

چشمه بی تاب است.
ماه آیا می رسد از راه ؟

حرف دارد؛ حرف دارد؛ حرف دارد؛ ماه.


***

۶-

تازه پی بردم چرا گیسوی مستش ؛ پیچ در پیچ است
زندگی در گیسویش هیچ است

گیسویش وردی ست؛ باید خواند.

***

۷- 

پشت کوه قاف شهری بود
پادشاهی داشت قاتل بود
نام او دل بود 

***


*
"شعرداستان" یا "داستانشعر" 
شعرداستان یا داستانشعر؛ روایتی تازه از شعر نیمایی ست . روایتی که در پی آن است تا با پرهیز از هر گونه هیاهو و جنجالی ,سهمی دربازآفرینی و بالندگی شعر نیمایی داشته باشد . گام نخست بازگشت و بهره گیری از سنت ها و باورهای شعر نیمایی ست اما این سخن به معنای شبیه شدن و الگو برداری از شاعران بزرگ نیمایی نیست ؛ بلکه گونه ای رها شدن در بی کرانگی این سنت هاست . گام دوم , بازآفرینی و پی ریزی  جهان و زبانی ست که ,یکسویش شعر دیروز نیمایی و سوی دیگرش شعر امروز نیمایی ست . شعری که آرزو دارد تا با بهره گیری از تمامی عناصر شعر مدرن ؛ روایتگر جهان و زبان خویشتن باشد ؛ جهان و زبانی که موزون و ترازمند است .شاید نیز این شعر,تلاش تازه ای برای یافتن صدا , هویت و شناسنامه ای نو در گستره شعر نیمایی ست .شعری که هم بلند است و هم کوتاه . 

همانگونه که گفتم ؛ شعرداستان یا داستانشعر, نه در پی جریان سازی ودبستان ادبی ساختن است و نه در اندیشه ی رویارویی با جریان های زنده ی شعر معاصر ایران . بی تردید اگر توان ماندگاری داشته باشد می ماند و اگر نداشته باشد پس زده خواهد شد .در شماره های پسین تر, نمونه هایی از شعر بلند و کوتاه نیمایی را نشر خواهم کرد . برای این شماره تنها به یک شعر کوتاه و چند شعرسه مصرعی  نیمایی بسنده می کنم .

پیام سیستانی

چند شعر کوتاه نیمایی/ مهدی عاطف‌راد


 

[آن کبوتری]

 

آن کبوتری که بال و پر زنان در اوج آسمان آرزو روانه است

چرخ می‌زند در ارتفاع بس رفیع اشتیاق

رهسپار دوردستهای بی‌کرانه است

بالهایش از سپیده‌دم سپیدتر

پرکشیدنش هزاربار از نسیم نرمتر

آن کبوتر سپیدبال عاشق رهایی همیشگی‌ست

بی‌رهایی او پرنده نیست

بی‌رهایی او، دریغ، زنده نیست.

 

[سرود دل‌نواز تو]

 

رها ز رنج می‌کند مرا نوای دل‌نشین ساز تو
به اوج می‌برد مرا، به دوردست اشتیاق
به شهر شعرهای ناسرودنی
به کوچه‌سار اشکهای نازدودنی
به آشیان رازهای سر به مهر ناگشودنی
پر از سرور می‌کند مرا سرود دل‌نواز تو.

 

[پروانه‌ها]

 

پروانه‌ها ترانه‌ی پروازند
آنان
با رقص بالهای سبک‌بار و نرم خود
افسون رازناک سرودن را
تفسیر می‌کنند.

 

[وقتی تو با منی]

 

وقتی تو با منی
آکنده است قلب من از بی‌کرانگی
خورشید با من است
دریا و آسمان و افقهای دوردست.

 

[یکی از همین روزها]

 

یکی از همین روزها سبز خواهد شد آواز خاکستری‌ام

و بیدار خواهم شد از خواب کابوسناک سیاهی گرداب‌مانند.

 

یکی از همین روزها می‌شوم غرق در روشنایی لبخندت، ای مایه‌ی شادمانی

و در آن نگاه نوازنده‌ات اوج خواهم گرفت

در آفاق بی‌انتهای رفاقت

به سوی بلندای تا بیکران آبی مهربانی.

 

[فکر می‌کنم]

 

به روزهای رفته فکر می‌کنم

به لحظه‌های طی شده

به رازهای فاش ناشده که در دلم نهفته مانده‌اند

به شعرهای ناسروده، قصه‌های ناتمام

به حرفهای عاشقانه‌ای که پشت لب نگفته مانده‌اند.

 

[در قلب من]

 

در قلب من کبوتر مجروحی‌ست

کز کرده گوشه‌ای

شیدای پر گشودن و پرواز

در آسمان آبی آزادی

و بی‌قرار اوج گرفتن

در دوردست شادی.

 

[سرود رفاقت]

 

بخوان سرود رفاقت در این سرای فراقت

سکوت را بشکن

ببند در به روی تیرگی نومیدی

تو با ترانه‌ی عشق

به سوی ساحت امّید رهگشامان باش

نوای روشن جانهای بینوامان باش.

 

[خانه‌ات روشن]

 

از تو در شبهای قلبم بیشماران مشعل احساس تابان است

با تو روحم باغ گلهای شکوفان است

آه، ای سرچشمه‌ی شادی جان من!

خانه‌ات روشن.

 

[شاید شبی]

 

بنگر به دوردست
آن مرغ را ببین که در آفاق آرزو
سرشار شور و لذت اوج است
و در هوای شادی آزادی
سرمست از رهایی جان می‌کشد نفس
شاید شبی گریخته باشد از
بن‌بست یک قفس.

 

[آیا؟]

 

آیا در این شبی که پر است از سکوت سرد

با من کسی سرود رفاقت

سر می‌دهد؟

 

آیا در این دقایق تاریک تشنگی

جان من از ترانه‌ی باران

سرشار می‌شود؟

 

[لحظه‌های عاشقی]

 

در تمام لحظه‌های عاشقی

من به نغمه‌های ساز عشق گوش داده‌ام

همسرای شور و شوق این دل همیشه بی‌قرار بوده‌ام

با صدای او سرود دل‌نشین همدلی سروده‌ام

با نوای او به راه بی‌نهایت رفاقت بدون چشم‌داشت پا نهاده‌ام.

 

[گوش کن]

 

گوش کن، می‌شنوی؟

این صدای تپش قلب من است

که از آهنگ عطش سرشار است

و در آهنگ تمنایش رؤیای رهایی از تاریکیهاست

گوش کن، می‌شنوی؟

 

[وقتی]

 

وقتی به چشمهای تو من می‌کنم نگاه

احساس می‌کنم

خورشید در سیاهی شب غرق تابش است

در دوردستها

انگار از کرانه‌ی شب می‌دمد پگاه.

 

[پروانه‌ی احساس]

 

تو، ای پروانه‌ی احساس

بکش پر در فضای سینه‌ها نرم و سبک‌پرواز

برقص و جانمان را چشمه‌سار شادمانی کن

و قلب عاشقان را غرق در امواج سبز مهربانی کن.

 

[ایثار پروانه]

 

رهروی روزی پرسید از باد:
چه کسی معنی شبگردی یک شب‌پره را می‌فهمد؟
و به مفهوم تکاپوهای مورچه‌ای آگاه است؟
چه کسی می‌داند
که چه ایثار پر از اخلاصی دارد یک پروانه؟

 

[یک خوشه انگور]

 

بیا تا بچینیم از تاک احساس یک خوشه انگور

و از آن شراب محبت بسازیم

نشینیم و با هم بنوشیم از ساغر دوستی می

و سرمست گردیم از حس دل‌بسته بودن

در آفاق پیوند آواز مستانه‌ی مهربانی سرودن.

 

[سیب عشق]

 

عشق سیبی‌ست که تا با دل و جانت، یارا

نزنی گاز آن را

مزه‌اش را نچشی

مست از طعم دل‌آویز و لذیذش نشوی...

 

[با نگاهت]

 

بیا با نگاهت

بیاموز قلب مرا درس امّیدواری

بیامیز در عمق آن عشق را با کرامت

و احساس را با خردمندی و هوشیاری

و دریای جان مرا لب به لب کن از امواج نرم و نوازشگر دوستداری

و آفاق دل را بیارای با اختران دل‌افروز یاری.

 

[من از سکوت خسته‌ام]

 

من از سکوت خسته‌ام

از این فضای بی‌نوای بغض کرده دل‌شکسته‌ام

مرا به ژرفنای قلب خود دهید راه، ای سرودهای دل‌گشا!

و از سر محبت و صفا

اجازه‌ام دهید تا که با شما رفیقهای رهنما

شوم در این مسیر بی‌ستاره‌ی شبانه هم‌نوا

 

[تو آن ستاره‌ی همیشه روشنی]

 

تو آن ستاره‌ی همیشه روشنی که آسمان ذهن ما پر از طلوع خاطرات یادمان تست

نگاه جاودانه‌ات فروغ دل‌فروز شامگاه دیرپای و سخت‌جان دوستان تست

و در صفای هر تبسمی که بر لبان ما نشسته است، بی‌گمان نشان تست

و قلب ما همیشه زنده و تپنده از نوای دل‌نواز قلب مهربان تست

سرای قلب ما همیشه آشیان تست.

 

[چشمان تو]

 

چشمان تو دریای من بودند

چشمان تو تنهایی‌ام را غرق خود کردند

چشمان تو با خود مرا بردند تا آفاق بی‌پایان رؤیاها

چشمان تو بیرون کشیدندم ز کابوس جداییها

چشمان تو همراهی‌ام کردند در طول سفر از قعر شب تا دوردست روشن فردا

چشمان تو معنای من بودند.



هشتاد شعر کوتاه از شانزده شاعر نیمایی/ به انتخاب مهدی عاطف‌راد

 

[در این بخش، از شانزده شاعر نیمایی، هشتاد شعر کوتاه - از هریک پنج شعر- انتخاب شده تا خوانندگان "سیولیشه" با نمونه‌های شعر کوتاه شاعران نیمایی بیشتر آشنا شوند. شاعران ‌این شعرها که به ترتیب سال تولد مرتب شده‌اند عبارت اند از: نیما یوشیج- محمد زهری- فریدون مشیری- سیاوش کسرایی- ژاله اصفهانی- نصرت رحمانی- هوشنگ ابتهاج(ه.ا.سایه)- مهدی اخوان‌ثالث- نادر نادرپور- منوچهر آتشی- محمود مشرف آزاد تهرانی(م.آزاد)- فرخ تمیمی- اسماعیل خویی- محمدرضا شفیعی کدکنی- حمید مصدق- عمران صلاحی.]

 

1- نیما یوشیج

 

 

تو را من چشم در راهم

 

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می‌گبرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی

وزان دل‌خستگانت راست اندوهی فراهم

تو را من چشم در راهم.

 

شباهنگام، در آن‌دم که برجا دره‌ها چون مرده‌ماران خفتگانند

در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام

گَرَم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم

تو را من چشم در راهم.

 

 

شب همه شب

 

شب همه شب شکسته خواب به چشمم

گوش بر زنگ کاروان‌استم.

با صداهای نیم‌زنده ز دور

هم‌عنان گشته، هم‌زبان هستم.

 

جاده اما ز همه کس خالی‌ست

ریخته بر سر آوار آوار

این منم مانده به زندان شب تیره که باز

شب همه شب

گوش بر زنگ کاروان‌استم.

 

 

هنوز از شب

 

هنوز از شب دمی باقی‌ست، می‌خواند در او شبگیر

و شب‌تاب از نهان‌جایش به ساحل می‌زند سوسو

 

به مانند چراغ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من

به مانند دل من که هنوز از حوصله وز صبر من باقی‌ست در او

به مانند خیال عشق تلخ من که می‌خواند.

 

و مانند چراغ من که سوسو می‌زند در پنجره‌ی من

نگاه چشم سوزانش امیدانگیز با من

در این تاریک منزل می‌زند سوسو.

 

 

کک‌کی

 

دیری ست نعره می‌کشد از بیشه‌ی خموش

کک‌کی که مانده گم.

 

از چشمها نهفته پری‌وار

زندان بر او شده‌ست علفزار

بر او که او قرار ندارد

هیچ آشنا گذار ندارد.

 

اما به تن درست و برومند

کک‌کی که مانده گم

دیری‌ست نعره می‌کشد از بیشه‌ی خموش.

 

 

[بر سر قایقش]

 

بر سر قایقش اندیشه‌کنان قایق‌بان

دائماً می‌زند از رنج سفر بر سر دریا فریاد:

"اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی می‌داد."

 

سخت طوفان‌زده روی دریاست

ناشکیباست به دل قایقبان

شب پر از حادثه، دهشت‌افزاست.

 

بر سر ساحل هم لیکن اندیشه‌کنان قایقبان

ناشکیباتر برمی‌شود از او فریاد:

"کاش بازم ره بر خطه‌ی دریای گران می‌افتاد!"

 

 

2- محمد زهری

 

 

آه...

 

غروب، غربت، آه....

 

 

[اتهام واژه‌ها]

 

واژه‌ها متهمند

که در آمیزه‌ی یک توطئه‌ی جمعی

طرح تجهیز عبارت را می‌چیدند

که هدف در آن

                   پیروزی معنایی بود.

 

 

من و تو

 

کوه با کوه سخن می‌گوید

من و تو اما

در پس حنجره‌هامان

تارآواها پژمردند.

 

 

اجاق روز

 

اجاق روزنه کور است

اجاق روز، نه کور است

که ماه هاله‌ی سیمین گردسوزش را

به طاق ضربی می‌آویزد

                              تا خورشید

نشانه را به سیاهی راه گم نکند.

 

 

صبح آمد

 

لاله عباسی خفت

گل نیلوفر برخاست

از سر شب آب ساعتها بگذشت

صبح آمد.

 

 

3- فریدون مشیری

 

 

محیط زیست

 

به لطف کارگزاران عهد ظلمت و دود

که از عنایتشان می‌رسد به گردون آه

کبوتران سپید

بدل شوند پیاپی به زاغهای سیاه.

 

 

تنگنا

 

چنان فشرده شب تیره پا که پنداری

هزار سال بدین حال باز می‌ماند.

به هیچ گوشه‌ای از چارسوی این مرداب

خروس آیه‌ی آرامشی نمی‌خواند.

چه انتظار سیاهی!

                       سپیده می‌داند؟

 

 

تر

 

طشت بزرگ آسمان از لاجورد صبح‌دم لب‌ریز.

این‌جا و آن‌جا ابر- چون کفهای لغزنده- رها بر آب.

آویخته بر شاخه‌های سرو

پیراهن مهتاب.

 

 

دریچه

 

بازو به دور گردنم از مهر حلقه کن.

بر آسمان بپاش شراب نگاه را.

بگذار از دریچه‌ی چشم تو بنگرم

لبخند ماه را.

 

 

[اوج]

 

ای ره گشوده در دل دروازه‌های ماه!

با توسن گسسته‌عنان

                           از هزار راه

وقتی به اوج قله‌ی مریخ و زهره راه

تدبیر می‌کنی

آخر به ما بگو

کی قله‌ی بلند محبت را

تسخیر می‌کنی؟

 

 

4- سیاوش کسرایی

 

 

طبیعت نیمه‌جان

 

 

ماه، غمناک.

راه، نمناک.

ماهی قرمز افتاده بر خاک.

 

 

یادگار

(برای مرتضی کیوان)

 

ای عطر ریخته!

عطر گریخته!

دل عطردان خالی و پرانتظار توست.

غم یادگار توست.

 

 

[تشویش]

 

من مرغ آتشم.

شب را به زیر سرخ‌پر خویش می‌کشم.

در من هراس نیست ز سردی و تیرگی.

من از سپیده‌های دروغین مشوشم.

 

 

زایندگی

 

هر شب ستاره‌ای به زمین می‌کشند و باز

این آسمان غم‌زده غرق ستاره‌هاست.

 

 

چشم‌داشت

 

ای کشیده سر سحرگاهان در این میدان!

ای گرفته طعمه‌ی پیچیده‌ای را باز بر منقار!

ای بلند سرد بی‌رفتار!

میوه‌های دیگری را بر فراز شاخ خشکت چشم می‌دارم.

ای عبوس! ای دار!

 

 

 

5- ژاله اصفهانی

 

 

طرح

 

پاییز.

باران.

دو شاخ پیچ بلند.

دو چشم شوخ جوان.

دو پای تند گریز.

وَ دشت و کوه و بیابان.

 

 

حیف

 

حیف از این درخت پرشکوفه

حیف زنبق سفید

حیف نغمه‌ی پرنده پشت بوته‌ها

حیف از آب و آفتاب

گر نیافرینم آن‌چه باید آفرید.

 

 

یک گام

 

یک گام

           یک گذار

از دره‌ی عمیق میان دو کوهسار

یک یاد دوردست

یک عمر انتظار

 

 

رگبار

 

رگبار، رگبار

دریای وارون

از آسمان ریزد فرو بر دشت و کهسار

ابر است می‌گرید چو دخترهای عاشق

رعد است می‌غرد چو مردان گرفتار

برق است می‌سوزد چو سنگرهای پیکار

رگبار، رگبار.

 

 

پرسش بی‌جا

 

کنار دشت ز پیری خمیده پرسیدم

برای کیست نهال نویی که می‌کارد

و شرم کردم از نوش‌خند خاموشش

که کار نیک مگر سکه‌های بازاری‌ست

که می‌رود که متاعی به خانه بازآرد؟

 

 

6- نصرت رحمانی

 

 

پاک

 

هنگام بدرقه‌ی عشق

پیراهنی چندان سپید به تن کن

که گویی برهنه‌ای.

 

 

متهم

 

در پس هر قانون

اتهامی که به ما بخشودند

حق بی‌باوری ما بود.

آه!

جرم سنگینی بود

که صبورانه تحمل کردیم.

 

 

قصه

 

کدامین زخم

در این دل به خون نشسته

متروک است

کز قصه‌های شبانه

هیچش به لب نمانده

                          به جز عشق

در خالی قفس؟

 

 

اسفندیار

 

وقتی میان بازوان توام

از عشق

رویینه می‌شوم

اسفندیار عاشقان جهانم.

 

راه

 

به من گفتند راه این است

                                چاه این است

ولی آن را نکردم گوش

من از راه دگر رفتم

ز راهی پرت و دور و کور

و اکنون بر هدف هستم.

 

7- هوشنگ ابتهاج (ه.ا.سایه)

 

 

سرخ و سفید

 

 

تا نیاراید گیسوی کبودش را

به شقایقها

صبح فرخنده

                  در آیینه نخواهد خندید.

 

 

فلق

 

ای صبح!

             ای بشارت فریاد!

امشب خروس را

در آستان آمدنت

                      سر بریده‌اند.

 

 

کن فیکون

 

تو به عمر رفته‌ی من مانی

که چو روز منتظران طی شد

به که دست دوستی‌یی بدهیم؟

که نه دوست ماند و نه دست، افسوس!

تو بگو، چه بود و چه شد؟

                                 کی شد؟

 

 

قصه

 

دل من باز چو نی می‌نالد

ای خدا! خون کدام عاشق بود

که در این چاه چکید؟

 

 

صبوحی

 

برداشت آسمان را

                       چون کاسه‌ای کبود

و صبح سرخ را

لاجرعه سرکشید

آنگاه

خورشید در تمام وجودش طلوع کرد.

 

 

 

8- مهدی اخوان ثالث

 

 

بی دل

 

آری، تو آن‌که دل طلبد آنی

اما

افسوس

دیری ست کان کبوتر خون‌آلود

جویای برج گم‌شده‌‌ی جادو

پرواز کرده است.

 

 

ییلاقی

(طرح)

 

 

شور شباهنگان

                   شب مهتاب

غوغای غوکان

                  برکه‌ی نزدیک

ناگاه ماری تشنه، لکّی ابر

کوپایه سنگی ساکت و تاریک.

 

 

لبخند او در خواب

 

آب زلال و برگ گل بر آب

مانَد به مه در برکه‌ی مهتاب

وین هردو چون لبخند او در خواب.

 

 

تنها تو

 

هان، ماه ماهان! کجایی؟

خورشید اینک برآید

تنها تو با او برآیی.

 

 

هرگز، آیا...؟

 

گفت "آیمت مه‌برایان به دیدار."

اینک دمد مهر هم- بی وی اما-

این هرگز آیا کند یار با یار؟

 

 

 

9- نادر نادرپور

 

 

منظره

 

برف آمد و بزم روز را آراست

شب را ز فروغ شیرفام آکند

اما چه درختهای سرکش را

کز بار غرور خود به خاک افکند!

زیبایی سرد، وه، چه بی‌رحم است!

 

کودک

 

چشمهایش: چشمهای گربه‌ای در آفتاب صبح.

پنجه‌های بسته‌اش: انجیرهای کوچک شیرین.

آه! رگهایش

در لعاب پوستی شفافتر از نور

عنکبوتی کهربایی‌رنگ

در حباب حبه‌ی انگور.

 

 

[بامدادی- 1]

 

در آبی خجول آسمان

پرنده‌ای صفیر زد:

"کجاست؟ پس کجاست صبح؟"

جواب دادمش:

"به روی بالهای تو."

پرید و صبح در نگاه من نشست.

 

 

بامدادی- 2

 

دلم سیاه نبود

ولی درخت که سرسبزی‌اش درخشان بود

ز پشت پنجره با سرزنش به من نگریست.

من از برهنگی آن نگاه لرزیدم.

سپیده پاکترین گریه را به من بخشید.

 

 

رستخیر

 

تاج خروسهای سحر را بریده‌اند.

در خاک کرده‌اند.

از خاک رُسته خرمن انبوه لاله‌ها.

ای باد! گوش کن

این لاله‌های خونین فریاد می‌کنند:

"بیداری؟ای سحر!

آیا هوای دیدن ما داری؟ ای سحر!"

 

 

10- منوچهر آتشی

 

 

طرح

 

باد در دام باغ می‌نالید.

رود شولای دشت را می‌دوخت.

قریه سر زیر بال شب می‌برد.

قلعه‌ی ماه در افق می‌سوخت.

 

 

این

 

هر فرود خنجری

از صعود خون کنایتی‌ست

مرد!

       این عروج نیست؟

تا رسالت تو را کتیبه ای؟

هر صعود خون

از فرود خنجری اشارتی‌ست

این سقوط نیست؟

 

 

شکار

 

گلوله‌های من امروز با هدف ننشست.

هدف پلنگ غریبی بو

که در مسیر گلوله غریب می‌گردید.

پلنگ خسته

دل دلاور از عشق بی‌نصیبی بود.

 

 

یاد

 

آن تشنه‌ی جوان

از بوی ما رمیده آهوی بدگمان

شاید هنوز

با گردن سفید بلندش بر تپه‌ی غروب

نزدیک یورت خلوت ما ایستاده است

شاید هنوز

شامه سپرده‌ست به بوهای ناشناس

و گوش داده است به اصوات دوردست.

 

 

[تشویشها]

 

تو از کدام بیابان تشنه می‌آیی؟ ای باد!‍

که بوی هیچ گلی با تو نیست

نه زوزه‌ی کشیده‌ی گرگ گری

نه آشیان خراب چکاوکی

نه برگ خرمایی.

تو از کدام بیابان می‌آیی؟

پرندگان غریبی از این کرانه می‌گذرند

پرندگان غریبی که نام هیچ کدام

به ذهن سبز گز پیر ده نمی‌گذرد.

 

 

11- م.آزاد

 

 

باران

 

ای دیرسفر! پنجره بگشای و تماشا کن

این شب‌زده مهتاب گل‌آسا را

این راه غبارآلود

این زنگی شب‌فرسود

وین شام هراس‌آور یلدا را.

این پنجره بگشای که مرغ شب

می‌خواند شادمانه دریا را.

 

 

شالیزار

 

آن دستهای سبز فراوان نشانده‌اند

بر بیکرانگی

از بوته‌های سبز بهاری عظیم را.

زمین زیر پای من

از این کرانه سبز

تا آن کرانه سبز.

 

 

شکوه سرخ گل

 

شکوه قله چه بیهوده است!

و این سلوک حقیر!

برای رفتن باید همیشه جاری بود

و در تمامی ظلمت

شکوه سرخ‌گلی شد.

 

 

[انسان]

 

انسان!

کوته‌قدم مباش

زیر ستارگان

تا در پگاه بدرود

هنگام رفتن از خویش

یک آسمان ستاره تو باشی.

 

 

شب

 

شب، آن خزنده‌ی زنگاری

که بر درخت زمان جاری‌ست

پریده رنگتر از مهتاب

کنار پنجره می‌میرد

در آستانه‌ی بیداری.

 

 

12- فرخ تمیمی

 

 

گردن‌بند

 

نشستم سالها بر ساحل عشق درخشانت

و مروارید شعرم را

فروآویختم بر گردن هم‌رنگ مهتابت

ولی دیشب که بازوی کسی بر گردنت پیچید

ز هم بگسست گردن‌بند احساسم

و مرواریدها در کام موج حسرتم غلتید.

 

 

آواز تاک

 

آواز عاشقانه‌ی تاکان

شب را به هم‌سرایی می‌خواند.

شب تازه خفته بود.

رود بلند بانگ شغالان

با تاکها به زمزمه برخاست.

 

 

صید سرخ

 

منقار نیمه‌باز ماهی‌خوار

وقتی که برکه را

از "صاد" صید سرخ خبر داد

خط گریز سکه‌ی سیمین را

در ژرف آب برد.

 

 

شبگیر

 

چابک سوار در شنل زرد آفتاب

از مرز شب گذشت

و

بر نرده‌های نقره‌ای صبح

                               تکیه داد.

 

پاییز

 

خالی‌ست آشیان کلاغان

در لابه‌لای شاخه‌ی لخت چنار پیر.

بر آسمان دو لکه‌ی جوهر چکیده است.

 

 

13- اسماعیل خویی

 

 

امکان

 

از کجا می‌دانید

که مذابی از فریاد

در گلویی از آتش

خاموش

نمی‌جوشد

در سیه‌کنجی از این تیره شبستان فراموشی؟

از کجا می‌دانید

که نخواهد ترکید

ناگهان بغض یتیمانه‌ی این خاموشی؟

 

 

حسرت

 

باز

ابر

رشته‌های آفتاب تازه‌رس را پنبه خواهد کرد.

 

 

هراس [3]

 

بانگ تاریکی‌ست

کز نهان ِ پرده‌ی لرزنده‌ی تردید

می‌پریشد در دم ِ هر دید

بهت بی‌راز تهیگاه سکوتم را، هراس‌انگیز

که "نمان، بگریز..."

 

 

طرح [1]

 

شادی یک قطره باران

واندُه آن قطره در مرداب.

 

 

بیزاری

 

هرچه می‌بینم نه جز مردار

هرکه می‌بینم نه جز کرکس

فاش می‌گویم:

تا بدانی کاندرین پرفتنه گندآباد

من چرا بیزارم از هرچیز و از هرکس.

 

 

 

14- محمدرضا شفیعی کدکنی

 

 

سفرنامه‌ی باران

 

آخرین برگ سفرنامه‌ی باران

                                    این است

که زمین چرکین است.

 

 

چه بگویم؟

 

چه بگویم که دل‌افسردگی‌ات

از میان برخیزد؟

نفس گرم گوزن کوهی

چه توان کردن

سردی برف شبانگاهان را

که پرافشانده به دشت و دامن؟

 

 

پاسخ

 

هیچ می‌دانی چرا چون موج

در گریز از خویشتن پیوسته می‌کاهمک

زان‌که بر این پرده‌ی تاریک

آن‌چه می‌خواهم نمی‌بیم

وان‌چه می‌بینم نمی‌خواهم.

 

 

پرسش

 

آسمان را بارها با ابرهایی تیره‌تر از این

دیده‌ام

         اما بگو

                    ای برگ!

در افق این ابر شبگیران

کاین چنین دل‌گیر و بارانی‌ست

پاره‌اندوه کدامین یار زندانی‌ست؟

 

 

زندگی‌نامه‌ی شقایق [1]

 

زندگی‌نامه‌ی شقایق چیست؟

- رایت خون به دوش، وقت سحر

نغمه‌ای عاشقانه بر لب باد

زندگی را سپرده در ره عشق

به کف باد و هرچه بادا باد.

 

 

 

15- حمید مصدق

 

 

حرکت و برکت

 

وقتی که رودخانه

در هاله‌ی حرکت می‌رفت

سرشاری برکت را

تا روستای غم‌زده می‌آورد.

 

 

قتل نفس

 

کس برنخاست

این‌گونه کینه‌جو

آسیمه‌سر به کشتن دشمن

این‌سان که بسته‌ام

                        کمر قتل خویشتن.

 

 

اما تو...؟!

 

یاد داری که به من می‌گفتی:

"هیچ‌کس

             حتی تو..."

 

من سخنهای تو باور کردم

                                 اما تو...؟!

 

 

هنوز هم

 

اندیشه می کنم

                   نه به شبها

                                  که روز هم.

 

باور نمی‌کنند

باور نمی‌کنی تو

                     که حتی

                                 هنوز هم...

 

 

تا ابدیت

 

وقتی از تفرقه برمی‌گردی

تق تق گام تو بر سنگ چه آوای خوشی‌ست!

کاش این آمدنت

                     تا ابدیت می‌رفت...

 

 

16- عمران صلاحی

 

 

اشک و خنده

 

دلشان می‌خواست

چشم مردم را گریان بینند.

گاز اشک‌آور ول کردند.

خنده‌آور بود.

 

 

بهشت

 

آدم به جرم خوردن گندم

با حوا

شد رانده از بهشت

اما چه غم؟

حوا خودش بهشت است.

 

 

باران

 

یک نفر آمد و بر پنجره‌ام گِل مالید

من ولی منتظر بارانم.

 

 

قلیان

 

پک به قلیان می‌زنم

شعر غلغل می‌کند

روی قلیان

               طبع من گل می‌کند.

 

 

حادثه

 

نهاد زیر سرش صفحه‌ی حوادث را

و مثل حادثه‌ای روی آن دراز کشید.