سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

گمان / علی مجنون تبریزی


ناگـهـان نوری هـویدا شـد گمان کردم تویی 

عـالمـی غـرق تمـاشـا شـد گمان کردم تویی


تا که خلـقی دیـد آن زلـف سـمـن سای تورا

شورشی از شوق بر پا شد گمان کردم تویی


از ورای  ابـرهـا  نـوری  بـه  مـعـنـای کـلام

آیه ای از عشق معنا شد  گمان کردم تویی


خواستم هجی کنم آیاتی از رخسار دوست

لن تراتی لفـظِ  گویا  شد گمان  کردم تویی


تا  که  دیـدم  جلـوه ای  از روی  زیبای نگار

دیده ام  محو  تماشا  شد گمان کردم تویی


در میان خواب و رویا صاحب غیب اینچنین

صحبت از دنیای بالا  شد  گمان  کردم تویی


من همان درمانده «مجنونم» که از درد فراق

هر کسی در عشق  لیلا شد  گمان کردم تویی


            ع  . ح  .   مجنون تبریزی

دوبیتی / امیر دادویی


نگاه از رنج هاجر هم گرفتی

تو از ابلیس ساغر هم گرفتی

شنیدم قرنهای قرن خوابی

خدایا زخم بستر هم گرفتی؟





پانزدهم مهر

#امیر_دادویی

رفته ای/سعید سلطانی طارمی



 رفته ای

آنچنان عمیق، دور، بی ملاحظه،

که صدای من حوالی صدات را 

حس نمی کند

که مشام من به بوی تازه ات نمی رسد

و سرم به دامنت.


ای نهاد سالهای ماه

زادگاه خاطرات دلبخواه

 ازچه ناگهان و بی هوا زدی به رفتن از سپیده دم؟

آآآآآی

چشم اشکهای من

با کدام آه تیره از حریم گریه ام گریختی

ای دهان ضجه های بی سخن

آن گلوله در سرت

گردنت و سینه ات چه می کند؟

این هجوم لخته وار خون

از کدام قلب زوزه می کشد؟

این چراغ دودناک زندگی

ازچه،  رو به منزل غروب می خزد؟

این درخت

این درخت آرزو

در کدام قاف ریشه ریشه می شود؟


آآآآی رفته!   با نسیم و آب بازگرد

لحظه ای به چشم های من نگاه کن

پیش از آن که آسمان

در پی تو این جهان پیر را

با تمام وعده ی جوانی اش رها کند

و برای تو که توی چشمهای من رها شدی

گریه ها کند. 

بازگرد و با دهان آب قهوه ای بزن

ای همیشه در کنار من!


خلوتم دلش که تنگ می شود

خانه را نهاده می زند برون

خارج از زمان 

از خودش به سوی مروه سعی میکند

مروه ای که ایستاده در مسیر باد

از مدیترانه بی صدا سؤال می کند

فکر میکنی که تا صلوة ظهر

چند هاجر از زمین غزه سبز می شود؟

زیر پای کودکی که تشنه است و نعره می زند

فکر میکنی  کدام چشم چشمه می دهد؟



کاش مثل ماه از هلال کودکی جوانه می زدی

روی انحنای خنده ی لبی

بدر می شدی

ای گلی که خویش را

دسته بسته روی زلفهای زندگی 

                                                  زدی

کاش با سپیده دم می آمدی.

        آبان402


برای آن مسافران ناگزیر که بازنمی گردند         کودکان غزه و ....را میگویم

سعید سلطانی طارمی


402

فلاکت /ریچارد براتیگان

چه فلاکتی بدتر از این،

بوسه‌ای را 

به‌ وضوح به‌ یاد آوری

که هرگز رخ نداده است.



#ریچارد_براتیگان (آمریکا)

سه کلاغ / اسد آبشیرینی

اگر بتوان سه «کلاغِ» برجسته در ادبیّاتِ معاصر فارسی، به حسب قدرت و شهرتِ آن‌ها نام بُرد، یکی همین کلاغِ معروفِ محمدعلی بهمنی است در غزلِ:

«در این زمانه‌ی بی‌های و هویِ لال‌پرست
خوشا به حالِ  کلاغانِ قیل‌و‌قال پرست
».

و آن دو دیگری یکی از آنِ شاملوست:

«هنوز
در فکرِ آن کلاغم در درّه‌های یوش:
با قیچیِ سیاهش
بر زردی ‌ِ برشته‌ی گندمزار
با خِش‌خِشی مضاعف
از آسمانِ کاغذی مات
قوسی بُرید کج،
و رو به کوهِ نزدیک
با غار غارِ خشکِ گلویش
چیزی گفت
که کوه‌ها
بی‌حوصله
در زِلِّ آفتاب
تا دیرگاهی آن را
با حیرت
در کَلّه‌های سنگی‌شان
تکرار می‌کردند».


و سوّمی هم، این شعرِ ماندگارِ فروغِ فرّخزاد است که با «آن کلاغ» شروع می‌شود:

« آن کلاغی که پرید
از فراز سَر ِ ما
و فرو رفت در اندیشهٔ آشفتهٔ ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزهٔ کوتاهی ، پهنای افق را پیمود
خبرِ ما را با خود خواهد برد به شهر
همه می‌دانند
همه می‌دانند..».


غرض این است که ببینیم از این سهْ، به‌واقع کدام یک «کلاغ‌تر»ند. بدین معنی که کدام از این سه شاعر توانسته‌اند شخصیّتی جدیدتر برای این پرنده‌ی شوم دست‌و‌پا کنند که از آن نمادِ ادبیّات سنتی و «غُراب‌البَینش»، که با «نعیقِ» نحسِ خود پیام‌آورِ فراق و بدیُمنی بود، هر چه بیشتر فاصله بگیرد. به قولِ منوچهری:

«فغان ازین غرابِ بَین نو نوایِ او
که در نوا فکندمان نوایِ او
غُرابِ بَین نیست جز پیمبری
که مستجاب زود شد دعایِ او».


تصویری که در شعر بهمنی هست، همچنان تأکید بر «قار‌قارِ» کلاغ است که در استعاره‌ای انسانی برایش «قیل‌‌و‌قال» قائل شده که کنایه از حرف‌های بی‌محتوا امّا پرطمطراق است. در شعرِ شاملو، ما همچنان با کلاغی روبروییم که صاحبِ «غار‌غارِ خشکِ گلو» است و پیامی نوین را برایِ مخاطبانِ کلّه‌سنگیِ خود می‌آورد که آن‌ها نیز فهمی از آن ندارند. امّا در شعرِ فروغ، صدای کلاغ به «نیزه‌ی کوتاهی» تشبیه می‌شود که پس از «فرو رفتن در اندیشه‌ی آشفته‌ی ابری ولگرد»، در نهایت «پهنه‌ی افق» را «می‌پیماید»! اینجا دیگر خبری از «قیل‌و‌قال» و «غار‌غار» نیست، «خبر» هم خبر شومی نیست چرا که پیام‌آور نوعی عشق مدرن است که دیگر همه‌ی شهر باید بدانند! چرا که در ادامه:

«سخن از گیسوی خوشبخت منست
با شقایق های سوختهٔ بوسهٔ تو
و صمیمیت تن‌هامان ، در طرّاری»
۰

اینکه صدایِ کلاغ در شعرِ فروغ به یک «نیزه‌ی کوتاه» که ابزارِ جنگ سنّتی است تشبیه شده، همان «شخصیّتِ نوپدیدی» است که کلاغِ مدرنِ شاعر به خود گرفته است. پرنده‌ی مشئوم ادبیّاتِ کلاسیک، برای اثباتِ عشقِ فعّالانه‌ی یک زن، حاضر است در برابرِ اندیشه‌های سیاه و آشفته‌ی ابرهای ولگرد عاملانه بجنگد! حالا دیگر به سادگی قابلِ  تشخیص است که ازین سه کلاغ، کدام یک مدرن‌ترند!

«اسد آبشیرینی»

@vir486