سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

نداشته ها / پابلو نرودا

.
همیشه چیزهایی که نداشته‌ام را
بیشتر دوست داشته‌ام
همچون تو که بسیار دوری
که بسیار ندارمت

از کتابِ #از_خودت_برایم_بگو
#پابلو_نرودا
▫️گرته
▪️@Garte_mag

گریستن / محمود درویش

«انا تعلمنا البکاء بلا دموع».
بدونِ اشک، گریستن را آموختیم.

محمود درویش

▫️گرته
▪️@Garte_mag

هوای تازه / محمد رضا راثی پور



از بالکن ، عمارت همسایه
مانند قلعه ایست که هر روزنش
پرتابگاه تیر نگهبانیست
تا پس زند نگاه مهاجم را
با قیر داغ فحش بیازارد
هر چشم کنجکاو مهاجم را

من تخته بند واحد سیمانی
از روزنی که سهم من از آسمان شهرست
بی قیر و تیر خانه همسایه
بی گرد و خاک بازی طفلان
اکسیژنی به سینه نیارم فرو برم
از من مخواه بال زدن در اثیر را
وقتی که بسته است پرم

شاید مگر به زور تخیل
شاید به ضرب مثبت اندیشی
در پیش روی بالکن
یک باغ پردرخت
یک چشمه زلال بسازم
آه از هوای تازه که پیدا نمی شود
دردا که این گره
با یاری تخیل من وا نمی شود

هذیان / محمد جلیل مظفری




این خانه، این مساحتِ ابری
در نقشه‌ای به‌وسعتِ دل‌تنگی
با یادِ عصرِ پرسه و بی‌تابی
آوار می‌شود به سرت،
‌گویی
در خواب و خلسه‌ای ازلی
از دست رفته‌ای
و کودکانِ کوچۀ بازیگوش
هی شیشه‌های پنجره‌ات را
با سنگ می‌زنند

در قابی از غبار
ساعت در انتظار نشسته‌ست
انبوهِ کورِ عقربه‌های خموش و خواب
رأسِ وقوعِ حادثه هی زنگ می‌زنند

در آسمانِ شرجیِ چشمانت
در لحظه‌های تب‌زده بی‌گاه و بی‌دریغ
آن روزِ نحسِ حادثه را
اعلام می‌کنند
انگار در وجودِ تو صدها پلنگِ پیر
تصویرِ مِه‌گرفته و موهومِ ماه را
در آبگیرهای خیالی
با مشت‌های خالی‌شان چنگ می‌زنند

از پیچکی که پنجره‌ات را
تسخیر کرده است
با من بگو کدام
گلبرگِ بی‌قرار
از یورش شبانه و بی‌گاهِ بادها و بلاها
از ترسِ داسِ زردِ خزان، خود را
پوشانده‌ است
که‌این‌گونه بی‌شکیب
در انتظارِ ساعتِ موعود مانده‌ای؟
بیرون از این حوالی موهومِ خواب‌هات
بر بومِ شب
دارند نقشِ صبح و شباهنگ می‌زنند.

پاییز 1391
محمدجلیل مظفری

پرسش / سعید سلطانی طارمی



دیدمش
می گذشت و از تمام قصه ها سوال می نمود:
نام من چه بود؟
شکل قبلی‌ام
از کدام سنگ یا پرنده مایه می گرفت؟
ریشه‌ی کدام چشمه یا درخت
در کرانه های ذهن من
می‌شکفت؟
من چگونه از کنار زندگی
جوش می زدم؟
توی سینه ام
دوست داشتن چگونه شکل می گرفت...؟


کاش می شد از شما سوال کرد
من چرا چنین شدم؟
این خط غلیظ خون چرا مرا رها نمی کند؟
این صف دراز چشم‌های محتضر
این سکوت شهرهای سوخته
این در همیشه بسته
                 این در همیشه بسته را چرا کسی
وا نمی کند؟

کاش می شد از حضور ذهن‌تان
استفاده کرد
واقعا چه روی می دهد که چشمه و درخت
در عبور خویش از دل زمان
سنگ می شوند؟


دیدمش
در کنار قصه های خفته، خویش را
ذره ذره می جوید.
25/4/91