مگسی را کشتم!!!
نه به این جرم که حیوان پلیدی ست، بد است.
طفل معصوم به دور سر من میچرخید به خیالش من قَندم!!!
یا که چون اغذیه ی معروفش، تا به آن حد گندَم!!
ای دو صد نور به قبرش بارد!
مگس خوبی بود!
من به این جرم که از "یاد تو" بیرونم کرد،
مگسی را کشتم!!!
♦️@seemorghbook
به اندازهی کافی خاطره دارم
تا قهوهام را بهتنهایی در کافهیی بنوشم
که همه آن را خلوت میپندارند،
اما با آنانی که نیستند شلوغ شده است...
■شاعر: #محمود_درویش [ فلسطین، ۲۰۰۸–۱۹۴۱ ]
■برگردان: #محمد_حمادی
〇
آی آدمها / نیما یوشیج
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خنداناید!
یک نفر در آب دارد میسپارد جان.
یک نفر دارد که دستوپای دایم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید.
آن زمان که مست هستید از خیال دست یاییدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفته استاید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید.
آن زمانی که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من؟
یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
ایمان بیاوریم / فروغ فرخزاد
ایمان بیاوریم به آغازِ فصل سرد
ایمان بیاوریم به ویرانههای باغهای تخیل
به داسهای واژگون شدهی بیکار
و دانههای زندانی
نگاه کن که چه برفی میبارد...
شاید حقیقت آن دو دستِ جوان بود، آن دو دستِ جوان
که زیرِ بارشِ یکریزِ برف مدفون شد
و سال دیگر، وقتی بهار
با آسمانِ پشتِ پنجره همخوابه میشود
و در تناش فوران میکنند
فوارههای سبز ساقههای سبکبار
شکوفه خواهد داد ای یار، ای یگانهترین یار
ایمان بیاوریم به آغازِ فصلِ سرد...
کچیک / هوشنگ بادیه نشین
اینک که روز قریۀ آشفتۀ «کجیک»
در قله های زرد غروب
با جاده ها و جنگل و پل ها و خیمه ها
تاریک می شود.
پهنای آفتاب
در پیچ کوهها و خم دره های ابر
اینک که با جزیره و امواج و صخره ها
باریک می شود
در دشت ترکمن ها
تا انحنای آبی صحرای دهکده
یاد تو، ای سپیدۀ مهتاب های دور
نزدیک می شود.
〇
بهاری دیگر
از دربِ خانه برگشته خواهد رفت
انگار
بهاری دیگر بیتو سر خواهد شد
یک بهارِ دیگر
بههنگامِ سپیدهدم
انسانی به دار آویخته خواهد شد
و
من
در سپیدهدمان بسیار گریه میکنم.
این یادگار تاج و تخت توست
این مردمان تلخ بی روزی
این سایه های در قفس جاری
ای شیخ، ای ترکیب جانسوزی