به سفر خواهی رفت
و در آن شهر که در نقشه ی فالت جاری ست
خانه ای سر به هوا خواهی داشت
که دو آیینه در آن می بینم
و تو در نقره ی نابی که از آیینه ی اول می جوشد
خویش را می¬شویی
و به سیمرغ در آیینه ی دیگر می گویی
هوس سیب دلت را کردم
سیب سرخی که دهان مزه اش لبخندست
و به تنهایی
راه ها را می داند
و تو را راهنمایی خواهد کرد
به پریخانه ی افسانه ی قاف
که سر قله¬ی آن
تک درختی ست که در پیله ای از نور بخار آلود
آشیانی به تو خواهد داد
که پر است از هوس روییدن
آری آری به سفر خواهی رفت
راه را می بینم
که در آن سوی افق هایش
بوی پیراهن تو پیچیده
و کنار چاهی
کاروانهای پری منتظراند
و به بازار تو می اندیشند
و زلیخای جوانی که از آن سوی زمان می آید
و در آیینه ی خندانش
مصر آن واژه ی مرموز است
که ترنج هوس و حیرت زیبارویانش
از تو خون می گرید
و به طعم تو می اندیشد
به سفر خواهی رفت
ناخدایان غیور
روی توفان تو لنگر خواهند انداخت
و در آرامش چشمان تو با خوشبختی
غرق خواهند شد
آه می بینم
ناگهان توفان دریا را
باخودش خواهد برد
و بیابانی
که پر از ماسه ی مواج است
جای دریا خواهد رویید
پیرسرخی که در اعصاب بیابان جاریست
پیش چشمت فوران خواهد کرد
که در اعماق نگاهش هستی
سرخ کمرنگ است
و در آگاهی سوزانش
وزن وقت و طلب و جرم و صدا صفر است
و به دوشیزه ی در آیینه ها می گوید
"که جهان کودک نو پاییست
به تماشای دلت آمده است
و تو بایست به او یاد دهی
راه چونی و چرایی ها را
خواب بیداری آشفتگی دنیا را
"راه دروازه ی خوشبخت نهایت را
"راه سوزاندن بال و پر عادت را
"راه زیبا را"
آه آن پیرجوان ذهن تو را خواهد برد
سوی اوجی که خدا هم آنجاست.
به سفر خواهی رفت
توی اندیشه ی فالت می بینم
مردی از گُرده ی تو می روید
در نیستانی خیس
عشق را حامله می گرداند
عقل را نازا.
به سفر.......
سال 89
وا کرده موذیانه پر و بال خویش را
در پشت سر گذاشته کابوسی
از باغها که دار شده هر درختشان
ما چشممان بر آمده از حدقه
از غم نگار خاطره می پرسیم
- بدبختیی که دامن ما را گرفته است -
ساز کدام فاجعه را کوک می کند؟
- بدبختیی که دامن ما را گرفته است -
وا کرده بال و هرچه که نزدیک می شود
نای نفس کشیدن ما را گرفته است
در زیر چنگ بختک بی رحم انتظار
آنجا که دستهامان،
هر چاره را به دانه تسبیح واگذاشت
هر ورد و هر دعا که بلد بودیم
خواندیم و فوت کردیم
خاکستر محاصره در آتش
جز دیدن و جلز و ولز کردن
کاری نمی تواند
ما کمتریم ازان که هزاران ملاحظه
حتی مجال شیون ما را گرفته است!
آخر نگفتی چند عمر و داستان باید
از یاد بردن
تا زندگی را تاب آوردن
پیشتر ها که وضعیت اینترنت چنین اسفناک نبود ، فرصتی مغتنم داشتیم که از نقطه نظرات نوآورانه و جسارت آمیز جناب محسن الوان ساز استفاده کنیم و به عنوان دیدگاه و نگاه اول زینت بخش این نشریه شود.اخیرا ایشان ترجیح داده اند که بدلایلی فعالیت نکنند ، لذا این کار شاق نیز به عهده من افتاده است.
برای اینکه زیاد از مطالبی که آن بزرگوار مطرح می کند دور نشده باشم بدون حاشیه به اصل مطلب اشاره می کنم.
صحبت در مورد کسانیست که بنا به ملاحظاتی در این شرایط که بین طبقه حاکم و محکوم اختلاف افتاده است طرف طبقه حاکم می ایستند ولی بعدها بدلایلی از کار خود اظهار پشیمانی می کنند. نظر بنده حقیر اینست که همه چیز را سیاه و سفید دیدن ما را به تکرار اشتباههای تاریخی وا خواهد داشت.سود جویی و نفع اندیشی چیزیست که در ذات ماست و هر کس باید دلایل بسیار قوی داشته باشد تا پا بر این امیال بگذارد.
باید آغوش ما برای پذیرش خطا ها و لغزشها باز باشد تا بتوانیم بسهولت رویایی که در سر می پروریم با کمک و تشریک مساعی همگان در واقعیت پیاده کنیم.وگرنه تعصب و تنگ نظری سبب می شود که از فیلتر عقیدتی ما هیچ کس رد نشود و ما بمانیم و آرزوهای دور و دراز و محقق نشده.
همین بلایی که توسط عناصر تمامیت خواه و انحصار طلب ایجاد شده و عرصه را بر منتقدین دلسوز تنگ کرده است.ما باید سعی کنیم شبیه مخالفانمان نشویم.هر چند کار کوچکی نیست و تلنبار شدن خشم و نفرت ممکن است که اختیار ما را سلب کند اما راه ساختن دنیایی آرمانی از همین سنگلاخ می گذرد
ترس
آن هم از شروع فصل سرد
برفهای تند
بادهای تیز
برفباد های تند و تیز
کور خوانده اند
شال گردنی که روی شانه منست
دست توست
شکارسری