و عاقبت روزی
زبان آبی گنجشک ها
به کوچ ناگهانی انسان اشاره خواهد کرد
به کوچ خسته مرغابیان بی معبر
پیرمرد، روبهروی من، کنار جویبار باصفا نشسته بود
آب صاف جویبار با نوای خوش
نرمپوی نغمه میسرود و میگذشت
پیرمرد دست راست را فرو در آب کرد
بعد قلوهسنگ تخم مرغ شکلی از درون آن برون کشید
با تعجبی که در نگاهش آشکار بود
خیره شد به آن دقیقهای
بعد داد قلوهسنگ را به من
گفت: "بنگرش، ببین چه کرده آب"
سنگ را گرفتم و نگاه کردمش
با تمام دقتی که داشتم
زیر و روش کردم و معاینه
صاف صاف بود
صافیاش برای من چنان عجیب بود و حیرتآفرین که باورم نشد.
پیرمرد گفت:
"آفرین به اینهمه هنر
آفرین به اینهمه مهارت شگرف
بنگرش، ببین چه ماهرانه آب
با تمام نرمی و لطافتش
میدهد تراش سنگ سخت را و روی آن به یادگار
نقشهای دلنشین به جای مینهد
کاشکی بشر از آب
درس میگرفت و با لطافتی تمام
یادگار مینهاد از خودش در این جهان
صافی و صفای ماندگار."
قلوه سنگ را به پیرمرد
دادم و نگاه کردمش
با تبمسی پر از صفا به من نگاه کرد
گرم شد دلم
بس که دلنواز بود آن نگاه مهربان.
فروردین سال ١٣٢١ را نیما با سرودن سه شعر به پایان برد: یکی از این سرودهها شعر "خرمنها" بود که آن را با مایه گرفتن از ترجمهی مسعود فرزاد از شعر "بیا، ای شاعر!" (سرودهی شاعر انگلیسی "کلاف") که در روزنامهی "ایران" منتشر شده بود، سرود.
ترجمهی مسعود فرزاد از شعر "خرمنها"ی "کلاف" را نیافتم ولی اصل شعر را به زبان انگلیسی خواندهام. عنوانش این است: "بیا، شاعر! بیا" و سرایندهاش "آرتور هوگ کلاف" شاعر انگلیسی (١٨٦١- ١٨١٩). شعر از سه بند تشکیل شده که هر سه بند آن با این سطر شروع میشود: "بیا، شاعر! بیا."
"خرمنها"ی نیما، تأثیر پذیرفته از سطرهای پایانبخش بند سوم آن است. در این سطرها کلاف چنین سروده:
اگر ما نباشیم، تردید ندارم که دیگران
نتیجهی زحمتهای ما را خواهند دید.
نوخواستگان گرد میآورند همچون کاشتهی خودشان
خرمنی را که درگذشتگان بذر افشانده بودند
درگذشتگانی از یاد رفته و ناشناخته.
نیما در بخش نخست شعر "خرمنها"ی خود که دارای ٩ سطر است، از ایدهی روشنبینانهی موجود در این سطرهای شعر "کلاف" مایه گرفته و آن را با تصویرهای شاعرانهی طبیعتگرایانه پرورده است:
آنکه بذر گندمی در خاک میافشاند، میمیرد ولی کاشت او در بهاران شکوفان میشود و آیندگان خرمن حاصل از کاشتهی او را گرد میآورند و از آن بهرهمند میشوند:
"گرچه میرد آنکه افشاند به خاکی تخم- میگوید "کلاف"
کودکان نوخاسته خرمنش را گرد آورند
تا از آن گردند بهرهور...
این سخن برجاست. هنگام بهاران کشتزاران چون گل بشکفته میگردند
در میان کشتزاران، کشتکاران شادمانه بهر کار آشفته میگردند
خنده خواهد بست بر لب، روی گندمها شقایق. آه، بعد از ما
میخرامند آن نگاران، نازکاندامان، میان ره، به سوی کشتگاهان
روز تابستان هلاک از خندههای گرم خواهد شد
کشتهی گندم به زیر پای خرمنکوب دیگر نرم خواهد شد.
ولی نیما در حد این ایدهی دلخوشکنندهی "کلاف" متوقف نمانده و در بند دوم سرودهاش که دارای چهار سطر است، در مقابل آن، ایدهای متضاد را مطرح کرده و هشدار داده که بذرهایی که به سنگستان پاشیده شوند، افسوس شکوفا و بارور نخواهند شد و در محیط سترون سنگستان فرسوده و پوسیده میشوند و خرمنی از آن بهرهی آیندگان نخواهد شد:
لیک، افسوس از هر آن تخمی
که به سنگستان شود پاشیده، تنها از برای آن
یک نفر گوید که تخم گندمی بودهست
در درون سنگها میخواست روید لیک فرسودهست.
دیرزمانی ادبیات پایتخت داشت.این دیرزمان یعنی تا همین سالها پیش تا
زمانیکه رسانه و مدیا گستره خود را از روزنامهها و کتابها به اپهای
اینترنتی و صفحههای مجازی گسترش داد.در این برهه دیگر ادبیات و کلا فضای
فرهنگی مرکزیت خود را تحت عنوان پایتخت کمرنگ کرد. به گونهای که هر کس
میتوانست در گوشهٔ خانه خود، شهر یا حتی یک ناکجاآباد با یک موبایل، مرکز
جهان باشد.
تهران در هر شرایطی به دلایل بسیار چون تجمیع امکانات، دسترسی ها و
…همچنان مرکزیت خود را حفظ کرده است ولی نکته اساسی آنجاست که همچنان غنای
خود را از مهاجرت دارد. این مهاجرت فقط در حرکت فیزیکی نخبگان نیست کما
اینکه حسب سختی های معیشتی و مشکلات نشر و شرایط خوانده و ناخوانده، این
خاک چه در تهران و چه دیگر نقاط، فضا و محل قرار نیست. محل عبور دائم است.
با این اوصاف در این دوره شاهد نویسندگانی هستیم که هرجای ایران باشند، خودشان پایتخت خودشان هستند. می نویسند، تجربه می کنند و در آستانه هرنگاه نوینی، تن متن شان بی تعصب مانده است. کیهان خانجانی آغاز این دوره ویژه نامه ها در آوانگاردها شد که به همت دوست ازجمند حبیب پیریاری در سلسله ویژه نامه هایی به این نسل که همزمان با حیات ما، ادبیات داستانی را پربار می کنند، خواهیم پرداخت.