سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

کرامت ! / کوروش آقامجیدی



هی صبر، هی تعلل،
هی دست دست،
لابد
سامانه های بارشی پاییز
می آمدند.

پس،
زیر لعاب و  ژستِ کرامت
بر پاییِ دوگانه ی استسقا را
به ابرهای یائسه فرمودند:
باران!

اما
مضحک که ابرها
باران شدند و خود را
در منتهی الیه پلیدِ بلاد کفر
باریدند.

آه!
آن بقعه که شفا ندهد، کور می کند
تهران هنوز هم
با خاک و خاکستر
همبستر است.

#کوروش_آقامجیدی

یک جامعه چگونه سقوط می کند / احسان محمدی

جوامع به سادگی نابود می شوند کانه موریانه ای که به آرامی پایه های یک ساختمان را از درون می خورد و پوک می کند
وقتی پول و پارتی به قانون بیلاخ نشان می دهد .ضعیف تر ها در تار عنکبوت قانون و مقررات گیر می کنند اما قوی تر ها آش را با جاش می برند
وقتی هر قاتل و چاقو کش و خائن به وطنی ، به صرف اینکه توسط  حکومت مجازات می شود تبدیل به اسطوره و قهرمان می شود .
وقتی دانشگاه تبدیل به کارگاه تولید مدرک ومقاله های مضحک و  پایان نامه های کیلویی تبدیل می شود.سیاسیون بدون حضور در کلاس دکتر می شوند و هنر پیشه ها با بادیگارد وارد آن می شوند ، مبادا در کلاس دفاع از تز مورد حمله ی آدمکشان و قاتلین قرار نگیرند.
وقتی آدمهای عاقل و اندیشمند در لاک سکوت و انزوا  قرار می گیرند و میدان دست دلقکان و تشنگان دیده شدن می افتد.
وقتی آدم ها یاد می گیرند همیشه دیگری مقصر است و در صدر تا ذیل زندگی و خانواده شان نقص و قصوری وجود ندارد ، در عین حال سرشان را تا کمر در زندگی دیگران فرو می برند.
وقتی سلبریتی ها نقش رهبران اجتماعی را بازی می کنند و برای هر چیز نسخه می پیچند.
وقتی رسانه های رسمی اش پرورشگاه مجیز گویان و متملقین می شود که بفرموده ی ارباب قدرت  برنامه  می سازند و نیاز مردم برایشان اندک ارزشی ندارد.
وقتی سیاستمدارانش دلال ، اهل فکرش پروژه بگیر ، کاسبانش کلاهبرداران حرفه ای و .....می باشند.
وقتی پول خدا می شود و سکه حکم می کند و پاک بودن بی عرضگی ترجمه می شود.
وقتی تیراژ کتاب به زیر صد می رسد اما جزئیات ختنه سوران یک بلاگر میلیونها بازدید کننده دارد.
وقتی روزنامه نویس از نوشتن یک متن عادی عاجز است و کلی غلط املایی و دستوری دارد اما در هر زمینه اطهار نظر می کند و نسخه می پیچد.
وقتی بچه ها باور می کنند درس خواندن و درگیر کردن ذهن با مسایل فیزیک و شیمی وقت تلف کردن است و کافه رفتن ، دیت گذاشتن و قلیان و گل کشیدن و به فکر مهاجرت بودن ترزش است.
وقتی نهایت سعی دختران اینست که الهه سکسی شوند و غایت تلاش پسران این است که متخصص مخ زنی باشند.

 

 

زخمهای خزان تازنده‌ی جان‌گزا/ مهدی عاطف‌راد

خزان خشک‌خوی برگ‌ریز یأس‌بار باز تاخت

به سوی قلب من

پر از شرارتی که کینه‌توز بود

و با قساوتی غریب و هولناک

تمام برگهای سبز تک‌درخت پرطراوت امیدهای نوشکفته‌ی مرا

در آن هجوم ناگهانی ستمگرانه‌اش

که ریشه‌سوز بود

چه ظالمانه خشک کرد!

و با خشونتی که هم عجیب بود و هم مهیب، کند و ریخت بر زمین

و دادشان به باد

سپردشان به دستهای هرزه‌باد بدنهاد.

 

دریغ و بس دریغ

چه شورها که بود در سرم!

چه شوقها که بود در دلم!

چه غنچه‌ها که هدیه داده بود

به شاخسار جان سبزکیش من

بهار آرزو!

همه در این هجوم سرد و هولناک آذرخش‌وار آن تباه‌کار

به باد رفت و نیست شد

درخت پایداری‌ام فروشکست

و استواری همیشگی قامت امیدهای من

به لرزه آمد و نماند تاب ایستادنش

و کم‌کمک کمرخمیده شد

و در فرودگاه خستگی فرونشست.

 

خزان گرفت از من، آه، آه، آه

هرآن‌چه داشتم

و بود

برای من گرامی و گران‌بها

و دل‌پسند و ارجمند

هرآن‌چه داشتم و شاد بودم از وجودشان

و بود مایه‌ی امید و افتخار و نیک‌بختی‌ام

و چشمه‌سار شادمانی‌ام

گرفت از من این خزان بدنهاد و پای‌مال کرد

به جای آن نشاند در روان من

جراحت غمی عمیق و التیام‌ناپذیر

و زخم کاری دریغ و حسرتی که ذق‌ذق‌اش عذاب‌آور است

و غیر قابل تحمل است سوزش پر از گدازشش...

 

اگر ندارم از خزان دل خوشی

و پر گلایه‌ام از او و  نابه‌کاری‌اش

اگر که زشتکاری و ستمگریش کرده عاصی‌ام

برای زجرهای جان‌گزای بی‌شماره‌ای‌ست

که داده با فرارسیدنش به من

و کرده دل‌شکسته‌ام

و از تمام هست و نیست خسته‌ام...

 

خزان! تو با غمت دل مرا نشانه کرده‌ای

برای گنج رنج خود مرا خزانه کرده‌ای

تو شعر غمگنانه‌ای، غمین‌ترین ترانه‌ای

مرا پر از خیالهای شاعرانه کرده‌ای

تو برگهای شادی مرا به باد داده‌ای

مرا درخت خشک خالی از جوانه کرده‌ای

چرا غم ستمگرت مرا رها نمی‌کند؟

چرا تو با غمت درونم آشیانه کرده‌ای؟

تو با تمام بار اضطراب و بی‌قراری‌ات

دل مرا قرارگاه جاودانه کرده‌ای.



نیما و پاییز/ مهدی عاطف‌راد

فصلهای سال بازتاب چشمگیری در سروده‌های نیما یوشیج ندارند، با این وجود نشانه‌هایی از آنها در بعضی از سروده‌های او می‌توان یافت، از جمله نشانه‌هایی از فصل پاییز یا خزان با بادهای گزنده و شاخه‌های خشک و برگهای زرد و هوای سرد.

نیما در سروده‌ی زیبایی درباره‌ی خودش، به نام «نیما»، خود را پروانه‌ی مهجوری معرفی کرده که از فصل بهاران دور مانده و در خزان زرد غم جا گرفته است:

 

از بر این بی‌هنر گردنده‌ی بی‌نور

هست نیما اسم یک پروانه‌ی مهجور

مانده از فصل بهاران دور

در خزان زرد غم جا می‌گزیند

بر فراز گلبنان دل‌بیفسرده نشیند.

 

در شعر «غراب» فضای شعر، فضای زرد و غم‌انگیز خزان است، فضای دلگیری که در آن غراب تنها بر ساحل نشسته و درخت بلوط با سر بر پارچه‌سنگی که خزان زردش نموده، سقوط کرده است:

 

وقت غروب کز بر کهسار، آفتاب

با رنگهای زرد غمش هست در حجاب

تنها نشسته بر سر ساحل یکی غراب

وز دور آبها

هم‌رنگ آسمان شده‌اند و یکی بلوط

زرد از خزان

کرده‌ست روی پارچه سنگی به سر سقوط.

 

پاییز در شعر «پادشاه فتح» وحشت‌نماست و بیم‌انگیز، و در دل درخت ارغوان این هراس را ایجاد می‌کند که نکند خزان قدرت باروری و گل‌دهی‌اش را از او گرفته باشد و دیگر نتواند غرق گل شود:

 

در چنین وحشت‌نما پاییز

کارغوان از بیم هرگز گل نیاوردن

در فراق رفته‌ی امیدهایش خسته می‌ماند

...

 

نیما از پاییز در «خانه‌ی سریویلی» هم تابلوی شاعرانه‌ی دل‌انگیزی ساخته:

 

در گه پاییز، چون پاییز با غمناکهای زردرنگ خود می‌آمد باز

کوچ کرده زآشیانهای نهان‌شان جمله توکاهای خوش‌آواز

به سرای خلوت او روی آورده

اندر آن‌جا، در خلال گلبنان زردمانده، چند روزی بودشان اتراق.

 

در شعر «داستانی نه تازه» با آن‌که نیما سخنی از پاییز و خزان نگفته ولی فضای زیبا و محزون شعر، با شاخه‌های خشک و برگ زرد و باد شتابناک که برگها را با خود می‌برد، دارای نشانه‌ی فصل پاییز است و این‌که داستان نه تازه‌ی حزن و حسرت و افسوس در فصل خزان رخ داده است:

 

اندر آن جایگه که فندق پیر

سایه در سایه بر زمین گسترد

چون بماند آب جوی از رفتار

شاخه‌ای خشک کرد و برگی زرد

آمدش باد و با شتاب ببرد.

 

در رباعی زیر هم نیما از خزان بیرحمی سخن گفته که سیلش کشتزار او را ویران کرده و توفانش رنگ گلهای نورسش را از بین برده:

 

آن کشت که بود از آن من، سیل فسرد

بادش بتکاند و جانور پاک بخورد

صدقای سرود! دیدی آن نورس را

توفان خزانش چه همه رنگ ببرد؟

 

«صدقای سرود» نامی بوده که نیما بر خود نهاده بوده و در چند تا از رباعی‌هایش با آن، با خود سخن گفته است.

 

در شعر «اجاق سرد» هم نیما، با استعاره‌ای زیبا، از دم پاییز عمرش سخن گفته و نشانه‌های بارزش که سردی و سختی‌سنگ‌وار است:

 

روز شیرینم که با من آتشی داشت

نقش ناهم‌رنگ گردیده

سرد گشته، سنگ گردیده

با دم پاییز عمر من کنایت از بهار روی زردی.

 

استعاره‌ی پاییز عمر را نیما در بیتی از نامه‌ی منظوم مفصلش به محمد صالح حائری هم به کار برده است:

 

بهار عمر جوان را به گرم‌کاری‌ها

چو احتما نبود زودرس شود پاییز

 

احتما به معنی پرهیز کردن از چیزهای زیان‌دار است و منظور نیما از این بیت این بوده گه اگر در بهار جوانی انسان از چیزهای زیان‌دار پرهیز نکند، چنان فرسوده و تباه می‌شود که خزان عمرش خیلی زود فرا خواهد رسید.

 

 

وسع / محمد رضا راثی پور

وسعم اگر می رسید از سر ایوان
سوی هرآنجا که شعله های خصومت
اشک بیارد به چشمها
کفترهایی پیامشان همه زیتون
راهی می کردم

وسعم اگر می رسید جای گلوله
بر دل مجروح هر که هست
مرهم بودم

اما دردا
غیر نظاره به دود های عداوت
غیر سرشکی به چشم
هیچ ندارم
تا بفرستم به این شراره پر خشم