شهر معتاد خوابِ خرگوشی
مادران در خیالِ سکّه و ارز
پدران در بساز و بفروشی
وطن و خون و عزّت و ناموس
شهرِ دلّالهای بیبتّه
برج و ماشین و سکّه و سالوس
شهر کوران و کشور لالان
ما که رویای سادهای داریم
جانمان مفتِ چنگِ دلّالان
#علی_عباسنژاد
@NokhosrovaniAbbasnejad
*این شعر چند سال پیش نوشته شد. آن روز دیده بودم این فتنهها که برخاست...
**
یک شب که در سرمای طاقت سوز تاریخ تبار ما
از قلعه ی فرغانه و بازار نیشابور می آمد
در دست او قندیل یخ
آغشته ی خون بود.
با چرخش گرداب های خشم و نفرینی
که ما را برد
او از چکاد سرد هندوکُش
از قلعه های ماورا ْ النهر
از خون پاک مننشَر بر پشت ها می گفت.
بغض تمام نسل های این فلات درد
زخمی ترین انسان خوب آسیایی را
از کاوه
از ضحاک
از توس و از فردوسی
از زرتشت ها می گفت.
آواز تلخی داشت
در باغ های تشنگی می گشت
می خواند و گهگاهی
در خرمن خاموش خاکستر
درعصرپاییزی
ازنغمه ی ساز چُگوری*
زخم ها و زخمه ها ،
انگشت ها می گفت.
بر گیجگاه صخره های گول*
نقش نهان روز وشب را خواند
حیرانی مارا
با خلوت و خاموشی شب های ما آمیخت
او گوهران رنج اجدادی ما را سُفت
از عشق ها
ازکینه ها ، از مُشت ها می گفت.
دیدم که خوابیده ست
برسنگ سرد و حجم رخوتناک حمامی که هرساعت از آن دستی
بر پیکر پُرزخم سرداران خونآلود
آب مرگ پاشیده ست.
آن سو تر از بازار نیشابور و بامِ خانه های بلخ
پشت درختان
کاکلی ها گریه می کردند
او همچنان زخمی ترین انسان خوب آسیایی را
از خون پاک منتشَر بر پشت ها می گفت.
*
شهریور1369
سوگسروده ای به یاد مهدی اخوان ثالث. از دفتر«پنج ترانه ی صبحگاهی»
*
توضیح: ستاره های داخل متن به برخی شعرهای اخوان اشاره دارد.
#شعر
@RKaaIV
ارک /یدالله مفتون امینی
این ارک بلند شهر تبریز است
افراخته قامت رسایش را
با کبر و جلال افتخارآمیز
همبازی آفتاب و اخترها
همسایه ابرهای طوفان خیز
پایندهترین قراول تاریخ
برجستهترین نشانه تبریز
ترکیب عظیم قهرمانیها !
بشکسته زمین بزیر پای او
بشکافته چشم او افقها را
انداخته بارپنجقرن از دوش
بشناخته زیر و روی دنیا را
برتخت ثری نشسته و برسر
آویختــــــه افسر ثریـــــــا را
سلطان هزار و یکشب ایران !
فرمان قضای خویش را خوانده
تا مرز فنای خود سفر کرده
یـــــــک دل بهزار آرزو داده
یک سینــه بصد بلا سپر کرده
با دیو زوال پنجه افکنده
افسون زمانه بیثمر کرده
افسانه یک طلسم بیمفتاح!
آن لحظه که شامگاه نزدیک است
کوه ودرودشت رنگ میبازد
او با همه جمال خلیائی
برچهره سرخ خویش مینازد
برگرد سرش طواف شاهینها
یک هاله افتخار میسازد
این صحنه شکوه ایزدی دارد !
برگی زخزان عمر تبریز است
هر خشت که از تنش جدا گشته
زخمی زده بر غرور این ملت
هر تیر که سوی او رها گشته
با اینهمه در غروب هر پیکار
پرچم کش فتح خلق ما گشته
اندوخته افتخار بیپایان
ای مظهر لایموت استقلال
ای ارک درود بیکران برتو
منشور حیات نسل آینده است
نقش شرف گذشتگان برتو
خار دل روزگار دشمن باد
شمشیر شکسته زمان برتو
دیوار تو پرده دار رستاخیز !
ای ارک همیشه در امان باشی
تا دورزمین و آسمان باقیست
بس نغمه نثار شان والایت
تا شاعر و شعر در جهان باقیست
یاد تو همیشه در دل تبریز
تبریز بزرگ قهرمان باقیست
ای کعبه افتخار ما، ای ارک !
سکوت، دسته گلی بود
میان حنجرهٔ من
ترانهٔ ساحل،
نسیم بوسهٔ من بود و پلک باز تو بود.
بر آبها پرندهٔ باد،
میان لانهها صدها صدا پریشان بود.
بر آبها،
پرنده بیطاقت بود.
صدای تندر خیس،
و نور، نورِ ترِ آذرخش،
در آب آینهای ساخت
که قاب روشنی از شعلههای دریا داشت.
نسیم بوسه و
پلک تو و
پرندهٔ باد،
شدند آتش و دود
میان حنجرهٔ من،
سکوت دسته گلی بود.
یک گل بهار نیست
یک گل بهار نیست،
صد گل بهار نیست،
حتی هزار باغ پر از گل، بهار نیست،
وقتی
پرندهها همه خونینبال،
وقتی ترانهها همه اشکآلود،
وقتی ستارهها همه خاموشند.
وقتی که دستها،
با قلب خونچکان
در چارسوی گیتی،
هر جا به استغاثه بلند است،
آیا کسی طلوع شقایق را
در دشت شب گرفته تواند دید؟
وقتی بنفشههای بهاری
-در چارسوی گیتی-
بوی غبار وحشت و باروت میدهند،
آیا کسی صفای بهاران را
هرگز
گلی به کام تواند چید؟
وقتی که لولههای بلند توپ
-در چارسوی گیتی-
در استتار شاخه و برگ درختهاست،
این قمری غریب
روی کدام شاخه بخواند؟
وقتی که دشتها
دریای پرتلاطم خون است
دیگر نسیم، زورق زرین صبح را
روی کدام برکه براند؟
اکنون که آدمی
از بام هفت گنبد گردون گذشته است،
گردونهٔ زمین را
از اوج بنگریم.
از اوج بنگریم:
ذرات دل به دشمنی و کینه داده را
وزجان و دل به جان و دل هم فتاده را!
از اوج بنگریم و ببینیم
در این فضای لایتناهی
از ذره کمترانیم،
غرق هزار گونه تباهی.
از اوج بنگریم و ببینیم،
آخر چرا به سینهٔ انسان دیگری
شمشیر میزنیم؟
ما ذرههای پوچ،
در گیر و دار هیچ،
در روی کورهراه سیاهی که انتهاش
گودال نیستی است،
آخر چگونه تشنه به خون برادریم؟
از اوج بنگریم!
انبوه کشتگان را،
خیل گرسنگان را،
انباشته به کشتی بیلنگرِ زمین
سوی کدام ساحل تا کهکشان دور
سوغات میبریم؟
آیا رهایی بشریت را
در چارسوی گیتی،
در کائنات، یک دل امیدوار نیست؟
آیا درخت خشک محبت را
یک برگ در سبز در همهٔ شاخسار نیست؟
دستی برآوریم،
باشد کزین گذرگه اندوه بگذریم.
روزی که آدمی،
خورشیدِ دوستی را
در قلب خویش یافت،
راه رهایی از دل این شام تار هست!
و آنجا که مهربانی
لبخند میزند،
در یک جوانه نیز شکوه بهار هست!
از زخم آبایی /احمد شاملو
دختران دشت!
دختران انتظار!
دختران امید تنگ
در دشت بیکران،
و آرزوهای بیکران
در خلقهای تنگ!
دختران خیال آلاچیق نو
در آلاچیقهائی که صد سال! ـ
از زره جامهتان اگر بشکوفید
باد دیوانه
یال بلند اسب تمنا را
آشفته کرد خواهد...
دختران رود گلآلود!
دختران هزار ستون شعله به طاق بلند دود!
دختران عشقهای دور
روز سکوت و کار
شبهای خستگی!
دختران روز
بیخستگی دویدن،
شب
سرشکستگی! ـ
در باغ راز و خلوت مرد کدام عشق ـ
در رقص راهبانۀ شکرانۀ کدام
آتشزدای کام
بازوان فوارهایتان را
خواهید برفراشت؟
افسوس!
موها، نگاهها
به عبث
عطر لغات شاعر را تاریک میکنند.
دختران رفت و آمد
در دشت مهزده!
دختران شرم
شبنم
افتادگی
رمه! ـ
از زخم قلب آبائی
در سینۀ کدام شما خون چکیده است؟
پستانتان، کدام شما
گل داده در بهار بلوغش؟
لبهایتان کدام شما
لبهایتان کدام
ـ بگوئید! ـ
در کام او شکفته، نهان، عطر بوسهای؟
شبهای تار نمنم باران ـ که نیست کار ـ
اکنون کدامیک ز شما
بیدار میمانید
در بستر خشونت نومیدی
در بستر فشردۀ دلتنگی
در بستر تفکر پردرد رازتان
تا یاد آنکه خشم و جسارت بود
بدرخشاند
تا دیرگاه، شعلۀ آتش را
در چشم بازتان؟
بین شما کدام
ـ بگوئید! ـ
بین شما کدام
صیقل میدهید
سلاح آبائی را
برای
روز
انتقام؟
وزش ظلمت /فروغ فرخزاد
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه ی باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما با خود خواهد برد
باد ما با خود خواهد برد
تازه چه دارم/ نصرت رحمانی
تازه چه شعری سرودهای که برآرد،
غم زدل و مرهمی برآن بگذارد؟
تازه چه دارم؟
دو چشمِ خسته که دیگر
جز غم و نفرت به جای اشک نبارد.
تازه چه دارم؟
لبی که جز عطشِ خون
شعرِ تر و بوسههای گرم ندارد.
تازه چه دارم؟
دلی که گر بپذیری
آرزویت را به دست مرگ سپارد.
تازه چه دارم؟
دو چشمِ خسته که دیگر
جز غم و نفرت به جای اشک نبارد.
تازه چه دارم؟
دو دستِ خالی و خونین
بشکند ار دستِ دوستی بفشارد.
تازه چه شعری سرودهام؟
برو ای دوست
ناخنِ من پشتِ کس-دریغ- نخارد ...
دلم زسینه پرید!
تمام سرخوشی اش.پرسه درهوای توبود!
اگرچه می دانست!
که دیده بانیِ چشمت.امان نخواهدداد!
پرنده ای بسلامت.به لانه برگردد!!
شبدیز