هر بار از دیدن این تصویر آزار دیده ام هر بار مرا به یاد تصویری از جنازه ی چه گوارا انداخته است بین هویدا و چه گوارا هیچ نسبتی وجود ندارد یکی
نخست وزیر حکومتی ستمگر بوده است که به دست انقلابیون به نحو غیر اخلاقی و در وضعیت تعلیق قانون کشته شده است (هویدا) و دیگری
انقلابی ای بوده است که به دست نیروهای حکومت کشته شده است چه گوارا . اما تصویری از جنازه ی آنها هست که هر دو به یک اندازه مرا آزار میدهند.
هر بار با خود اندیشیدم چه چیزی در این تصاویر تو را می آزارد؟ اکنون گمان میکنم که دلیل آزاردهنده گیی این تصاویر را دریافته ام ابژه شدن انسان
هم در تصویر جنازه ی هویدا و هم تصویر جنازه ی چه گوارا ما انسانی را میبینیم که با او همچون ابژه رفتار شده است ابژه سازی از انسان بسیار دردناک است.
انسان سوژه است؛ یعنی موجودی درونمند .است دنیایی درونی و خاص خود دارد. وقتی انسان به ابژه بدل میشود که با او همچون موجودی فاقد دنیای درونی و شخصی رفتار کنیم؛ همچون یک شیئ
به نظر من شیطانی ترین وجه سیاست و شیطانیترین وجه کنشگریی سیاسی و اجتماعی تنزل انسانها در حد یک ابژه .است در این تصویر فقط زنده گی از هویدا گرفته نشده بلکه با او همچون یک ابژه رفتار شده است؛ درست مثل تصویر جنازه ی چه گوارا
سیاست متعالی و کنشگریی متعالی آن است که در آن انسان حتا مخالفان در حد ابژه تنزل .نیابند آیا ما میتوانیم روزی سیاستی و کنشگریی اجتماعی-سیاسیای را رقم بزنیم و اصلا جهان اجتماعی ای بیافرینیم که در آن تا حد ممکن آدمی به مقام ابژهگی تنزل نیابد؟ آیا ما میتوانیم سیاستی را رقم بزنیم که در آن برای حفظ یا کسب ،قدرت آدمیان به ویژه مخالفان به مقام ابژه تنزل نیابند؟
بحث من نه اخلاقی است و نه دینی؛ اما قطعا دلالتهای اخلاقی دارد بحث من معطوف به سیاستی است که سوژه را در کلیتاش به رسمیت بشناسد و محترم بشمارد مهم نیست که او کیست و چه هویتی دارد و دنیای درونی و
جهان خاص او چیست مهم این است که او جهان خاص خود را در این فرصت زنده گی ساخته .است نادیده گرفتن جهانهای خاص انسانها در سیاست ورزی امری ضدانسانی و انسانیت زدایانه است.
نمی چرخی دلا
امشب نمی چرخی ....
خدا و
گفت وگو ی عشق و
میز و
باده ی خالی
...
نگاهت خسته
ی
خسته
خم خواب خرابی ها
بیا در این فراقی انتظارم شو ؛ تو ای آب گس کوزه !
خوشا مستی و
میل پرسه در نعره ..
...
شعاع کوچک مهتاب و آب و خواب
کنون
دیگر درآی
از کنج خاموشی و
تیغ نور را درکش
هلا ای پرچم پائیزی آتش !
در شکست آفتاب
در مصاف برف
ماه و اختران سقوط میکنند در سیاه چاله های ژرف
هر چه میرسم نمیرسم
که دایره است
چاه ویل هم چنین سیاه نیست سوی نقطه هیچ راه نیست
حفره ای که هیچ گاه پُر نمیشود یا بگو صدف
که هیچ قطره ای
در دلش بدل به در نمیشود
۲ آذر ۱۳۹۵
پیداست از درخشش موج و آب
پیداست چون مرغ تیزبال رها در باد
بندرشبانه می رقصد.
دریانورد خسته دلش تنگ است
سیگار می کشد
تر میکند لب از شراب کهنسالی
یاد سفر به ساحل دورادور
شاید به ناکجای جهان در خویش
پیداست
لب خوانی اش ترانه ی غمگینی
در وصف خشکسالی
دریا که سال هاست
در جمع ماهیان غزلخوان
توفان و موج سرکش خود را سروده است
با خلق و خوی مبهم مرجان ها
هم ذات بوده است.
۱۶ مرداد ۱۴۰۴