سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

محمد مختاری و فرهنگِ بی‌چرا / احمد ابو الفتحی

ادبیات اقلیت ـ احمد ابوالفتحی: محمد مختاری در جستاری با نامِ «دفع و نفی روشنفکران» که دو سال پیش از قتلش در کتاب تمرین مدارا منتشر شده است به مسئلۀ «تحقیر و تقبیح روشنفکران در جامعه» می‌پردازد. او کارویژۀ روشنفکر را «تفکرِ انتقادی» می‌داند و می‌گوید ریشه‌های نابردباری در برابرِ این‌گونه از تفکر را باید در «فرهنگ بی‌چرا» که تناورتر از ساختِ قدرت است جست‌وجو کرد: «فرهنگِ بی‌چرای استبدادی به خودیِ خود با سالم‌ترین و دلسوزترین روشنفکران از درِ قهر و تضاد درمی‌آید و به حذف آنان می‌گراید. در چنین وضعی، حذف عادت‌شکنان و برهم‌زنندگان وضع موجود، تنها خواست یا وظیفۀ عوامل قدرت نیست، بلکه مشخصۀ عمومی همۀ اجزای جامعۀ سنتی است.»

او بیان می‌کند که ساخت فرهنگی مبتنی بر استبداد که تحمل پرسش‌گری را ندارد فقط مختص عوامل قدرت یا قشرهای سنتی جامعه نیست: «روشنفکر این جامعه نیز، مثل بقیۀ مردم، رفتارهای نهادی‌شده‌ای داشته است. ساخت‌های فرهنگی بسیار سخت‌جان‌اند. تغییر و تبدیلشان موکول به زمان، تجربه و نهادی شدن رفتارهای جدید است… پس هر عیب و حسنی که در این جامعه باشد در روشنفکر آن نیز هست. او نیز گرفتار عارضه‌های فرهنگِ «حذف» و دیدگاه ثنوی و سیاه و سفید کردن، عدم تحمل و زبانِ ستیز و تئوری توطئه و نتیجه‌گیری‌های سریع و تعمیم فوری جزء به کل بوده است. او نیز از تجربۀ نهادیِ آزادی و دموکراسی و مدارا محروم بوده است. از این بابت نیز، هم زیان دیده است و هم زیان رسانده است. درست مثلِ بقیۀ جامعه.»

به‌گمان مختاری روشنفکران نیز مانند بقیۀ جامعه روندی از این دست را طی می‌کنند: «خفیف کردنِ «غیرخودی» با کوچک‌ترین بدی و بزرگداشتِ «خودی» با کم‌ترین نیکی.» مختاری معتقد است این شیوۀ برخورد برآمده از «شیوه‌های خودمحورانه و تنگ‌نظرانه و اخلاق حذف و ریا» است.

او در جستارش چرخه‌ای باطل را ترسیم می‌کند که در آن استبداد سیاسی بی‌مداراییِ فرهنگی را تقویت می‌کند و فرهنگِ بی‌مدارا استبدادِ سیاسی را. دو سال پیش از قتلش چنین می‌کند و دو سال بعد تشخیص داده می‌شود که او از «سالم‌ترین و دلسوزترین روشنفکران» است و «به حذفِ او می‌گرایند» تا جستارش رنگی پیشگویانه به خود بگیرد و آوازِ دردناکی باشد از قویی زیبا که خود را نه فقط قربانیِ «عوامل قدرت» که قربانیِ «فرهنگ بی‌چرا» می‌داند.

سرگذشت پرفراز و نشیب یک کتاب؛ نگاهی به کتاب جهان چگونه مدرن شد؟/ محمد علی حسنلو

ادبیات اقلیت ـ سرگذشت پرفراز و نشیب یک کتاب؛ نگاهی به کتاب جهان چگونه مدرن شد؟ / یادداشتی از محمدعلی حسنلو:

در خریدن هر کتابی قصه‌ای وجود دارد. قصه‌ای که می‌تواند ناشی از شناخت و اطلاعات قبلی و یا انتخابی تصادفی باشد. قصۀ تصمیم من برای خریدِ کتابِ جهان چگونه مدرن شد؟ به دو سالِ پیش بازمی‌گردد. دو چیز در برخوردِ نخستی که داشتم باعث شده بود در فکرِ خواندنش باشم: نخست، عنوانِ کتاب که با فریبندگی خاصی مجذوبم می‌کرد؛ دوم، طرحِ روی جلد آن که مرا به وادی قصه‌ها و افسانه‌ها می‌بُرد.

پس از آن‌که در شهریور ۱۴۰۰ آن‌ را خریدم با وجودِ علاقۀ زیاد شش ماه طول کشید تا فرصتِ خواندنش فراهم شود. نوروز ۱۴۰۱ بهترین زمان بود تا من با حوصله به درونِ متنِ او و ترجمۀ روان و دلپذیرش فرو بروم.

این کتاب روایت و قصه‌ای از یافتنِ مجموعه شعری با نام “در باب طبیعت چیزها” اثر لوکرتیوس شاعری در قرن اول پیش از میلاد مسیح است. اما چرا یافتن یک کتاب شعر پس از دو هزار سال هم‌چنان باید مهم باشد؟

برای پاسخ به این پرسش باید ۲۵۰۰ سال به عقب برویم. در جایی از تاریخ که فیلسوفانی با باورهای اتم‌گرایی زندگی می‌کردند. بنیان‌گذار این نظریه لئوکیپوس و گسترش‌دهندۀ آن شاگردِ معروفش دموکریتوس بود.

آن‌ها در حدود پانصد سال قبل از میلاد مسیح می‌زیستند و نظرشان بر این بود که جهان تنها از دو چیز تشکیل شده است: «اتم‌ها و خلاء. جهان تشکیل شده است از توده‌هایی از ماده در دریای خلاء مطلق. اتم‌های ماده جامدند؛ به بی‌نهایت تعداد و صورت وجود دارند و اکثرشان، اگر نه همۀ آن‌ها، بیش از آن کوچک‌اند که با چشم دیده شوند.» دموکریتوس می‌گفت: «چون تعدادِ اتم‌ها بی‌شمار بودند و خلاء نیز در بی‌نهایت بود، لذا جهان‌های بی‌شماری پدید آمدند که از نظر اندازه و محتویات متنوع‌اند. یکی اصلاً خورشید ندارد، یکی کلاً فاقد حیوان است و… سرانجام، عالم‌ها گاهی برخورد می‌کنند و ویران می‌گردند.» دموکریتوس در زمانه‌ای می‌زیست که باور به خدایان و قربانی دادن و قربانی کردن در راه آن‌ها بسیار رواج و ارج داشت. اعتقاد او بر این بود که: «هدف اصلی آن است که انسان از ترس و خرافات ناشی از باور به خدایان و نیروهای فوق طبیعی رهانیده شود.» با خواندن این نقل قول‌ها دربارۀ دموکریتوس انسان احساس می‌کند فیزیکدانی در قرن بیست‌ویکم دارد با او دربارۀ وجودِ جهان‌های موازی در سایرِ کهکشان‌ها صحبت می‌کند.

برتراند راسل در کتاب تاریخ فلسفۀ غرب دربارۀ لئوکیپوس و دموکریتوس می‌گوید: «نظرگاه این دو فیلسوف به نظرگاهِ علم جدید بسیار نزدیک است. آن‌ها حقیقتاً در پی توجیه جهان بودند.» البته نباید فراموش کرد که‌ اتم در باور فیلسوفان اتم‌گرای یونان باستان چیزی تجزیه‌ناپذیر بود، اما: «امروزه در فیزیک نوین اتم دیگر در تعداد بی‌نهایت و در ساختار، تجزیه‌ناپذیر نیست.»

فلسفۀ فکری اتم‌گرایان در حدود ۱۰۰ تا ۱۵۰ سالِ بعد بیش‌ترین تأثیر خود را بر مکتبی با نام اپیکوریان گذاشت. مکتبی که باور مؤسس آن یعنی اپیکوروس بر این بود که سعادت اعلی در لذت و کاستن رنج است. اپیکوروس که به نظر می‌رسد در حدود ۳۴۰ قبل از میلاد زندگی می‌کرد، با توجه به باورهای فلسفی‌اش مخالفان بسیاری نیز داشت. می‌گویند حجم نوشته‌های او بسیار زیاد بوده، اما امروزه متأسفانه چیزی از آن‌ها نمانده است و تقریباً از بین رفته‌اند. چند جملۀ معروف از اپیکوروس را به نقل از کتاب راسل در این‌جا می‌آورم: «بزرگ‌ترین خوبی حزم است، حزم حتی از فلسفه نیز گران‌بهاتر است.» یا: «خردمند کسی است که بکوشد گمنام زندگی کند تا دشمن نداشته باشد.» یا: «عالی‌ترین لذت اجتماعی دوستی است.» او دو چیز را منبع مهم ترس می‌دانست: «دین و مرگ. به‌همین دلیل در جست‌وجوی فلسفه‌ای بود که ثابت کند خدایان در امور بشری دخالت نمی‌کنند و روح با جسم از میان می‌رود.» باوری که ریشه در بینش اتم‌گرایان در چگونگی ساخت جهان داشت.

دویست سال پس از مرگ اپیکوروس شاعری پیدا می‌شود که از روی علاقۀ فراوانش فلسفۀ اپیکور را تماماً به شعر در می‌آورد. شاعری با نام تئوسیس لوکرِتیوس که در حد فاصل سال‌های ۹۹ تا ۵۵ قبل از میلاد زندگی می‌کرده است. او در آن سال‌ها کتابِ شعری شش جلدی می‌نویسد با عنوان “در باب طبیعت چیزها” که در حدود ۷۴۰۰ سطر دارد. در باب طبیعتِ چیزها با نیایش به درگاهِ ونوس این‌گونه آغاز می‌شود:

ای نورِ چشمِ انسان و خدایان نشسته بر افلاک

ای مام رُم، ملکۀ خجسته‌پیِ عشق،

ای کسی که خاک و هوا و دریا از قدرتِ حیاتی تو می‌زاید،

و هر آن‌چه در زیرِ چرخِ گردون زاده می‌شود از زهدان توست؛

چون با قوۀ حیات‌بخشِ تو، هر آفریده‌ای

پا به اقلیمِ نور و روشنایی می‌گذارد، تماشاگرِ آن می‌شود،

از تو ای الهه، ابر و توفان در هراس‌اند،

و وقتی قدم مبارکت را رنجه می‌کنی، ناپدید می‌شوند،

برای خاطر توست که زمین با گل‌های معطر پوشیده می‌شود،

برای خاطرِ توست که بحرِ محیط خنده می‌زند و سینه‌های مواجش را هموار می‌کند،

و از برکت حضورِ توست که آسمان آرام‌تر می‌شود و نور و روشنایی‌اش ناب‌تر. [جلد ۱، سطر ۱ تا ۹]

لوکرِتیوس در سطرهای ۶۰ تا ۷۹ از استادش اپیکوروس که هرگز او را ندیده بود، اما به او مانند یک منجی یاد کرده است که سخن‌های شجاعانه‌اش اسباب پیروزی انسان‌ها بر جهل، خرافه و ایستادن در برابر نظرهای طرف‌داران چندخدایی‌هایی رایج را فراهم می‌کرده است:

هنگامی که حیات بشری، گسترده بر پهنۀ خاک

آشکارا پایمال خشونت دین شده بود

هنگامی که دین از فراز افلاک،

با حال و هیئتی هراسناک،

بر آدمیان مردگار تن خمانده چنگ و دندان می‌نمود،

در این هنگام،

مردی یونانی سر برداشت، قد برافراشت،

و با چشمانِ میرای خویش به خشم در او در نگریست.

او نخستین کس بود که پیش دین به ایستادگی برخاست.

نه افسانه‌های خدایان، نه تندر و آذرخش،

و نه آسمان با غرش‌های ترساننده‌اش،

هیچ‌ یک، نتوانستند او را زبون از پای بنشانند.

بل بیش‌تر بی‌باکی روحش را برانگیختند،

زیرا که او می‌خواست نخستین شکنندۀ درهای بستۀ طبیعت باشد.

چنین بود که روان پرشور و توانایش پیروز شد،

چنین بود که او پیش رفت و پیش‌تر رفت،

تا دورترین راه‌ها،

آن‌سوی برج و باروهای مشتعلِ جهان.

و چنین بود که او با اندیشۀ بلند و روحِ گشادۀ خویش،

فراخنای جهان را سراسر فرا و فرو گرفت.

و چنین است که به کردارِ فاتحی نزدِ ما باز می‌گردد.

و ره‌آوردش دانشی است،

که از آن‌چه تواند بود، یا نتواند بود، سخن می‌گوید.

می‌آموزدمان که نیروی آن‌چه هست بر چه بنیادی استوار است،

و می‌نمایاندمان که مرزها کجاست.

از این‌روست که اکنون دین پیشِ پای مردم فرو ریخته است،

و به نوبت خویش آشکارا پایمال شده است، پایمالِ حقایق حیات بشری،

از پیروزی اوست که آدمیان سر به سپهر می‌سایند.

با خواندن همین چند سطر درخشان، صریح و تکان‌دهنده که تازه متنی ترجمه شده است، متوجه می‌شویم که بی‌جهت نبوده که پس از میلادِ مسیح اندک نسخه‌های باقی‌مانده از کتاب در باب طبیعت چیزها در حدود ۱۴۰۰ سال در قفسه‌های کتابخانه‌های کلیسا خاک می‌خورده و جزء کتاب‌هایی بوده که هر کسی اجازۀ دسترسی به آن ‌را نداشته است.

کتاب جهان چگونه مدرن شد؟ قصۀ یافتن اثر بزرگ لوکرتیوس توسط یک شکارچی ماهرِ کتاب با نام پوجّو براچّولینی است که مدتی را نیز در کسوتِ منشی پاپ، روزگارِ پر فراز و نشیبی را گذرانده است. او به سبب شغلی که داشت می‌توانست برای نسخه‌برداری از کتاب‌ها به کتاب‌خانه‌های عظیمی که در اختیار طرف‌داران سفت و سخت دین مسیحیت بود، رفت و آمد کند و سرانجام نیز در ژانویه ۱۴۱۷ مجموعه‌شعر بلندی را می‌یابد که به زبانِ لاتین نوشته شده بود. پوجو که کاتب خوش‌خطی بوده، قصد داشته یک نسخۀ دست‌نویس از کتاب را به قلم خودش تهیه کند و سپس آن ‌را به‌طور عمده منتشر کند.

کتاب جهان چگونه مدرن شد؟ که عنوان اصلی آن در زبان انگلیسی البته «پیج» است، روایت پر فراز و فرود یافتن است. یافتنِ شعری بلند که توانست تاریخ علم و هنر را تحت تأثیر خود قرار بدهد.

۲۶ فروردین ۱۴۰۱
محمدعلی حسنلو

——

خنده / زانا خلیل / زانا کردستانی

همیشە در وجود هر خندەای، 

گریەای لال، پوزخند می‌زند

همیشە در وجود هر گریە‌ای، 

قهقه‌ای ساکت، پوزخند می‌زند

همیشە در وجود هر سیاهی، 

درخششی می‌درخشد و لبخند می‌زند

همیشە در وجود هر خوشبینی، 

یک بدبینی پوزخند می‌زند

همیشە در اعماق وجودت، 

زندگی‌ی هست، که مرگ را بە سخرە می‌گیرد

لیکن همیشە در اعماق وجودت، 

مرگی جا خوش کرده است،

مرگی راستین، 

کە بە ریش زندگی می‌خندد.

بررسی داستان «پوزئیدون» نویسنده «فرانتس کافکا»؛ مترجم «حسین یعقوبی» / «ریتا محمدی»

    ritaa mohamadi

    پوزئیدون پشت میزکارش نشسته بود وسرگرم کلنجاررفتن با اعداد و ارقام بود. اداره کل آب‌های جهان کاری سنگین وتمام نشدنی را به او محول کرده بود. البته نیروهای زیادی زیردستش کارمی کردند. بالا دستی‌ها برای تسهیل اموراز دادن نیرو مضایقه نداشتند، اما این نیروها چندان کمکی به او نمی‌کردند چون بخاطر وسواسی که داشت، تمام حساب کتاب‌ها را باید خودش مجدداً بررسی می‌کرد.

     از کارش لذت می‌برد؟ نچندان، فقط به این خاطر آن را انجام می‌داد که این کار به او محول شده بود. بارها درخواست کرده بود که به ادارۀ دیگری منتقل شود و کاری که این‌قدر پشت میزنشینی لازم نداشت به او محول شود. اما هربار به او پاسخ داده می‌شد که با توجه به قابلیت و توانایی‌هایش هیج شغلی به اندازه شغل فعلی برایش مناسب ومساعد نیست. ضمن اینکه واقعاً مشکل بود که کار متفاوتی برای او پیدا کنند. گذشته ازاین، ازآنجا که او ایزد تمامی آب‌های جاری جهان بود، انتخاب یک دریای خاص برای او امکان پذیرنبود. ضمن اینکه حتی در صورت امکان تخصیص چنین کاری، کارش با اعداد کمتر نمی‌شد، پیچیده‌تر و حساس‌تر می‌شد. پوزئیدون کبیر درهرصورت تنها یک شغل اجرایی داشت. و وقتی شغلی دورازدریا به او پیشنهاد می‌شد ازهرنظرکه فکرش را بکنید مریض احوال می‌شد. نفس آسمانی او دچار مشکل می‌شد و سینه برنزی‌اش می‌لرزید.

    اما چیزی که بیشترازهمه او را آزار می‌داد، و اصولاً دلیل اصلی نارضایتی از شغلش بود، تصوری بود که دیگران ازاو داشتند، اینکه مدام با چنگک سه شاخه‌اش مشغول موج نوردی درآب‌های نیلگون است. درحالی که او تمام وقت دراعماق اقیانوس دراین دفتر تنگ و تاریک بدون انقطاع مشغول دست و پنجه نرم کردن  با اعداد وارقام بود. تنها گاهی اوقات برای تقدیم گزارش به دفتر ژوپیترسرکی می‌کشید. سفر و فرصت تنفسی که اغلب اوقات در بازگشت از آن خشمگین بود.

    با این اوصاف او خیلی بندرت موفق به دیدن دریا می‌شد. تنها وقتی برفراز آسمان در حال حرکت به سمت المپ بود و با حسرت دریا را دیده بود، حسرت یک سفردریایی به دلش مانده بود. عادت داشت بگوید که بی صبرانه منتظر پایان کار جهان

    است. شاید در چنین صورتی او می‌توانست پیش از محاسبه آخرین آمار و ارقام، یک تور کوچک دریایی داشته باشد.

    پوزئیدون گه دیگرخیلی خسته شده بود، جشمانش را بست و در ذهنش امواج خروشان دریا را مجسم کرد و نفس عمیقی کشید.

    بررسی داستان

    راوی: سوم شخص

    مثال: پوزئیدون پشت میزکارش نشسته بود وسرگرم کلنجاررفتن با اعداد و ارقام بود. اداره کل آب‌های جهان کاری سنگین وتمام نشدنی را به او محول کرده بود.

    -2 گونه داستان چیست؟

    بن مایه‌ها اگزیستانسیالیسم با خمیرمایه طنزاست.

    اگزیستانسیالیسم (هستی گرایی) فلسفی «وجود مقدم برماهیت» است. هیچ معنایی از پیش تعیین شده برای زندگی وجود ندارد بلکه انسان است که باید خودش معنای زندگی‌اش را بیافریند ومسئولیت تمام انتخاب‌هایش را بپذیرد.

    مثال:

    البته نیروهای زیادی زیردستش کارمی کردند. بالا دستی‌ها برای تسهیل اموراز دادن نیرو مضایقه نداشتند، اما این نیروها چندان کمکی به او نمی‌کردند چون بخاطر وسواسی که داشت، تمام حساب کتاب‌ها را باید خودش مجدداً بررسی

    می‌کرد.

     از کارش لذت می‌برد؟ نچندان، فقط به این خاطر آن را انجام می‌داد که این کار به او محول شده بود. بارها درخواست کرده بود که به ادارۀ دیگری منتقل شود و کاری که این‌قدر پشت میزنشینی لازم نداشت به او محول شود. اما هربار به او پاسخ داده می‌شد که با توجه به قابلیت و توانایی‌هایش هیج شغلی به اندازه شغل فعلی برایش مناسب ومساعد نیست.

    3- مسئله داستان چیست؟

    پوزئیدون دریا نورداست و اوقات فراقتی ندارد. کار تمام آب‌های جهان را او انجام می‌دهد. از کارش چندان راضی نیست. مردم ظاهر کار او را می‌بینند به راحت طلبی و آسانی کارش قضاوت می‌کنند.

    مثال: ضمن اینکه حتی در صورت امکان تخصیص چنین کاری، کارش با اعداد کمتر نمی‌شد، پیچیده‌تر و حساس‌تر می‌شد. پوزئیدون کبیر درهرصورت تنها یک شغل اجرایی داشت. و وقتی شغلی دورازدریا به او پیشنهاد می‌شد ازهرنظرکه فکرش را بکنید مریض احوال می‌شد. نفس آسمانی او دچار مشکل می‌شد و سینه برنزی‌اش می‌لرزید.

    اما چیزی که بیشترازهمه او را آزار می‌داد، و اصولاً دلیل اصلی نارضایتی از شغلش بود، تصوری بود که دیگران ازاو داشتند، اینکه مدام با چنگک سه شاخه‌اش مشغول موج نوردی درآب‌های نیلگون است. درحالی که او تمام وقت دراعماق اقیانوس دراین دفتر تنگ و تاریک بدون انقطاع مشغول دست و پنجه نرم کردن  با اعداد وارقام بود. تنها گاهی اوقات برای تقدیم گزارش به دفتر ژوپیترسرکی می‌کشید. سفر و فرصت تنفسی که اغلب اوقات در بازگشت از آن خشمگین بود.

    با این اوصاف او خیلی بندرت موفق به دیدن دریا می‌شد.

    4= محور معنایی داستان چیست؟

    محوریت داستان بر حول محوراگزیستانیسالیسم (هستی گرایی) می‌چرخد اما با استفاده ازطنزی زیرپوستی انتخاب‌های انسان را که به زندگی‌اش معنا می‌بخشد را، نشان می‌دهد.

    نویسنده بواسطه اسطوره بصورت نمادین نشان می‌دهد که "وجود مقدم برماهیت است." زیرا انسان ابتدا وجود داشته سپس آن ماهیتی که برای خود می‌خواسته برگزیده است بنابراین مسئولیت‌آش را هم باید بپذیرد.

    راوی می‌گوید: «باتوجه به قابلیت‌ها و توانایی‌هایش هیچ شغلی به اندازه شغل فعلی برایش مناسب و مساعد نیست.» طنز داستان: "وحشت جهان را به انسانی نشان می‌دهد که او در آن می‌زیید، کار می‌کند، موفق می‌شود، گاهی شکست می‌خورد، غمگین و شاد می‌شود..." این همه مبارزه و جنگیدن برای زندگی و معنا بخشیدن به آن که در نهایت جهانِ ترسناک درجای خود ایستاده واین انسان دردمند است که با مرگ روبه روست و هیچ راه گریزی نیست. چه مرگی طبیعی، چه خود ساخته بهرحال زوال ونیستی او را از پا درخواهد آورد.

    مثال: پوزئیدون کبیر درهرصورت تنها یک شغل اجرایی داشت. و وقتی شغلی دوراز دریا به او پیشنهاد می‌شد ازهرنظرکه فکرش را بکنید مریض احوال می‌شد.

     نفس آسمانی او دچار مشکل می‌شد و سینه برنزی‌اش می‌لرزید.

    اما چیزی که بیشترازهمه او را آزار می‌داد، و اصولاً دلیل اصلی نارضایتی از شغلش بود، تصوری بود که دیگران ازاو داشتند، اینکه مدام با چنگک سه شاخه‌اش مشغول موج نوردی درآب‌های نیلگون است. درحالی که او تمام وقت دراعماق اقیانوس دراین دفتر تنگ و تاریک بدون انقطاع مشغول دست و پنجه نرم کردن  با اعداد وارقام بود. تنها گاهی اوقات برای تقدیم گزارش به دفتر ژوپیترسرکی می‌کشید. سفر و فرصت تنفسی که اغلب اوقات در بازگشت از آن خشمگین بود.

    5- داستان چند سطح دارد؟

    داستان دو سطحی است. سطح اول؛ روشن وآشکاراست.

    سطح دوم: داستان اسطوره بصورت نمادین با پس زمینه طنزی زیرپوستی کاملاً نا محسوس و تنها دربافت کلام به آن پی می‌بریم که درتقابل نبرد انسان برجهان ترسناک است تا به خود و زندگی‌اش معنا ببخشد.

    تقابل اصلی: پرداختن به انسان ازطریق اسطوره، به شکل نمادین با پس زمینه طنز/ نبرد انسان برجهان ترسناک.

    * پرداختن به انسان ازطریق اسطوره، به شکل نمادین با پس زمینه طنز:

    پوزئیدون به چه معنایی است؟ خدای دریاها، زلزله‌ها، طوفان‌ها، واسب‌ها در اساطیریونان است. او در زیرآب‌ها زندگی می‌کند. کهن الگوی احساس و غریزه مردان و از مهم‌ترین ایزد یونان است.

    انطباق آن با داستان: نبرد انسان برای زنده ماندن درجهان ترسناک را نشان می‌دهد از آن‌جایی که انسان درپی معنا بخشیدن به زندگی است تا به بقاء برسد. حالی که او تمام عمردر پی معنا بوده است. حسرت زندگی آرامی را دارد که در سایه صلح و آرامش روزگار را بگذراند اما جهان وحشت بار به او چنین مجالی را نمی‌دهد همین موضوع همیشه باعث

     

     اضطراب دائمی انسان است او که می‌کوشد، می‌جنگد، مبارزه می‌کند اما در نهایت راهی جز تسلیم شدن در برابر جهان ندارد.

    پس زمینه طنز داستان: طنز داستان تصور مردمی است که به حال اوغبطه می‌خوردند و درظاهر او را شاد و راضی می‌پندارند. اشاره به چنگک نیزه سه شاخ پوزئیدون دارد که با آن ماهی گیری می‌کرده در واقع مردم او را از ظاهر رفتارش قضاوت می‌کنند.

    مثال: اما چیزی که بیشترازهمه او را آزار می‌داد، و اصولاً دلیل اصلی نارضایتی از شغلش بود، تصوری بود که دیگران ازاو داشتند، اینکه مدام با چنگک سه شاخه‌اش مشغول موج نوردی درآب‌های نیلگون است. درحالی که او تمام وقت دراعماق اقیانوس دراین دفتر تنگ و تاریک بدون انقطاع مشغول دست و پنجه نرم کردن با اعداد وارقام بود. تنها گاهی اوقات برای تقدیم گزارش به دفتر ژوپیترسرکی می‌کشید. سفر و فرصت تنفسی که اغلب اوقات در بازگشت از آن خشمگین بود.

    با این اوصاف او خیلی بندرت موفق به دیدن دریا می‌شد. تنها وقتی برفراز آسمان در حال حرکت به سمت المپ بود و با حسرت دریا را دیده بود، حسرت یک سفردریایی به دلش مانده بود. عادت داشت بگوید که بی صبرانه منتظر پایان کار جهان است. شاید در چنین صورتی او می‌توانست پیش از محاسبه آخرین آمار و ارقام، یک تور کوچک دریایی داشته باشد.

    پوزئیدون گه دیگرخیلی خسته شده بود، جشمانش را بست و در ذهنش امواج خروشان دریا را مجسم کرد و نفس عمیقی کشید.

    6- پایان بندی داستان

    در پایان نویسنده انسان ضعیف وشکست خورده را نشان می‌دهد و ازتمثیل اسطوره استفاده می‌کند. «تنها وقتی برفراز آسمان در حال حرکت به سمت المپ بود...»

     المپ: پوزئیدون یکی از دوازده ایزد المپ نشین و فرمانروای دریاها بعد ازتقسیم جهان میان خود و برادرانش (زئوس / هادوس) بود.

    "المپ اشاره به انسان دارد انسانی که جهان برای او آفریده شده حال چگونه با حسرت و آه دریا را می‌بیند اما لحظه ایی آرامش و قرار ندارد تا از آن لذت ببرد.

    درنهایت فقط می‌تواند با بستن چشم‌ها صدای خروشان امواج را در ذهنش تصور کند."

    مثال: با این اوصاف او خیلی بندرت موفق به دیدن دریا می‌شد. تنها وقتی برفراز آسمان در حال حرکت به سمت المپ بود و با حسرت دریا را دیده بود، حسرت یک سفردریایی به دلش مانده بود. عادت داشت بگوید که بی صبرانه منتظر پایان کار جهان است. شاید در چنین صورتی او می‌توانست پیش از محاسبه آخرین آمار و ارقام، یک تور کوچک دریایی داشته باشد.

    پوزئیدون گه دیگرخیلی خسته شده بود، جشمانش را بست و در ذهنش امواج خروشان دریا را مجسم کرد و نفس عمیقی کشید. ■

گل آشنایی /احمد محب دراناس/آیدا مجید آبادی

از پنجره‌ی سبزت، گلی به سویم پرتاب کن،
تا روشنایی، قلبم را از درون پر کند.

بر درت آمدم، چونان فصلی نو
با نگاهی ابری و گیسوانی شبنم‌اندود.

تو چون گلی باز، برگ به برگ
و من با عشق، برایت بهار و ترانه آورده‌ام
از جاده‌های غبارآلود دیاری دور.


لرزش با‌وقار و شفاف قطره‌ها
ساقه‌های خمیده از بار خوشه‌های گل
 عطرهای جاری از شاخه‌ها
میخک، یاسمن، سوسن و زنبق
همه برای توست.
پرنده‌ای بر لبانت آواز می‌خواند
و نرگس چشمانت در دلم می‌شکفد
بوسه‌هایت چون سپیده‌دمی لرزان،
بر اقاقیهای بنفش فرود می‌آیند.

آنگاه که از پنجره‌ات گلی به سویم بیندازی،
دل من سرشار از نور خواهد شد.
من، چون فصلی، از درت می‌گذرم،

با نگاهی ابری و گیسوانی شبنم‌اندود.