سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

تنهایی /سید علی میر افضلی

یوسف اگر باشی
تنهاییت گرگی ست بی تقصیر
چاهیست بی پایان
خوابیست بی تعبیر

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

گور زار / نصرت رحمانی


گورزاریست زمین؛

و زمان
پیرُ خنگُ کرُ کور.
در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست
دیرگاهی ست که از هر حلقی زنجیری روییده است
و زبان ها در کام؛
فاسد و گندیده ست!


شب / محمد زهری


شبی از شب ها

تو مرا گفتی

              - «شب باش!»

من که شب بودم و

                        شب هستم و

                                           شب خواهم بود

شب شب گشتم

به امیدی که تو فانوس سحرگاه شب من باشی

شیر سنگی / حمید مصدق



ای شیر سنگی!

ای سنگ سرد سخت

فرومانده در غبار

تا کی سوار گردهٔ تو کودکان کوی

یک بار نیز نعره بکش

-غرّشی برآر!

تا دیده‌ام تو را

خاموش گشته‌ای

از یاد همگنان خویش

-فراموش گشته‌ای

در تو چرا صلابت جنگل نمانده است؟

در تو کنون مهابت از یاد رفته است

در تو شکوه و شوکت بر باد رفته است

باور کنم هنوز

کز چشم وحش جنگل،

هر غرّش تو باز ره خواب می‌زند؟

باور کنم هنوز

از ترس خشم تو

هرشب پلنگ، دست

از التجا به دامن مهتاب می‌زند؟

از آسمان سربی یکریز ریزش باران است

از چشم شیر سنگی

سیلابی از سرشک روان است

ای شیر سنگی!

ای سنگ سرد سخت

درایستاده بر مزار!

چون ابر نوبهار،

من نیز در مصیبت تو

-گریه می‌کنم.


تاریکی 26/ امیر دادویی


دوباره گُم شده‌ام
میانِ حیرتِ لال
میانِ فرضِ محال

و روحِ تاریکی
دمیده شد در من
در آستانۀ شب

درون آینه ظلمت بود
در انعکاسی پَست
نمازهای عبور
و جادۀ بن‌بست

مسافرِ تنها
زِ پا نمی‌افتاد

درونِ ذائقۀ فانوس
ستارۀ کم نور
اگر تداوم داشت


پنجم آبان نودوهشت
#امیر_دادویی
@amirdadooei

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

تاسیان / هوشنگ ابتهاج


خانه دل تنگ غروبی خفه بود

مثل امروز که تنگ است دلم
پدرم گفت چراغ
و شب از شب پر شد
من به خود گفتم یک
روز گذشت
مادرم آه کشید
زود بر خواهد گشت
ابری هست به چشمم لغزید
و سپس خوابم برد
که گمان داشت که هست این همه درد
در کمین دل آن کودک خرد ؟
آری آن روز چو می رفت کسی
داشتم آمدنش را باور
من نمی دانستم
معنی هرگز را
تو چرا
بازنگشتی دیگر ؟
آه ای واژه شوم
خو نکرده ست دلم با تو هنوز
من پس از این همه سال
چشم دارم در راه
که بیایند عزیزانم آه


پردهٔ توری برف
جلو پنجره آویخته است.

مرد با خاطرهٔ عشقی دور
مانده سرگرم در این روز زمستانی سرد
یادها می‌ریزند
از سر شاخهٔ اندیشه او
برگ‌هایی همه زرد.


چه نزدیک / میمنت میر صادقی


زن در این سوی اتاق
مانده تنها با خویش
عشق او خاطرهٔ دوری نیست
زیر چشم او را افسوس‌کنان می‌نگرد.

بر لبش می‌گذرد:
«وه چه نزدیک و چه دوری از من!»

مرد، تنها در خویش، بی‌صدا می‌گرید
خیره در چشم خیالی که به او می‌خندد
می‌کشد آهی و لب می‌بندد
«وه چه دوری و چه نزدیک به من.»

پردهٔ نازک اشک
جلو پنجرهٔ چشم زن آویخته است.

چراغی ازپس نیزار/ نادر نادر پور

تو آن پرنده‌ی رنگین آسمان بودی
که از دیار غریب آمدی به لانه‌ی من
چو موج باد که در پرده‌ی حریر افتد
طنین بال تو پیچید در ترانه‌ی من



پرت ز نورِ گریزانِ صبح، ‌گل‌گون بود
تنت حرارت خورشید و بوی باران داشت
نسیمِ بالِ تو عطر گل ارمغانم کرد
که ره چو باد به گنجینه‌ی بهاران داشت



چو از تو مژده‌ی دیدارِ آفتاب شنید
دلم تپید و به خود وعده‌ی رهایی داد
چراغی ازپس نیزارِ آسمان رویید
که آشیان مرا رنگ روشنایی داد



تو را شناختم ای مرغ بیشه‌های غریب!
ولی چه سود که چون پرتویی گذر کردی
چه شد که دیر در این آشیان نپاییدی؟!
چه شد که زود از این آسمان سفر کردی؟!



به گاه رفتنت ای میهمان بی‌غم من!
خموش ماندم و منقار زیر پر بردم
چو تاجِ کاج، طلایی شد از طلیعه‌ی صبح
پناه سوی درختان دورتر بردم



غم گریز تو نازم، که هم‌چو شعله‌ی پاک
مرا در آتش سوزنده زیستن آموخت
ملال دوری‌ات ای پرکشیده از دل من
به من طریقه‌ی تنها گریستن آموخت!



تهران، ١۶ خردادماه ١٣٣٩

به رفتگان / محسن صلاحی راد



جای شما خالی
باید که می‌بودید و می‌دیدید
اما نه
           شاید نه...


اینجا پُر از گرد است
دل‌ها پُر از درد است
وآن کو خرد می‌جوید و
                      راهِ علاجِ درد می‌پوید
از همرهان فرد است

اینجا همه غوغاست
سرها پُر از سوداست
دیوانه می‌خوانند و
                          می‌خندند
ره بر هوای تازه می‌بندند...


جای شما خالی
باید که می‌بودید و می‌دیدید
اما نه،
     شاید بهترین جا
               جای اکنونِ شما باشد
هرچند
         هر جا
               هر که بینم مست
مستیش مدیونِ شما باشد
و هر چه پیمان است و
                            پیمانه‌ست
سُرخیّ و شادابیش
              از خونِ شما باشد...



کوچۀ کلارا، ۱۰ دی ۱۳۹۶

صلاحی