یوسف اگر باشی
تنهاییت گرگی ست بی تقصیر
چاهیست بی پایان
خوابیست بی تعبیر
گور زار / نصرت رحمانی
گورزاریست زمین؛
و زمان
پیرُ خنگُ کرُ کور.
در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست
دیرگاهی ست که از هر حلقی زنجیری روییده است
و زبان ها در کام؛
فاسد و گندیده ست!
شب / محمد زهری
شبی از شب ها
تو مرا گفتی
- «شب باش!»
من که شب بودم و
شب هستم و
شب خواهم بود
شب شب گشتم
به امیدی که تو فانوس سحرگاه شب من باشی
شیر سنگی / حمید مصدق
ای شیر سنگی!
ای سنگ سرد سخت
فرومانده در غبار
تا کی سوار گردهٔ تو کودکان کوی
یک بار نیز نعره بکش
-غرّشی برآر!
تا دیدهام تو را
خاموش گشتهای
از یاد همگنان خویش
-فراموش گشتهای
در تو چرا صلابت جنگل نمانده است؟
در تو کنون مهابت از یاد رفته است
در تو شکوه و شوکت بر باد رفته است
باور کنم هنوز
کز چشم وحش جنگل،
هر غرّش تو باز ره خواب میزند؟
باور کنم هنوز
از ترس خشم تو
هرشب پلنگ، دست
از التجا به دامن مهتاب میزند؟
از آسمان سربی یکریز ریزش باران است
از چشم شیر سنگی
سیلابی از سرشک روان است
ای شیر سنگی!
ای سنگ سرد سخت
درایستاده بر مزار!
چون ابر نوبهار،
من نیز در مصیبت تو
-گریه میکنم.
دوباره گُم شدهام
میانِ حیرتِ لال
میانِ فرضِ محال
و روحِ تاریکی
دمیده شد در من
در آستانۀ شب
درون آینه ظلمت بود
در انعکاسی پَست
نمازهای عبور
و جادۀ بنبست
مسافرِ تنها
زِ پا نمیافتاد
درونِ ذائقۀ فانوس
ستارۀ کم نور
اگر تداوم داشت
پنجم آبان نودوهشت
#امیر_دادویی
@amirdadooei
تاسیان / هوشنگ ابتهاج
خانه دل تنگ غروبی خفه بود
مثل امروز که تنگ است دلمپردهٔ توری برف
جلو پنجره آویخته است.
مرد با خاطرهٔ عشقی دور
مانده سرگرم در این روز زمستانی سرد
یادها میریزند
از سر شاخهٔ اندیشه او
برگهایی همه زرد.
جای شما خالی
باید که میبودید و میدیدید
اما نه
شاید نه...
اینجا پُر از گرد است
دلها پُر از درد است
وآن کو خرد میجوید و
راهِ علاجِ درد میپوید
از همرهان فرد است
اینجا همه غوغاست
سرها پُر از سوداست
دیوانه میخوانند و
میخندند
ره بر هوای تازه میبندند...
جای شما خالی
باید که میبودید و میدیدید
اما نه،
شاید بهترین جا
جای اکنونِ شما باشد
هرچند
هر جا
هر که بینم مست
مستیش مدیونِ شما باشد
و هر چه پیمان است و
پیمانهست
سُرخیّ و شادابیش
از خونِ شما باشد...
کوچۀ کلارا، ۱۰ دی ۱۳۹۶
صلاحی