روشنفکرِ « نمیخواهم»
روشنفکرِ «چه میخواهم»
من روشنفکران ایران را، از میرزا فتحعلی آخوندزاده و میرزا آقاخان کرمانی بگیر تا سید حسن تقیزاده و دکتر ارانی و بهار و نیما یوشیج و صادق هدایت و ذبیح بهروز، به دو گروه تقسیم میکنم:
الف. روشنفکرِ « نمیخواهم »
ب. روشنفکر ِ «چه میخواهم »
متأسفانه جامعهٔ عقل گریزِ ما همیشه به «روشنفکرانِ نمیخواهم» (امثال صادق هدایت) بها داده است و از «روشنفکرِ چه میخواهم» (امثال سیدحسن تقی زاده و دکتر ارانی) با بی اعتنایی و گاه نفرت یاد کرده است.
ولی آنها که سازندگان این سرزمیناند بیشتر همان «روشنفکرانِ چه میخواهم» اند چه ارانی باشد و چه تقی زاده.
در ایران برای این که شما مصداق روشنفکرِ نمیخواهم شوید کافی است که از مادرتان قهر کنید و بگویید «خورشتِ بادمجان رادوست ندارم» و یک عدد رمان پست مدرن کذایی و یا چند شعر جیغ بنفشِ بیوزن بیقافیه و بیمعنی («احمدایِ» مُدرن) هم در این عوالم مرتکب شوید و به تمام کائنات هم بد و بیراه بگویید و دهنکجی کنید ولی روشنفکر چه میخواهم شدن بسیار دشوار است و خربزه خوردنی است که حتی پس از مرگ هم باید پای لرز آن بنشینید.
از نکات عبرت آموز یکی هم این است که فرنگی جماعت نیز، برای روشنفکران نمیخواهم ما همیشه کف زدهاند.
"با چراغ و آینه"
محمدرضا_شفیعی_کدکنی
http://telegram.me/tahlyleejtemaaey
رشد / سیاوش کسرایی
ماراسرگلیم نشاندندزبتدا
گفتند:پادرازترازاین ,مبادتان.
آن روز این گلیم ,برماچوباغ بود
برما,چوبیشه بود
برما,زمین بی بدلی بود,کاندرآن
کاخ شگفت خردی ما,سرکشیده بود.
آری,براین سیاه گلیمی که یک زمان
آنرا,به نام بخت ,به ماهدیه کرده اند
ما,شادبوده ایم
درجست و خیز وبازی خود,تاکناره ها
آزادبوده ایم.
بیرون ازاین گلیم کسان گرم کارخویش
وندرمیانه ما
غافل زهست و نیست
سرگرم پایکوبی وفریادبوده ایم.
اینک براین گلیم
ما,کودکان غافل دیروز,نیستیم.
برما,بسی زمان
_هرچندبی شتاب ودل آزار_رفته است.
اینک براین گلیم
مارشدکرده ایم
ماقدکشیده ایم
ماریشه برده ایم ,به خاک سیاه و سخت
وین بخت جامه,برتن ما,کوته آمده ست.
اینک ,کسان,خیزید چاره را
تانشکنیم زیرقدم , باغ فرشتان
برراه ما,گلیم زمان را, بگسترید.
خبر کوتاه / هوشنگ ابتهاج
خبر کوتاه بود:
_اعدامشان کردند.
خروش دخترک برخاست.
لبش لرزید.
دو چشم خستهاش از اشک پُر شد،
گریه را سر داد...
و من با کوششی پُر درد، اشکم را نهان کردم.
_چرا اعدامشان کردند؟
میپرسد ز من با چشم اشکآلود،
چرا اعدامشان کردند؟
_ عزیزم، دخترم!
آنجا، شگفتانگیز دنیایی است:
دروغ و دشمنی فرمانروایی میکُند آنجا.
طلا، این کیمیای خونِ انسانها
خدایی میکُند آنجا.
شگفتانگیز دنیایی که همچون قرنهای دور
هنوز از ننگ آزار سیاهان دامنآلودهست.
در آنجا حق و انسان حرفهای پوچ و بیهودهست.
در آنجا رهزنی، آدمکُشی، خونریزی آزادست،
و دستو پای آزادیست در زنجیر...
عزیزم، دخترم!
آنان
برای دشمنی با من
برای دشمنی با تو
برای دشمنی با راستی اعدامشان کردند!
و هنگامی که یاران،
با سرود زندگی بر لب،
بهسوی مرگ میرفتند،
امیدی آشنا میزد چو گُل در چشمشان لبخند.
بهشوق زندگی آواز میخواندند.
و تا پایان بهراه روشن خود باوفا ماندند.
عزیزم!
پاک کُن از چهره اشکت را، ز جا برخیز!
تو در من زندهای، من در تو: ما هرگز نمیمیریم.
من و تو با هزاران دگر،
این راه را دنبال میگیریم.
از آنِ ماست پیروزی.
از آنِ ماست فردا، با همه شادی و بهروزی.
عزیزم!
کار دنیا رو به آبادیست.
و هر لاله که از خون شهیدان میدمد امروز،
نوید روز آزادیست.
دختر:
آقای ناشناس! بانوی محترم!
بعد از سلام گرم، و با عرض احترام
لابد شنیده اید و بر ذات آن جناب مخفی نمانده است
که خورشید مهربان
چندی است خر شده!
آن هم به این دلیل
که تنگی قافیه
هر روز بی دلیل و هر لحظه بیشتر
هی تنگ می شود
۰
آقای موش کور فریاد می زند:
ممنوع می کنم! ممنوع می کنم!
آفتاب را که بتابد بر چرک های من!
او فریاد می کند
و روزنه ها بسته می شود
یک یک، با روزنامه ها!
اینک از قرص آفتاب چیزی نمانده است!
(جز قرص های خواب)
اما بعید نیست
و در طالع شماست
و از ناصیهی شما این می زند تُتُق
که روزی (کدام روز؟)
بیدار می شوید
در ظلمتی که هست
و هی قرض می کنید
آفتاب را، از سرزمین ابر
از پایتخت باد!
آقای محترم! اوضاع مضحکی است
که چندان غریب نیست
این عادت شماست
که عادت کنید زود
به این بود و نبود!
زیرا مسلم است (البته بر شما)
که عمری دراز نیست
این نیز بگذرد!
و البته بهتر است
که در خواب بگذرد!
(دختر، سرش را از روی کاغذ بلند می کند. صحنه تاریک می شود)
۰۰
#دنیای_مطبوعاتی_آقای_اسراری صحنهی چهارم
#فصل_معاصر_خوانی:
#بهرام_بیضایی
هر۰چه فکر می کنم...
جنگ های نابرابر جهان
از همین دو واژه آب می خورد:
" دوست دارمت" !
#پاییز_رحیمی
@paeizrahimi
دوباره باران گرفت
باران معشوقهی من است
به پیش بازش در مهتابی میایستم
میگذارم صورتم را و
لباسهایم را بشوید
اسفنج وار
باران یعنی برگشتن هوای مه آلود شیروانی های شاد!
باران یعنی قرارهای خیس
باران یعنی تو برمیگردی
شعر بر میگردد
پاییز به معنی رسیدن دست های تابستانی توست
پاییز یعنی مو و لبان تو
دستکش ها و بارانی تو
و عطر هندیات که صد پارهام میکند
باران، ترانهای بکر و وحشی ست
رپ رپهی طبلهای آفریقایی ست
زلزله وار میلرزاندم!
رگباری از نیزهی سرخ پوستان است
عشق در موسیقی باران دگرگون میشود
بدل میشود به یک سنجاب
به نریانی عرب یا پلیکان غوطه ور در مهتاب!
چندان که آسمان سقفی از پنبه های خاکستری ابر میشود
و باران زمزمه میکند
من چون گوزنی به دشت میزنم
دنبال عطر علف
و عطر تو که با تابستان از این جا کوچیده!
از: نزار قبانی