در تداومِ به گل نشستۀ خیال
چشمِ پنجره گشوده میشود
دستِ خیسِ شب به شانۀ تگرگ را
باد و برگ را
گاه میچکد هنوز
خلسه خلسه شرم
ازچراغْخوابِ شب
تا بلوغ لحظهها
چشم میگشایم ازدریچۀ خیال...
شیشۀ شراب را
قابِ تختخواب را
سرنهادهای به شانهام
دستهایم از حرارتِ تنت
از هوش میروند
شب
رهاترین
شب
تماسِ شمع و تیرگی
شاه بیتِ چیرگی
لحظهای که روحمان کرخت میشود
لحظهای که آینه
غرقِ خواب میشود
ناگهان دلم
بی تو آب میشود
#امیر_دادویی
@amirdadooei
روی زخم را دوباره می کنم
دوباره خون
دوباره درد
دوباره سوزشی که سوت می کشد
تا به رگ
تا به ریشه می زند.
گاه زخم کهنه درد و سوزشش
تا همیشه عود می کند
گاه خارشی
چنگ را
بی اراده سوی تازه کردنش می برد
تو
زخم کهنه ای
زخم کهنه ی چهل ساله ای
که با کلام تو
دوباره خون
دوباره درد
دوباره
سوزش همیشه اش
در میان رگ
میان ریشه ام
سوت می کشد.
۴۰۴/۵/۱۱
#معراجیـسیدمرتضی
@walehane
بادی که تند آمد و توفنده
از راز و رمز حادثه می دانست
سال زوال عقل خیابان ها
غوغا چنان نمود که انگاری
لبهای داغ خورده ی پرفریاد
در اشتیاق ضربه ی شلاقند
از دست تندری که هزاران سال
در ذات ابرهای سترون بود.
سال زوال عقل خیابان ها
رگبار تند هیاهو ریخت
هر دانه ی تگرگ ، فشنگی شد
بر پیکر تناور جنگل ها.
حذف زبان مادری ام اما
افتادن مصادر تکراری
در دام فعل جهل مرکب بود
افعال گنگ و یاوه که می بارید
حرف اضافه آیه ی زخمی شد
تنها علامت استفهام
دیوارهای خط زده را پر کرد.
سال زوال عقل خیابان ها
چیزی نبود
جز حذف نام کودک دانایی
در مکتب جهالت یک تاریخ
28 امرداد 1399
بی آنکه سؤالش به جوابی برسد
میلغزد و آه میشود
شبنم خُرد.
همچنان که آفتاب صبح، بی مضایقه
روی فرش ساده ی اتاق اوفتاده است
یا درخت کاج بی پناه که در تمام روز
سایه بان جاده است.
همچنان که مادرم
صرف پختن غذای مورد علاقه ام
چند ساعت تمام پای گاز ایستاده است
یا پدر
که عمر خویش را
محض خاطر شریف ما
پیاده است،
"عشق"
"، ساده است!