باری گذاشتند به دوشم
نتوانم کشیدنش
ابریق شوکرانم دادند
نتوانم چشیدنش
من آن پرومته ام که به زنجیر بسته اند
آزاد می پریدم از این پیش
بال مرا ز خشم و عداوت شکسته اند
ناگاه،
باد بزرگ نعره زد: آب آمد.
آبی زلال و پاک.
جوباره های تشنه دویدند پیشباز
باغ سیاه سوخته آماده باش داد
ارواح ریشه های مرده از آن سوی مرزها
برگشتند
مردان به سوی مزرعه ها رفتند
و کوزه های خشک عروسان را
بردند چشمه سار.
و روستا به هلهله افتاد:
ترسالی بزرگ خوش آمد.
باد بزرگ آمد و لغزید توی باغ
و روی سربلندترین سرو ایستاد.
ناگاه آب نه.
چرکابه ای ولرم، ملول و عصازنان
خود را به جوی زد
مردان کنار مزرعه در انتظار آب
خشکیدند
باغ جوانه بسته خزان کرد
و کوزه های تشنه شکستند
و روستا به ضجه در آمد:
کو آب؟
کو ابر و آفتاب؟
باز آن فریب کهنه شبیخون زد؟
باد بزرگ عین کلاغی شوم
از روی سربلندترین سرو خشک باغ
پرواز کرد و رفت.
دستی به روزهای من بکش ای یار
گرد وغبار این همه تنهایی
خورشید صبحگاه مرا پوشانده است.
همه ما چیزی بیشتر از کتابهایی که خوانده ایم و همکاران و همخونهای خود نیستیم .ذره ذره وجود ما در رد پاها و آثاری که از خود بجا می گذاریم تجلی می کندایده ها و آرزوهای ما بیگانه با بستری نیست که در آن پرورش یافته ایم .اگر باغبان یک آدم کاهل و سهل انگار باشد لاجرم درختهایی که می پرورد کم ارتفاع و کم بار و برگ خواهد بودبر عکس اگر منضبط و دقیق باشداولین چیزی که در باغ توجه را جلب می کند نظم و قرینگی ست .
اما ، اشتباه را کسی می کند که می خواهد از قالب وجودی خود فرا تر برود و خود را چیزی بنماید که نیست .چه بسیار دیکتاتور ها و خودکامگان که در سخنرانی های متکلم وحده شان لفظ مردم و نظر مردم از دهانشان نمی افتد و چه ترسویانی که در مدح شجاعت صفحه ها سیاه نمی کنند اما واقعیت این جامه عاریتی را به طرفه العینی پاره می کند و مشت مدعیان را رسوا می کند.
عامه مردم با همه خاموشی و با همه تظاهر به بی توجهی ناظران سختگیری هستند که ما را بر اساس خطا ها و موفقیتهایمان قضاوت می کنند.چه کوتاه فکر و غافلند ارباب قدرتی که فکر می کنند می شود به ضرب و زور رسانه های یکطرفه و جانبگرا اندیشه ای را به مردم تحمیل کرد .حال آنکه این اندیشه قبل از اینکه به ذهن مردم تزریق شود آنتی تز خود را ایجاد می کند و چون موریانه ای آنرا از درون پوک می کند.