سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

جاری /حمیدرضا نفر



خاک عطاری بود
رود شرشر می‌کرد
زندگی جاری بود.
**
#حمیدرضا_نفر
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭━═━⊰

مصیبتی که می‌آید/ کاوه میرعباسی


نگاهی به « شب طولانی موسا »  نوشته‌ی فرهاد کشوری

«شب طولانی موسا» درامی گروتسک است با رگه‌هایی از طنز (بدخواه ناشناسی که مدام غذای موسا را شور می‌کند و آن قدر در این اقدام راه افراط می‌پیماید که این آزار کودکانه خوره ذهنی و کابوس زندگی موسا می‌شود و او که به جان آمده است، در واکنش دست به اعمالی مسخره می‌زند و خود را در موقعیت‌هایی مضحک قرار می‌دهد، وقتی آستین‌های پیراهن موسا را بریده‌اند، نارنج- با ساده دلی تمام و بی‌آنکه قصد مزاح داشته باشد- پیشنهاد می‌کند آستین‌های دیگری به لباس شوهرش بدوزد و کاملا جدی از او می‌پرسد آیا با این کار راضی می‌شود، عیسا با گرز موسا که مظهر اقتدار و عامل اعتماد به نفس و تکیه‌گاه معنوی پدرش است، برای پسر بچه همسایه کاردستی می‌سازد و بدتر از همه اینکه گرز کذایی یگانه یادگار پدر موسا بوده، زیرا او قبلا سایر متعلقات ابوی مرحومش را به باد داده است و…) که گهگاه گزنده، تلخ و سیاه هم می‌شود.

گرچه مضمون رمان چندان تازگی ندارد (شکل تراژیک آن را در آثاری هم چون «ننه دلاور» برشت و «همه پسران من» آرتور میلر دیده‌ایم و یقیناً نمونه‌های فراوان دیگری هم می‌توان یافت که در آنها شخصیتی پلید با اعمال زشت و شریرانه‌اش ناخواسته به عزیزترین کسانش لطمه می‌زند. در رمان موضوع صحبت ما حال و هوای گروتسک روایت مانع از آن می‌شود که ماجرا فرجامی تراژیک بیابد و در عوض با کمدی- درام مواجه می‌شویم، وضعیت موسا در پایان داستان هم اندوه بار است و هم مضحک) ولی فرهاد کشوری با چرخش‌های روایی ابتکاری و برخی نوآوری‌های دیگر توانسته است پیرنگی با طراوت و بدیع و در عین حال جذاب و پرکشش بیافریند.

«شب طولانی موسا» از ساختاری استوار، سنجیده، موزون و متناسب با وقایع روایت برخوردار است. رویدادها نرم و روان و هماهنگ از پی‌یکدیگر می‌آیند بی‌آنکه با دست‌اندازی برخورد کنند یا به بیراهه بروند. ضرباهنگی مناسب و کاملاً دقیق و حساب شده، انسجام ساختار را استحکام بیشتری می‌بخشد.

نویسنده برتکنیک‌هایی که به کار می‌بندد احاطه کامل دارد، مسیری را که باید بپیماید به خوبی می‌شناسد و واضح و روشن می‌داند به کدام مقصد می‌خواهد برسد.

زبان داستان ساده و زیبا است. به ویژه دیالوگ‌ها بسیار خوش ساخت و دلنشین‌اند و ملاحت و طنزی ظریف دارند. کاربرد استادانه شیوه بیان و اصطلاحات گویش محلی به گفت‌و‌گوها هویت می‌بخشند و فضای جغرافیایی ماجرا را که با شرح مفصل مکان‌ها توصیف نشده‌اند، مشخص می‌سازند. نکته پرانی‌ها و حاضر جوابی‌ها و به خصوص فحش‌ها و بد و بیراه‌های بامزه‌ای که پرسوناژها نثار یکدیگر می‌کنند بر جذابیت اثر می‌افزاید و مطالعه متن را لذت بخش‌تر می‌سازد. 

شخصیت پردازی هوشمندانه را باید برجسته‌ترین نقطه قوت اثر به شمار آورد. نویسنده در خلق پرسوناژ موسا مهارتی ستایش‌انگیز و نکته‌بینی کم نظیر به کار برده و با هنرمندی تمام از هرگونه کلیشه، تقلید، گرته برداری ناشیانه و بهره‌گیری از الگوهای تکراری و دستمالی شده دوری جسته است. قابل توجه‌ترین، جالب‌ترین و ارزنده‌ترین جنبه شخصیت موسا پیچیدگی سرشتش و تاثیر متناقضی است که برخواننده می‌گذارد. او از جمله پرسوناژهای خبیث جذاب عالم ادبیات است (بلاتشبیه، نظیر هارپاگون و ریچارد سوم). این آدم بدذات، موذی، فرصت طلب، دغلباز، زورگو، ظالم و بی‌شرافت که از خبرچینی و آدم فروشی هم ابایی ندارد و به اصول اخلاقی ابدا پایبند نیست، به دلیل برخی خصلت‌های منحصر به فرد و خصوصیات نهفته‌اش که به تدریج به آنها پی‌می‌بریم، ترحم‌مان را برمی‌انگیزد بی‌آنکه همدلی‌مان را جلب کند. او به دلیل کم‌هوشی (بهتر بگوییم، کند ذهنی) و ساده‌لوحی‌اش دست به کارهای مضحکی می‌زند که اسباب خنده می‌شود و او را در نظر عام مسخره جلوه می‌دهد. جبون است و زود جا می‌زند (وقتی آب را بر زن‌ها می‌بندد، همین که با تهدید آنها مواجه می‌شود، فوراً ماست‌ها را کیسه می‌کند و کوتاه می‌آید)، مدام در بیم و اضطراب دست و پا می‌زند (شب هنگام که افسر غریبه سراغش می‌آید تا او را به پاسگاه ببرد، در ماشین کم مانده است قالب تهی کند و جانش به لب می‌رسد تا به جاده اصلی می‌پیچند و خاطر جمع می‌شود برایش دسیسه نچیده‌اند و خیال ندارند سر به نیستش کنند)، تهدیدها و هارت و پورت‌هایش هم اغلب تو خالی‌اند و بیشتر نشانه ترس و اظطرابند (او حتی در تک گویی‌های درونی‌اش هم برای بدخواه بی‌چهره‌اش خط و نشان می‌کشد تا از این طریق به خود قوت قلب ببخشد). موسا موجودی است مفلوک و حقیر و مدام معذب که اکثراً اطرافیانش از او بیزارند و او نیز تقریباً نسبت به همه احساس انزجار می‌کند و ظاهراً جز دخترش خاتون هیچ کس را از ته دل و واقعاً دوست ندارد- و به خاطر او دامادش ابراهیم هم برایش محبوب است و شوخ چشمی روزگار (یا نویسنده) اینکه در پایان (ناخواسته) به عزیزترین کسانش لطمه‌ای عمیق و غیرقابل جبران می‌زند. از بسیاری جهات موسا پهلوان پنبه‌ای به تمام معنا است که می‌تواند دردسرساز هم باشد، سایرین نیز اکثراً او را به همین چشم می‌نگرند. دلدادگی‌اش به آن شکل خجولانه و رمانتیک بعد تازه‌ای از شخصیت موسا را بر ما آشکار می‌سازد و وارد کردن این ماجرا به داستان (هر چند به استخوان‌بندی پیرنگ اصلی ابداً مربوط نمی‌شود) شگرد زیبایی است تا هیولایی را در برابرمان به تماشا بگذارد که مثل نوجوان‌های دبیرستانی عاشق شده است.

موسا هم آلت دست عاملان رژیم است و هم بازیچه مخالفان حکومت، مردم هم دستش می‌اندازند و با آزار و اذیت‌های طنزآلودشان خواب و آرامش را بر او حرام می‌کنند. می‌توان به نوعی او را و وویتسکی (woyzeck) (پرسوناژ اصلی قطعه‌ای نمایشی به همین نام اثر گئورگ بوخنر) شرور قلمداد کرد که ملعبه دست همگان است و موقعیت اندوه بار خوکچه هندی را دارد. آخرین جمله رمان («موسا ملافه را روی صورت کشید و چشم‌ها را بست») ناتوانی و عجز کودکانه موسا را می‌نمایاند. او در برابر مصیبتی که بر سر خود و خانواده‌اش آمده است مانند طفلی بی‌دفاع واکنش نشان می‌دهد و برای محفوظ ماندن از مصائب به «تاکتیک کبک» متوسل می‌شود. به این ترتیب نویسنده در آخرین لحظه نیز خواننده را غافلگیر می‌کند و نکته تازه‌ای را درباره این پرسوناژ بر او آشکار می‌سازد. شخصیت‌های فرعی رمان نیز از جذابیت بی‌بهره نیستند، به خصوص داریوش (با زبان و اصطلاحات من درآوری و رمز گونه‌اش) و عباس فالی که هر کدام به نحوی بداعت و بامزگی دارند. فرهاد کشوری ظرافت‌های خاصی در پرداخت روایتش به کار بسته که شاخص‌ترینش بهره‌گیری دوگانه و متضاد از آبی فیروزه‌ای است (موسا با خود گفت: «مینای فیروزه‌ای. رنگ فیروزه‌ای چه قشنگه خدا؟» ص۵۸) در سندیکا (که موسا آنجا را پلیدترین مکان دنیا به شمار می‌رود) آبی فیروزه‌‌ی است و همین طور مینای جواهر (معشوق رویایی و دور از دسترس موسا). پس از آنکه موسا می‌فهمد پای پسرش به سندیکا باز شده است، این رنگ مدام به ذهنش هجوم می‌آورد و احساسات متناقضی را در وجودش بیدار می‌کند: از یک سو اضطراب و انزجاری عذاب آور، از سوی دیگر عواطفی شاعرانه و لطیف و د‌لپذیر. 

«شب طولانی موسا» درامی گروتسک است با رگه‌هایی از طنز (بدخواه ناشناسی که مدام غذای موسا را شور می‌کند و آن قدر در این اقدام راه افراط می‌پیماید که این آزار کودکانه خوره ذهنی و کابوس زندگی موسا می‌شود و او که به جان آمده است، در واکنش دست به اعمالی مسخره می‌زند و خود را در موقعیت‌هایی مضحک قرار می‌دهد، وقتی آستین‌های پیراهن موسا را بریده‌اند، نارنج- با ساده دلی تمام و بی‌آنکه قصد مزاح داشته باشد- پیشنهاد می‌کند آستین‌های دیگری به لباس شوهرش بدوزد و کاملا جدی از او می‌پرسد آیا با این کار راضی می‌شود، عیسا با گرز موسا که مظهر اقتدار و عامل اعتماد به نفس و تکیه‌گاه معنوی پدرش است، برای پسر بچه همسایه کاردستی می‌سازد و بدتر از همه اینکه گرز کذایی یگانه یادگار پدر موسا بوده، زیرا او قبلا سایر متعلقات ابوی مرحومش را به باد داده است و…) که گهگاه گزنده، تلخ و سیاه هم می‌شود.

گرچه مضمون رمان چندان تازگی ندارد (شکل تراژیک آن را در آثاری هم چون «ننه دلاور» برشت و «همه پسران من» آرتور میلر دیده‌ایم و یقیناً نمونه‌های فراوان دیگری هم می‌توان یافت که در آنها شخصیتی پلید با اعمال زشت و شریرانه‌اش ناخواسته به عزیزترین کسانش لطمه می‌زند. در رمان موضوع صحبت ما حال و هوای گروتسک روایت مانع از آن می‌شود که ماجرا فرجامی تراژیک بیابد و در عوض با کمدی- درام مواجه می‌شویم، وضعیت موسا در پایان داستان هم اندوه بار است و هم مضحک) ولی فرهاد کشوری با چرخش‌های روایی ابتکاری و برخی نوآوری‌های دیگر توانسته است پیرنگی با طراوت و بدیع و در عین حال جذاب و پرکشش بیافریند.

«شب طولانی موسا» از ساختاری استوار، سنجیده، موزون و متناسب با وقایع روایت برخوردار است. رویدادها نرم و روان و هماهنگ از پی‌یکدیگر می‌آیند بی‌آنکه با دست‌اندازی برخورد کنند یا به بیراهه بروند. ضرباهنگی مناسب و کاملاً دقیق و حساب شده، انسجام ساختار را استحکام بیشتری می‌بخشد.

نویسنده برتکنیک‌هایی که به کار می‌بندد احاطه کامل دارد، مسیری را که باید بپیماید به خوبی می‌شناسد و واضح و روشن می‌داند به کدام مقصد می‌خواهد برسد.

زبان داستان ساده و زیبا است. به ویژه دیالوگ‌ها بسیار خوش ساخت و دلنشین‌اند و ملاحت و طنزی ظریف دارند. کاربرد استادانه شیوه بیان و اصطلاحات گویش محلی به گفت‌و‌گوها هویت می‌بخشند و فضای جغرافیایی ماجرا را که با شرح مفصل مکان‌ها توصیف نشده‌اند، مشخص می‌سازند. نکته پرانی‌ها و حاضر جوابی‌ها و به خصوص فحش‌ها و بد و بیراه‌های بامزه‌ای که پرسوناژها نثار یکدیگر می‌کنند بر جذابیت اثر می‌افزاید و مطالعه متن را لذت بخش‌تر می‌سازد. 

شخصیت پردازی هوشمندانه را باید برجسته‌ترین نقطه قوت اثر به شمار آورد. نویسنده در خلق پرسوناژ موسا مهارتی ستایش‌انگیز و نکته‌بینی کم نظیر به کار برده و با هنرمندی تمام از هرگونه کلیشه، تقلید، گرته برداری ناشیانه و بهره‌گیری از الگوهای تکراری و دستمالی شده دوری جسته است. قابل توجه‌ترین، جالب‌ترین و ارزنده‌ترین جنبه شخصیت موسا پیچیدگی سرشتش و تاثیر متناقضی است که برخواننده می‌گذارد. او از جمله پرسوناژهای خبیث جذاب عالم ادبیات است (بلاتشبیه، نظیر هارپاگون و ریچارد سوم). این آدم بدذات، موذی، فرصت طلب، دغلباز، زورگو، ظالم و بی‌شرافت که از خبرچینی و آدم فروشی هم ابایی ندارد و به اصول اخلاقی ابدا پایبند نیست، به دلیل برخی خصلت‌های منحصر به فرد و خصوصیات نهفته‌اش که به تدریج به آنها پی‌می‌بریم، ترحم‌مان را برمی‌انگیزد بی‌آنکه همدلی‌مان را جلب کند. او به دلیل کم‌هوشی (بهتر بگوییم، کند ذهنی) و ساده‌لوحی‌اش دست به کارهای مضحکی می‌زند که اسباب خنده می‌شود و او را در نظر عام مسخره جلوه می‌دهد. جبون است و زود جا می‌زند (وقتی آب را بر زن‌ها می‌بندد، همین که با تهدید آنها مواجه می‌شود، فوراً ماست‌ها را کیسه می‌کند و کوتاه می‌آید)، مدام در بیم و اضطراب دست و پا می‌زند (شب هنگام که افسر غریبه سراغش می‌آید تا او را به پاسگاه ببرد، در ماشین کم مانده است قالب تهی کند و جانش به لب می‌رسد تا به جاده اصلی می‌پیچند و خاطر جمع می‌شود برایش دسیسه نچیده‌اند و خیال ندارند سر به نیستش کنند)، تهدیدها و هارت و پورت‌هایش هم اغلب تو خالی‌اند و بیشتر نشانه ترس و اظطرابند (او حتی در تک گویی‌های درونی‌اش هم برای بدخواه بی‌چهره‌اش خط و نشان می‌کشد تا از این طریق به خود قوت قلب ببخشد). موسا موجودی است مفلوک و حقیر و مدام معذب که اکثراً اطرافیانش از او بیزارند و او نیز تقریباً نسبت به همه احساس انزجار می‌کند و ظاهراً جز دخترش خاتون هیچ کس را از ته دل و واقعاً دوست ندارد- و به خاطر او دامادش ابراهیم هم برایش محبوب است و شوخ چشمی روزگار (یا نویسنده) اینکه در پایان (ناخواسته) به عزیزترین کسانش لطمه‌ای عمیق و غیرقابل جبران می‌زند. از بسیاری جهات موسا پهلوان پنبه‌ای به تمام معنا است که می‌تواند دردسرساز هم باشد، سایرین نیز اکثراً او را به همین چشم می‌نگرند. دلدادگی‌اش به آن شکل خجولانه و رمانتیک بعد تازه‌ای از شخصیت موسا را بر ما آشکار می‌سازد و وارد کردن این ماجرا به داستان (هر چند به استخوان‌بندی پیرنگ اصلی ابداً مربوط نمی‌شود) شگرد زیبایی است تا هیولایی را در برابرمان به تماشا بگذارد که مثل نوجوان‌های دبیرستانی عاشق شده است.

موسا هم آلت دست عاملان رژیم است و هم بازیچه مخالفان حکومت، مردم هم دستش می‌اندازند و با آزار و اذیت‌های طنزآلودشان خواب و آرامش را بر او حرام می‌کنند. می‌توان به نوعی او را و وویتسکی (woyzeck) (پرسوناژ اصلی قطعه‌ای نمایشی به همین نام اثر گئورگ بوخنر) شرور قلمداد کرد که ملعبه دست همگان است و موقعیت اندوه بار خوکچه هندی را دارد. آخرین جمله رمان («موسا ملافه را روی صورت کشید و چشم‌ها را بست») ناتوانی و عجز کودکانه موسا را می‌نمایاند. او در برابر مصیبتی که بر سر خود و خانواده‌اش آمده است مانند طفلی بی‌دفاع واکنش نشان می‌دهد و برای محفوظ ماندن از مصائب به «تاکتیک کبک» متوسل می‌شود. به این ترتیب نویسنده در آخرین لحظه نیز خواننده را غافلگیر می‌کند و نکته تازه‌ای را درباره این پرسوناژ بر او آشکار می‌سازد. شخصیت‌های فرعی رمان نیز از جذابیت بی‌بهره نیستند، به خصوص داریوش (با زبان و اصطلاحات من درآوری و رمز گونه‌اش) و عباس فالی که هر کدام به نحوی بداعت و بامزگی دارند. فرهاد کشوری ظرافت‌های خاصی در پرداخت روایتش به کار بسته که شاخص‌ترینش بهره‌گیری دوگانه و متضاد از آبی فیروزه‌ای است (موسا با خود گفت: «مینای فیروزه‌ای. رنگ فیروزه‌ای چه قشنگه خدا؟» ص۵۸) در سندیکا (که موسا آنجا را پلیدترین مکان دنیا به شمار می‌رود) آبی فیروزه‌‌ی است و همین طور مینای جواهر (معشوق رویایی و دور از دسترس موسا). پس از آنکه موسا می‌فهمد پای پسرش به سندیکا باز شده است، این رنگ مدام به ذهنش هجوم می‌آورد و احساسات متناقضی را در وجودش بیدار می‌کند: از یک سو اضطراب و انزجاری عذاب آور، از سوی دیگر عواطفی شاعرانه و لطیف و د‌لپذیر. 

کاوه میرعباسی

نقدی بر کتاب شعر «قطره ها» میزانسن‌های کابوس‌وار از شعر حسن ملایی / علی مسعودی نیا


«پاروزنان میان کتاب‌ها و سیگارها

بیاض کلام توست که روشنم می‌کند

و چون رؤیای آدمی

به خرچنگ‌ها و عتاب‌های خاکستری ختم می‌شود»

دفتر شعر «قطره‌ها» مجموعه‌ای‌ست از شعرهای «حسن ملایی» شاعر کهنه‌کار، جسور و بی‌سر و صدا، که همین تازگی‌ها توسط نشر «حکمت کلمه» به بازار کتاب آمده است. ملایی در این دفتر به تخیل کاشف و غنی خود، ابعاد زبانی و فرمی تازه‌ای افزوده که در چند شعرش بسیار ستایش‌برانگیز است و نشان می‌دهد نسبت به بافت زبانی و شکل اثرش بیش از پیش توجه نشان می‌دهد و در عین حال بی‌تاب رسیدن به نوعی سبک و اصالت ویژه برای شعر خویش است. در مورد روساخت زبانش البته نمی‌توان با اطمینان گفت که تمامی تدابیرش به نفع فرم و جهان‌بینی حاکم بر شعرها تمام شده است؛ خاصه در جناس و واج‌آرایی و گاه آرکاییسم تعمدیش در گزینش واژه، گاهی با تصنع ناموجّه و نادلپذیری مواجه می‌شویم. اما گذشته از این‌ها، او با نوعی فراواقع‌گرایی پسامدرن می‌کوشد عناصر تاریخی و فرهنگی را با کشمکش‌های اگزیستانسیال آشنای انسان ایرانی این روزگار پیوند بزند و به نظرم خجسته‌ترین رخدادهای شعرش، ناشی از همین رویکرد است. چنین است که در بسیاری از شعرهایش حضور یک اول‌شخص غلیظ و فرهیخته را شاهد هستیم که گویی در فضایی کابوس‌وار شناور است. فضایی که از یک‌سو آکنده از عناصر حاضر در زیست شخصی راوی‌ست و از دیگرسو گویی عینیت‌یافتگی ناخودآگاه تاریخی‌ست (با همان تعبیر «یونگ») در احاطه‌ مناسبات و دغدغه‌های روزمره‌‌ای که همگی به نوعی درگیرشان هستیم. راوی او در چنین اتمسفری مدام دگردیسی خود و اشیاء و حتا مفاهیم پیرامونش را تجربه می‌کند، یا در هجمه‌ی تضادهای پیرامونش(تضاد میان نوعی میل تاریخی و فرهنگی به کاتارسیس، با شکل کنونی زیستش که او را در تله‌‌ی بحران معنای زندگی شهری و امروزی گیر انداخته است) به نوعی گسیخت و فروپاشی و انفعال قربانی‌وار می‌رسد. تمامی این خصلت‌ها در شعر ملایی گرد آمده تا هراس از وضعیت کنونی یک شهروند و ناامیدیش از رستگاری عاطفی و معنوی را گوشزد کند. شاعر در این دفتر بیش از هر چیز، موفق می‌شود میزانسن‌‎های تاثیرگذار و ملموسی برای این هراس بچیند. درست مثل عکاس‌های مستندنما که با چیدمان صحنه‌ و اکسسوار می‌کوشند قابی پیش روی مخاطب قرار دهند که با شکار لحظه‌ای ویژه به سوی لایه‌های پنهان معنایی هدایتش کنند. وضعیتی که راوی اول‌شخص و دنیای پیرامونش را به تغییر شکل و ماهیت وامی‌دارد، گاهی کالبدش را مثله، تکثیر یا دگردیس می‌کند؛ گاهی به عمق کابوس‌ها و هذیان‌هایش نفوذ می‌کند و سویه‌های تاریک درونش را در گزارشی هذیانی بازتاب می‌دهد، و گاه با طنزی سیاه و گزنده دغدغه‌هایش را به سخره می‌گیرد. شاعر در تزریق آن حس هول و هراس و اضطراب به خواننده بسیار کامیاب است؛ کشمکشی میان ضمیری که سودای تعالی دارد اما کالبد و ذهنش در اسارت بی‌معنایی و دلهره‌ی آشنای آدمیان این روزگار است. یعنی هنر شاعر در این است که شعرش در حد بیان انتزاعی یک درد شخصی باقی نمی‌ماند و آن را به رنجی عمومی تبدیل می‌کند. به گمانم این خصلت‌ها «قطره‌ها» را به مجموعه شعری خواندنی و قابل اعتنا بدل کرده است. 

خطاب / محمد ابرغانی

به شاعران زمان طعنه ها زدند ز بخل

که چون زدست شما هیچ کار ساخته نیست

درون   سنگر واژه پناه می گیرید

بجای روشنی آفتاب

فروغ و روشنی از نور ماه می گیرید


به شاعران زمان طعنه ها زدند درشت

که ای گروه فراری ز تیر های حقیقت

سپر نمی شود این کاغذ سیاه شما

اگر ترازویی

بسنجد این همه لاف و گزاف خالی تان

بقدر مثقالی

نمی شود همه هستی تباه شما


بجای این همه شاعر جواب خواهم داد

که گیرم این همه گفتی  ، قبول ، سلمنا

شما که اهل عمل بوده اید و میدان جو

چه کردید بجز سر کشیدن تسلیم

چه کرده اید بغیر از شکست در هر جنگ

که هر کسی که ببیند از آن نماید ننگ


شما که دشمنتان کرد شورتتان پرچم

به فکر ستر عیوب عیان خود باشید

نیاز نیست که پاپیچ شاعران باشید

هایکوی منظوم /سید علی میر افضلی

باران بهار
بر کاسه سائلان
چه بی منت و مزد.