من به یک چیز خیلی معتقدم و آن"شاعر بودن"در تمام زندگی است!شاعر بودن یعنی انسان بودن!بعضی ها را می شناسم که رفتار روزانه شان هیچ ربطی به شعرشان ندارد،یعنی تنها وقتی شاعر هستند که شعر می گویند؛بعد تمام می شود و دو مرتبه می شوند یک آدم حریص شکموی ظالم تنگ فکر بدبخت حسود حقیر...خوب، من حرفهای این آدم ها را هم قبول ندارم.من به زندگی بیشتر اهمیت می دهم و وقتی این آدم ها در شعرها و مقاله هایشان فریاد به راه می اندازند،من نفرتم می گیرد و باورم نمی شود که راست بگویند!می گویم نکند بخاطر یک بشقاب پلو است که دارند داد می زنند؟!فکر می کنم کسی که کار هنری می کند باید اول خودش را بسازد و کامل کند،بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و وجود نگاه کند،تا بتواند به تمام دریافت ها،افکار و احساس یک حالت عمومیت ببخشد.
"از کتاب،حرفهایی با فروغ فرخزاد،نشر مروارید"
https://t.me/lerave
( دلم می سوزد
برایِ زنبقی
که سال هاست سکوت کرده است )
چه وحشتی ... ؟
از صدایِ ، اضطرابِ ، شکوفه هایِ خسته می آید
از صدایِ تغزّلِ آه
از طعمِ تندِ نور / درشب هایِ / بنفشِ بی تابی
چه وحشتی !
از صدایِ یک گلوله / به سینه ها باقی ست
چه عطرِ نجیبی ...؟
از صدایِ دلِ شکسته می آید
پلک تا پلک
ابرها چگونه می گریند / زیرِ آن چترِ قدیمی
زیرِ آن آینه یِ زنگاری یِ خوشبخت
که / من دوست دارم
شکوفه ای ، خواب باشد تاببوسم اَش ...
فصل یک: کوچه, خاک و خُل, یک توپ
صبح تا شب فراری از خانه
هیچکس هم تو را نمیفهد
مثل یک بچهتخسِ دیوانه
مادر و قبله و نماز و دعا
خواهران گرم پچ پچ و خنده
و برادر کتاب و رنگ و قلم
من؟ نمودارِ نسل آینده
توی طاقچه شمایل حضرت
قابی از یک طبیعت بیجان
کنجِ آیینهٔ کمد اما
عکسی از زندهیاد ناصرخان
های..., هشدار تو بزرگ شدی
باید امسال مدرسه بروی
مادرم گفت گوش کن بچه!
تا برایِ خودت کسی بشوی
کودکی مثل برق و باد گذشت
فصل دوم شروع حیرانی
شب بخوان مارکس, کانت, گاندی را
روز هم در کفِ خیابانها
قی بکن هرچه را که خواندی را
فصلِ دوم چه بلبشویی بود
روزها انتفاضه, سنگ, شعار
شب شبیهِ چریکها بودم
مارکس را قاب کن بزن دیوار
مردهها زندهباد میگفتند
زندهها بیخیالمان بودند
زندههایی که سالهایِ سال
بیتعارف وبالمان بودند
فصل دوم شروع مردن بود
آرزوها که رفت بر باد و...
باز زندان و باز بیداد و...
زیرِ شلاق مارکس وا داد و...
آب از آسیاب افتاد و...
من در آیینه گیج و سردرگم
جنگ و زندان و خون و خونریزی
رد شلاق در کف پاها
کوچهها نامشان اسیر و شهید
بر سرِ کوچه دارها برپا
من و سیگار و فندکم ماندیم
من و سیگار و تلخکیّ و عَلف؟
وای... همباز مُشتِ من وا شد
پدرم چشمغُرهای رفت و
باز هم پشت مادرم تا شد
این تمامِ جوانی من بود
فصل سوم شروع دربهدری
غم نان, غربت فزاینده
خفقان, دردهای آکنده
دردهای سکوتزاینده
فصل سوم, غریب فصلی بود
فصل سوم حکایتش این است:
روز طی شد به پرسه و حسرت
شب که شد منزوی بخوان گاهی
گاه بنشین برابرِ نصرت
آه... نصرت چه با خودت کردی؟
شعر را بیبهانه خواندیم و...
عشق را بیترانه طی کردیم
وسط خنده، گریه کردیم و...
بر شبِ کاینات قی کردیم
تو از این حالِ من چه میدانی؟
بنشین روبه رویِ آیینه
رج بزن رنجهای دنیا را
بیخیالِ هرآنچه رفت و گذشت
بیخیالِ هرآنکه فرداها...
بیخیالی چه عادتِ خوبیست!
فصل تاریک زندگی یعنی:
از هوسهای خویش دل بکنی
بنشینی در انزوایِ خودت
مرگ را بیصدا صدا بزنی
و صدایت شروع واقعه شد
در سکوتِ سراب یک شب سرد
یک شب تیره که صدایت را
باد از راه دور می آورد
مرگ ای منتهایِ آزادی!
بهمن ١٤٠٠
#محمدجلیل_مظفری
http://t.me/barfitarinaghosh
این کوچه ها پلاک ندارند
اما
برسردرِ قدیمی قدیمی یک خانه
نامی نوشته است
که روزگار عاشق باران هم
پاکش نمی کند.
پیدا شدم
بعد از هزار فصل غباری.
رنگین کمان دوباره مرا دید.