فقط برای نوشتن یک شعر
چنگی به سینۀ دریا می زنم
تمام پنجرههای رو به جهان را تأویل میکنم
از ابتدای جهان میآغازم
با چشمهای اسب به دنیا نگاه میکنم
از یک ردیف چوبۀ دار عکس میگیرم
در امتداد شب/ با ماه
دیوارهای سر به فلک کشیده را رصد میکنم
روی چارپایه مینشینم و
از زاویۀ یک پندار
به دوردستِ جهان نگاه میکنم
از باغهای گیلاس تا مزارع گندم
پر میکشم به رویِ سُنبلهها
دیوار باغ را
تا مرزهای روشنِ اردیبهشت تخریب می کنم
ترجیع بندِ تازه ای از خلقت
با واژههای باستانی مینویسم
از چند دقیقۀ اکنون در شب
ستاره می چینم
و ماه را کنار فنجان چای میگذارم و
سیگار دود میکنم
نام تمام باکرهها را ردیف میکنم
و از مسیح مصلوب/ پیغمبری میسازم
به چوبههای دار نگاه میکنم
نامهای بسیاری را رج میزنم
اینها همه بی چشمبند به بالای دار رفتهاند و
به خاطرِ زندگی مردهاند
تمامِ پنجرهها کیپ در کیپ بستهاند
هوای رابطه ابریست
عقربههای ساعت شماطهدار
رویِ ساعت اعدام خوابیده است
و سپیدهدم آمادۀ تشییع است
مرخصیِ گورکنها لغو شده است
و غسالها کافور و کفن کم آوردهاند
تا دو سه دقیقۀ دیگر
زنان پریشیده موی بر جنازۀ سهراب
پُرسه میخوانند
شبهای بیشمار/ در آبهای راکد مرداب
بیدار ماندهام
یک روز/ با ماهانِ رودخانه راهی شدم
تقدیرِ من خیزآبهای روشنِ دریا بود
حالا حک میکنم به رویِ پارۀ سنگی
نام تمامِ شهیدان را
فقط برایِ نوشتن یک شعر
تهران ــــ ۹۹/۱۲/۱۵
#اقبال_مظفری
https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA
...
پسلرزهها و لرزهها،
ـ یک لحظه، از جنبش نمیمانند!
تا بوده و بودهست،
هر روز خشت دیگری از پایههای کهنهی پوسیده، میریزد
دیوار و سقف و هرچه... فرسودهست!
آیا نمیبینند؟...
ـ یا خوابند!
ـ یا... امّا نه، بیدارند!
*
همسایهها، چشمانتظارانند!
موران و موش و موریانه،
ـ در نهانِ سقف و در، ناخوانده مهمانند!
دیوارها، از پایه، ویرانند
آن خواجه و، این خواجگان... افسوس!
امروز هم، مانند دیروز و پریروز
در بند نقش و رنگ ایوانند!
#علیرضا_طبایی
آسمانی ابر در من آشیان کرده ست
آسمانی ابر خورشیدِ مرا پنهان به بغضی جاودان کرده ست
کوله بار هرچه دارم
_ مهربانی و تهیدستی
امانتهام_ بر دوشم
چوب دستی ِ سفر در دست
پا در راه
می روم امٌا
با حریر بافته از جاری اندوه بی پایان
مِه تمام دشت را در خود نهان کرده ست
وآسمانی ابر در من آشیان کرده ست
گام هایم
گُم
افق از هرطرف پوشیده در
حجم مِهی انبوه
بی نمودی از درخت و کوه
مِه زمین را هم سراسر آسمان کرده ست
وآسمانی ابر در من آشیان کرده ست
دستم را
بالا نمی برم، ستاره نمی چینم .
از آسمان ِ خانه ی من ، تنها
خوشه به خوشه نحسی و نکبت
آویختهّ ست .
از آسمان ِ خانه ی من خون ، چکان چکان
هر گوشه ریختهّ ست .
دیوارهای خانه ی من درد می کند..
بالا گرفته است تبی سرکوب ،
از بلع ِ ناصوابِ ِ چهل ساله ای دلش آشوب
روی زبانش آی ، چه باری نشسته است !
هضمی که همچنان
ناکام مانده است .
می خواهد آه ، هر چه که خوردهّ ست ، را
بالا بیاورد.
اما دریغ
قی هم نمی کند آسوده تر شود .
انگار ،
باید بماند و
فرسوده تر شود.
فرسوده تر شود .
#کوروش_آقامجیدی
دانه دانه
گرم گرم
پشت پرده
پشت در
پشت شیشه
پنجره
روی برگ و بوته ها
پشت باد
روی بید
از سپهر
بر چمن
ابر
قطره قطره
پاک
می چکد
روی گونه های خاک
یک روند و بی صدا
مثل گریه های من
#معراجیـسیدمرتضی
@walehane