انسان از دیرباز برای قلم حرمت قائل بوده است هرکس با هر طرز تفکر و ایدئولوژی می داند که فکر باید نوشته شود تا جاودان بماند و هدف از نوشتن چیزی نیست جز اشاعه فکر و اندیشه .
کسی که راه نوشتن را انتخاب می کند راه جنگ را برگزیده است جنگجویی که سوار بر قلم می تازد و به نبرد با ناآگاهی می پردازد و پس از کشمکش های بسیار یا شکست می خورد و به هزیمت گرفتار می آید یا پاداش پیروزی اش ، مدالی بر سینه و نامی در تاریخ است . و سرباز این را می داند که جنگیدن را زخم و مرگ پایان کار است و هیچ غنیمتی در کار نیست اما همچنان درپی افتخار می تازد زیرا راه سرباز جنگ است.
ارزشمندترین جایزه ای که به یک نویسنده برای یک عمر کار نوشتن داده می شود نوبل است که رقم ریالی آن شاید معادل یک آپارتمان در شمال شهر تهران باشد! و حالا شما حساب کنید این همه کشمکش برای چه جنگ با منتقدان ، ناشران ، جراید و ارشاد برای تمامی عمر بدون هیچ حمایت و یا منبع درآمد . اگر شما نویسنده معروفی باشید و کتابتان را یک ناشر معتبر به چاپ برساند و به شما حق التالیف هم بپردازد این رقم هیچ گاه بیشتر از ده میلیون تومان نخواهد بود و این رقم را شاید یک یا دو نویسنده بیشتر دریافت نکرده اند و یک نویسنده فعال و حرفه ای در بهترین حالت سالی بیشتر از یک کتاب نمی تواند بنویسد و اگر شما این عدد را در ماه تقسیم کنید حقوق یک نویسنده هیچ گاه بیشتر از هشتصد هزارتومان نمی شود یعنی حقوق یک کارگر ساده از یک نویسنده حرفه ای تمام وقت و با تجربه بیشتر است . و این که یک کارگر هیچ گاه چون یک نویسنده در معرض مخاطره قرار ندارد که چیزی بگوید و به مذاق عده ای خوش نیاید و زبان سرخ سر سبزش را برباد دهد.
این ها و هزاران دست از این مشکلات را اهل قلم به خوبی می دانند اما مخاطب این یادداشت سربازان جوانی هستند که تازه می خواهند وارد ارتش شوند نویسندگان جوان و جویای نام. نوشتن یک دغدغه است یک چالش ذهنیست و چیزی جز مخاطره و مسئولیت در پی ندارد اگر در پی یافتن افتخار هستید باید روش جنگاوری را بیاموزید وگرنه رحمی درکار نخواهد بود منتقد و ناشر و مخاطب کار ضعیف را از کار قوی تشخیص می دهد اگر در میدان جنگ حمله کنید و تاکتیک جنگی مناسبی را در پیش نگیرید بی شک شکست خواهید خورد و چیزی که جنگاور نمی داند شرایط جنگ است یک باران می تواند تانکی پیشرفته را زمینگیر کند یک نویسنده اگر شرایط را نسنجد و دانش کافی نداشته باشد خودش را قربانی می کند و بدترین توهم ، اتکا به خود و توهم دانستن است که اثری که من آفریده ام یک کار جدید و عالیست و در همه عالم لنگه ندارد .
نویسنده باید جرات کند و کار ضعیفش را به سطل زباله بیاندازد هیچ رمز موفقیتی در نوشتن وجود ندارد که نویسنده را به قله موفقیت برساند دانش و تجربه است که یک سرباز را به یک ژنرال تبدیل می کند مطالعه به نویسنده ابزار می دهد نوشتن به مثابه تمرین است و انتشار همان جنگ نهاییست . نوشته خوب راهش را پیدا می کند مثل رودی که از قله تا دریا سنگ و صخره را شیار می دهد تا راه عبورش را باز کند و ثمره این همه سختی و اصطحکاک تبدیل آب شیرین به شور است آبی که اگر راکد می ماند به گنداب تبدیل می شد اینک گستره با عظمتیست که هر چیزی را در خود حل می کند و می شوید و فساد نمی پذیرد.
#محسن_الوان_ساز
@absurdmindsmedia
نە برگ و نوایی و نە سازی داری
بی برقی و خاموش ، چە فازی داری؟
مانند ترازوی قضا می لنگی
ای چرخ ! چە قدر ناترازی داری
#واران
نشسته عکس ناگزیر من کنار پنجره
به دورِ دورِ دوردستها نگاه میکند
افق نشسته در حریق خون و ضجه میکشد
شبی بزرگ دارد از خرابهاش جوانه میزند
شبی که توی آتشی سیاه رشد میکند
شبی که خندهی تشعشعی حریص لای فکهاش لول میشود.
و روی سینه سپیده، شکل تاولی عظیم پیله میتند
و پیلهاش تمام وقت تیر میکشد
و نامها به هم نگاه میکنند و ناشناس محو میشوند
و سایهای سیاه از آنچه بودهاند
روی سنگها ظهور میکند
نشسته سایهای کنار پنجره
به زادگاه خود نگاه میکند
چراغهای شهر مردهاند
و آتشی بدون شعله و زبانه هیکل نحیف شهر را
مدام لیس میزند
و سینهسرخ مادری
فراز شاخهی درخت مردهای،
درون آتش صدای جوجههاش سوخته
و آهویی که نام جفت خویش را
کنار چشمه ماغ میکشید ایستاده برجنازهاش نگاه میکند
و کودکان درون شعلههای محو خون خویش غرق میشوند
هوا هراسناک، موذیانه، ناممد می تپد
و آب در مذاب پرتویی که روی موجهاش پهن میشود
زار میزند
و آسمان ستارههاش را مچاله کرده میخورد.
نشسته طرح آدمی کنار پنجره
نفس نمیکشد
صداش منفجرشده و واژههاش هرکدام درد لخته بستهایست
تمام رنگها سیاه گشتهاند
و جزءجزءشان زهم گسستهاست
و چشمها بدون چشمخانه با نگاه دلمه بسته مات ماندهاند
هوای شهرعین زهر قارچ میوزد به سوی سوختن
تمام دستهای گوشتریخته به خود نگاه میکنند و جیغلرزه میکشند
جهان کریه و مرگباره از نگاه آینه فرار میکند
نشسته هیچ مبهمی کنار پنجره
هوای گریه چالههای چشمهاش را گرفتهاست
صدایی از عصب تهی
به گوش کودکی که عین آفتابپرست میخزد به سوی نور
نهیب میزند نرو نرو به سوی رنج دائمی
که داستان آدمی هزارهایست مرده است.
4/5/404 کرج
در من (هنوز) بودند
انبوه واژه هایی بی سر
در پیش چشمهای خدانعره میزدند
ما را ازین حصار بلورین آرزوها -
خیل ستارگان تماشا
آزاد کن
سقف هزار بخیه این آسمان خالی را
بر سر بریز و آن گاه
با نغمه های سرخوش سرخابی
آباد کن
سربسته مینویسم
سربسته و
گسسته و
بی سر
از نو
من سالها به حرمت رودی خشک
دل را به آب زدم
سنگابه ای که از زلالی باران
لبریز بود
و کام عابر لب تشنه
به جرعه نوشی آن دلخوش
اینک دریغ و حسرت ا
ز قطره ای سخاوت ابر.
و خاک خاک پذیرنده
این روزهای آخر تابستان
به ریشه های کهن
فرصت نمی دهد دوباره بنوشند.
هر صبح زود
با عطر آفتاب
بیدارباش بخوانند پرندگان
و لانه ی خود را
از شرّ بادخیزی پاییز
پنهان کنند.
شاید
بارانکی خُرد خُرد
||
آن سان که بیهقی نوشت ببارد
لب تر کند زمین و من به نام سپیدت
دل را به آب زنم
جاری شوم به حرمت رودی خشک
۲۶ شهریور ۱۴۰۴