*
از رفت و آمدهای سیاسی میان روزانههایی که سرنوشتمان را میدانهای سیاست و تبادل و تعادلهای آن تعیین میکند، گریزی نداریم. چشممان را هم که بهروی سیاست ببندیم، سرمان را که زیر برف کنیم تا سیاست را نبینیم، خودمان را فریفته و از واقعیت گریختهایم.
این یک وجه اجتنابناپذیر در زندگی اجتماعی و مشترکمان است و حرفی جدید یا مفهومی نو نیست.
مهم این است که در سیاست «الینه» نشویم. سیاست ما را از خودبیگانه نسازد. سیاست ما را از ضرورتهای روزمرهی تغذیهی انسانیمان دور نکند و غرق در آن نشویم. از سیاست نمیتوانیم جدا بشویم، که اگر بشویم، خود را فریفته و میدان را باخته و عرصه را به کیش سیاستپیشه باختهایم.
*
ضرورتهای روزانه و هفتگیِ تغذیهی روح و ضمیر و نهاد انسانیمان را زمین نگذاریم و فراموش نکنیم. حین نبرد هوشیارانهی سیاسی با تضادها و موانع آزادی و دموکراسی و برابری، مجموعهی تغذیهی «عشق» را در خود و با خود داشته باشیم. مجموعهیی مرکب از دیدار یاران، گوش کردن به موسیقی روحنواز و اصالتپرور، مطالعهی روزانهی کتابهای راهنمای اندیشیدن و خردوزری و فرهنگسازی، ورزش و کوهنوردی، گشتوگذار در کتابخانهها حتی هفتهیی ۱ ساعت، یادداشت خاطرات روزانه، یادداشت ایدهها و نظراتمان دربارهی آنچه که از آنها تأثیر مثبت یا منفی پذیرفتهایم، بهاشتراکگذاری مطالب فرهنگساز، خواندن شعر و تأمل حوصلهوار در کشف معانی شعرها؛ چرا که رسوخ در شعرهایی که حقیقتاً شعرند، بیتردید فرهنگساز و تغییردهندهی مثبت شخصیت هستند.
*
تجربهی شخصیام در فعالیت روی اینترنت در عصر شلوغ و مزدحم ارتباطات، به من گوشزد نمود که هدفمند به اینترنت بروم تا زمان و فرصتهای نادر روزمره را قربانی گشتگذار تفننی و خودبهخودی و گاه بیهوده نکنم. برای فعالیت اینترنتی، لیست کار و موضوع و تعیین زمانبندی داشته باشم تا بتوانم راندمان مفید استخراج کنم.
ترکیب سیاست، فرهنگسازی و هدفمندی، ضرورت اجتنابناپذیر در عصر شلوغ جهانیشدن برای تغذیهی مثبت روح و روان، استخراج خلاقیت و تضمین پیشرفت و موفقیت است.
۲۳ فروردین ۱۴۰۴
به مناسبت زادروز
نادرنادپور
رمانتیک و رمانتیسم، بهخصوص در دهههای چهل و پنجاه، چماقی پرکاربرد بود در دستانِ نحلههای ادبیِ جامعهگرا (بهخصوص چپگرا) برای کوبیدن بر سرِ هرآن شعری که رنگی از فردیّت و بویی از احساسات و عواطف داشت. حالآنکه این مکتب در غرب جریانی عظیم بود و برخوردار از پشتوانهٔ عمیقِ اندیشهٔ فلسفی و نظریهٔ فراگیرِ ادبی. بیسبب نیست که اندیشمندی همچون آیزیا برلین پیرامونِ «ریشههای رمانتیسم» اثر مستقلی مینویسد.
رمانتیسمِ ایرانی که از اواخرِ عهدِ قاجاری و دورانِ پهلویِ اول، با برگردانِ آثارِ غربی به مخاطبِ تشنه و نوجوی ایرانی معرفیمیشود، در دو دههٔ نخستِ سدهٔ چهاردهم خواهانِ فراوانی داشت و در دههٔ سی، گسترشی چشمگیر نیز یافت. «افسانهٔ» نیما و «سهتابلو»ی میرزاده عشقی از برجستهترین نمونههای این نحلهٔ ادبی در آغازِ سدهٔ چهاردهم است. مضامینِ پرکاربرد در این مکتبِ ادبی عبارت اند از: بروز احساساتِ شخصی و فردیّتگرایی، مرورِ خاطراتِ کودکی، ستایش از شیطان، بدویّتگرایی و الهام از طبیعت، و نیز اعتراف به گناه و لذتطلبی و گاه حتی هوسنامهسرایی. پُر پیداست که این مؤلفهها در نگاهِ نظریّهپردازانِ جامعهگرا، همچون «سخن گفتن از درخت» «جنایتی» بزرگ بودهاست.
جدا از شاعرانی همچون توللی، خانلری، مشیری و هنرمندی که تا پایانِ عمرِ خویش به مبانیِ این مکتب وفادار ماندند، بودند شاعرانی که از همان آغاز یا نیمهٔ راه، با رمانتیسم بدرودگفتند (اسلامی ندوشن، شاملو، فروغ، رویایی، بهبهانی و...). البته در جایجای شعرِ شاعرانی همچون سهراب، فروغ و... میتوان نشانههای رمانتیسمِ ملایم را سراغگرفت. نیز بودند شاعرانی که در سراسرِ عمرِ شاعریِ خویش، در کنار تجربههای گوناگون، رنگی از رمانتیسیسم بر بخشی از شعرشان سایهافکندهاست (بهخصوص هوشنگ ابتهاج). گاه نیز در آثار برخی این نگرش، با اندیشههای فلسفی درمیآمیخت (در آثار شرفالدین خراسانی).
دراینمیان دو شاعر را میتوان نمایندهٔ تاموتمامِ رمانتیسمِ ایرانی دانست: فریدون تولّلی و نادرِ نادرپور. البته رمانتیسمِ تولّلی، بهویژه در دهههای چهل و پنجاه، رمانتیسمی بوده عزلتگرا و انزواطلب؛ حالآنکه اشعارِ نادرپور گاه با دردهای مردم نیز پیوندمیخورَد و شاعر متأثّر از اوضاعِ اجتماع سر از لاکِ فردیتِ خویش بیرونمیآورَد و از «خون» و «خمپاره» سخنمیگوید.
نادرپور قریببه نیمقرن شعر سرود و جز در دوسه قطعهٔ نخستین دفترش («چشمها و دستها») که یادگار پیش از بیستسالگیِ اوست، شعرش زبانی پیراسته و پاکیزه دارد. و همین مولفه بوده که گاه هجومِ شاعرانِ نیمایی را علیه شعر او برمیانگیخت. این سخنِ فروغ پیرامونِ زبان شعر نادرپور مشهور است: او شازدهاست و همیشه میخواهد با دستهای شسته و تروتمیز چیز بخورد! (تبارِ نادرپور به نادرِ افشار میرسد). نیما نیز بارها در آثارِ منثورش به نادرپور و شعرِ نوقدماییاش (که در نگاه پدر شعر نو ماهیّتی نوین ندارد) تاختهاست. او در یادداشتهای روزانهاش نادرپور را «بچهمرشد»ِ خانلری نامیدهاست(برگزیدهٔ آثار نیما یوشیج، بهکوشش سیروس طاهباز، انتشارات بزرگمهر
نادرپور قطعات زیبا و بهیادماندنی و گاه درخشان فراوان دارد: «شعرِ انگور»، «بتتراش»، «فالگیر»، «نقاب و نماز» و...
قطعاتِ او سرشار از تصاویرِ بکر و بدیع است. ازهمینرو شعرش از تصویرگرایانهترین اشعارِ امروز نیز بهشمارمیرود:
«آهنگرانِ پیر همه پتکها بهدست
با چهرههای سوخته در نور آفتاب» (مجموعه اشعار، انتشارات نگاه، چ دوم، ۱۳۷۷، ص ۱۴۲).
«بر شیشه عنکبوتِ درشتِ شکستگی، تاری تنیدهبود» (۳۱۰)
«کندوی آفتاب بهپهلو فتادهبود
زنبورهای نور ز گِردش گریخته» (۳۲۷)
_«این تَرَک نیست به رخسارهٔ ماه» آینه گفت (۳۳۷).
شعر روانِ او را گاه مناسبدیدهاند و به ترنّم و ترانه نیز خواندهاند:
«بمان مادر، بمان در خانهٔ خاموش خود مادر!
که باران بلا میبارد از خورشید» (۴۰۸)
«کهن دیارا! دیار یارا! دلازتوکندم، ولی ندانم
که گر گریزم، کجا گریزم، وگر بمانم، کجا بمانم؟»
نادرپور در دودههٔ پایانِ شاعریاش (دفترهای «صبحِ دروغین» و «خون و خاکستر») به نقدِ حاکمیّتِ مستقر نیز میپرداخت و آرمانهای نظام را حاشا و کاستیها را برملامیکرد.
او از همان دفترِ نخست تا آخرین قطعاتی که منتشرکرد بهموازاتِ چهارپاره یا دوبیتیهای پیوسته (که قالبِ غالب در شعرِ رمانتیک بوده) شعر نیمایی و گاه غزل نیز سرودهاست. و البته وجهِ غالب شعرهای دفترهای اخیرش نیمایی است. از مطلع غزل زیبای او دربارهٔ دخترش :
امید زیستنم، دیدنِ دوبارهٔ تست
قراربخشِ دلم تابِ گاهوارهٔ تست (۴۲۰)
شعرِ نادرپور هنوز خواندهمیشود و هرروز نیز خواندهخواهدشد
https://t.me/amirnormohamadi1976
در یک دورهای هیتلر توانست با اتکا به پول و قدرت و رسانههایی که در اختیار داشت و تبلیغاتِ شبانهروزی و گسترده، از ملتِ آلمان یک ملتِ «نازی» بسازد. فرهنگ و اخلاق را آنگونه که خود خواست آرامآرام تغییر داد بهطوری که بعد از هیتلر، سالها طول کشید تا آن تفکر و اندیشه و فرهنگ و اخلاقِ تحریف و بازسازی شده، اصلاح و به نقطهی صفرِ روز برسد.
همه میدانیم که دستگاهِ پروپاگاندای هیتلر با برنامهریزیِ درازمدت و از کودکی، توانست ذهن و زبانِ انسانِ آلمانی را به هم بریزد و از نو، آن طور که خود میخواهد بازسازی و بازپروری کند.
تمام آن تجربهها در زمانِ حکومتِ اسلامی در ایران بازسازی و پیاده شد، نعلبهنعل. اتاقِ فکرِ آخوندهای به حکومت رسیده خوب میدانست از کجا و چگونه باید به ذهن و زبانِ مردم ایران رسوخ و ادب، هنر، اخلاق، فرهنگ، انساندوستی، مهربانی و محبت را بزداید و تنفر و اندوه و دروغگویی و فحاشی و ریاکاری و فرصتطلبی را جایگزینِ آنها کند، و در این میانه آنکه دلی بسته به حکومت هم داشت، توانست تا با اتکا به بیاخلاقی و حمایتِ روشن و تاریکِ حکومتیها به هرآنچه که میخواهد برسد، حتی به قیمتِ هلاک کردنِ خانواده و همسایه و همشهری و هموطناش.
حکومت ۴۰ سال با تمام قدرت سعی و برنامهریزی کرد تا رذالت را جایگزینِ انسانیت کند و صدالبته در بخشهایی از مردم ـ به ناگزیر ـ موفق بود و خاصه آنها که دلی بسته به این حکومت داشتند از این رذالتِ حکومتی بیشتر و بیشتر استقبال کردند و در آن فرو رفتند و از آن سود بردند.
وقتی پروپاگاندای حکومتی دستبهکار میشود دیگر هیچ چیزی در امان نیست، همهی ابزارها باید به خدمتِ آن تفکر درآیند تا اخلاقِ حکومتی سریعتر در جامعه و مردم نهادینه شود و جا بگیرد؛ از روزنامهها گرفته تا رادیو و تلویزیون، سریالها، فیلمها، کتابها، قصهها و روایتها، کتابهای درسی/دانشگاهی، آوازها و ترانهها، بیلبوردها... و هرآنچه که با چشم و گوشِ آدمی سروکار دارد میباید در خدمت ترویجِ اخلاق و تفکرِ حکومتی باشند.
برای یادگیری زبانِ بیگانه، میگویند حتی در موقع کار رادیو را روشن بگذارید تا کلمات در ضمیرِ ناخودآگاهتان بنشید؛ بعد از یک مدت میبینید بیشتر کلمات و جملاتِ پخش شده را میفهمید، درک میکنید. حکومت اسلامی دقیقا از این ترفند برای ترویجِ تفکرِ حکومتی سود جست، با اتکا و استفاده از همهی آنها که نوشتم و در اختیار داشت.
سریالهای پُرسوز و گداز، برای همیشه اندوهگین نگاه داشتن مردم، آوازها و ترانههای پُر سوز و غمانگیز و حزنآور برای کشتنِ شادی و حرام کردنِ انرژیهای پنهان در آدمی... و هزاران عملکرد دیگر که همهوهمه یک هدف را دنبال میکنند: تربیتِ مردمی همیشه اندهگین و گریان و همیشه خشمگین و متنفر، مردمی که اندوهِ مدام مانند افیون جان و روانشان را خسته و خموده میکند تا توانی برای سربلند کردن، دیدن و شنیدنِ چیزی جز آنچه حکومت میخواهد نداشته باشند.
حالا فکر میکنم از همین فردای به گور سپردنِ این حکومتِ سیاه و متعفن، چقدر زمان لازم است تا ذهن و زبانِ انسانِ ایرانی را از آن همه تنفر و تحریف و خباثتِ کاشته شده در ذهنها پالود و پاکیزه کرد و عشق و راستی را جایگزینِ آن همه خباثت کرد؟
میدانم که روزهای تلخی در پیش است، بازسازیِ اندیشه و اخلاق کاری بهغایت دشوارتر و توانفرساتر از بازسازی اقتصاد یک کشور است.
میدانم که روزهای تلخ و جانفرسایی در پیش است و قطعا عمرِ من کفافِ دیدنِ آن روزهای خوب و شیرین را نمیدهد، که بازسازی ذهن و زبانِ حداقل دو نسلِ گرفتار شده در منجلابِ سیاهِ سیهفکرانِ مذهبی، دستِکم نیاز به یک نسل، یک دورهی نسلی دارد که قطعا در آن روزها جای من خالی خواهد بود، تنها گفتم که قضایا را شکافته و یادآوری کرده باشم راه؛ پُرسنگلاخ اما هموار شدنیست و مهم آن آیندهی شیرین است نه بود و نبودِ ما...
.
الو سلام
معذرت
کجاست ؟
منزل خداست؟
منم همان مزاحمیلحظه هایی هستن که هستیم....
چه تنها ،چه در جمع ...
اما با خودمان نیستیم...
انگار روحمان میرود ،همان جایی که می خواهد....
بی صدا ،بی هیاهو
همان لحظه هایی که ....
راننده آژانس می گوید :رسیدین!
فروشنده میگوید :باقی پولتان را نمی خواهید؟
راننده تاکسی می گوید:صدای بوق را نمیشنوی ؟!
ومادر صدا میکند:حواست کجاست؟!
ساعت هایی که ...
شنیدیم ونفهمیدیم...
خواندیم ونفهمیدیم...
دیدیم ونفهمیدیم...
وتلویزیون خودش خاموش شد
آهنگ برای بار دهم تکرار شد
هواروشن شد
تاریک شد
چای سرد شد
غذا یخ کرد
در یخچال باز ماند....
ودر خانه را قفل نکردیم
و نفهمیدیم کی رسیدیم به خانه
وکی گریه هامان بند آمد
وکی عوض شدیم
کی دیگر نترسیدیم....
ازته دل نخندیدیم....
ودل نبستیم...
وچطور یکباره آنقدر بزرگ شدیم ....
وموهای سرمان سفید شد....
واز آرزوهایمان کی گذشتیم؟!
☘
یک لحظه سکوت برای لحظه هایی که با خودمان نیستیم...!!
#پابلو_نرودا
@berkeyemahh