سلام، نوبهارجان!
خوش آمدی!
فقط بگو
به راهِ آمدن ندیدی ابر را؟
تگرگ را؟
نشانگانِ مرگ را؟
#محسن_صلاحیراد
تهران، ۲۳ اسفند ۱۳۹۷
زنده گر مانده ام در این بیداد
حمل بر سخت جانیم نکنید
که مرا مرگ نیز برد از یاد
▪️در مرکز تمام گزارههای اقناعی ( یعنی دینی و هنری) نوعی ادراکِ بلاکیف و بیچگونه وجود دارد و در مرکز گزارههای اثباتی ما به چنین ادراکی نمیرسیم، بلکه برعکس، ادراک ما ادراکی است که از کیف و چگونگی آن آگاهی داریم و در مقابل باید آن را ادراکِ ذاتِ کیف یا ادراک باچگونه نامگذاری کرد.
در مرکز ادراک ما از غزلِ حافظ یک شناختِ بلاکیف وجود دارد که در مرکزِ التذاذ کودک از اَتَلْ مَتَلْ توتوله نیز برای او وجود دارد. وقتی کودک بزرگتر شد خواهد فهمید که در مرکزِ آن التذاذ، ادراکِ بلاکیفی نسبت به نظامِ ایقاعی آن کلمات نهفته بوده است که او را چنان مسحور خود میکرده است و ما نیز از تأمّل در شعرِ حافظ به این نتیجه میرسیم که چیزی در آن نهفته است که یُدرَک و لا یُوصَف است و هرچه هست امری است اقناعی و نه اثباتی.
در مرکز هر پدیدهٔ هنری و هر بیانِ عاطفی، یک امر بلاکیف و یک ابلاغ بیچگونه نهفته است که اگر ما بتوانیم آن را از بلاکیف بودن به درآوریم، میتوانیم آن ابلاغ را از عرصهٔ هنری بودن و از تأثیر عاطفیاش خلع کنیم و بگوییم برای ما مصداقِ هنر نیست و بر ما تأثیر عاطفی ندارد.
در ترجمهٔ آثار هنری و گزارههای عاطفیِ دیگر زبانها، اگر نتوانیم آن ویژگی بلاکیف بودن و بیچگونگی را به نوعی بازآفرینی کنیم، چیز مهمی از آن گزاره انتقال نخواهد یافت و همین جا میتوان یادآور شد که ای بسا، در ترجمه، آن ویژگیِ بلاکیف و بیچگونه از اصل هم بیشتر اتفاق میافتد یا در جاهایی از اثر که در متنِ اصلی بیچگونگی وجود دارد در ترجمه وجود نداشته باشد و برعکس، در مواردی از ترجمه، این بیچگونگی اتفاق افتد که در اصل اثر نیست. آنها که دست اندر کار ترجمهٔ شعر بودهاند این تجربه را بسیار داشتهاند.
این که ما از متون مقدّس در زبانی غیر از زبان خودمان بیشتر متأثر میشویم (دعاها، زیارتنامهها، مناجاتها) باید ریشهاش در همین مسألهٔ ادراکِ بلاکیف باشد، چون در این گونه سخنان در زبان خودمان برای بیچگونگی میدانِ کمتری وجود دارد.
در تمام مصادیقِ هنرهای ناب، در تمام شطحهای صوفیه، در تمام دعاها و مناجاتهای متعالی و جاودانه، صبغهای از ادراکِ بلاکیف و احساسِ بیچگونه وجود دارد.
در مرکز تمام شاهکارهای هنریْ این ویژگیِ ادراکِ بیچگونه و نقطهٔ نامعلوم نهفته است. نقطهٔ نامعلومی که اگر روزی به معلوم بَدَل شود، دیگر آن شاهکار، شاهکار تلقی نخواهد شد؛ و اینْ دستِ کم برای کسیست که این آگاهی را یافته است و دیگر در برابر آن اثر، آن ادراکِ بیچگونه را در خود، نمییابد.
محمدرضا شفیعی کدکنی
زبان شعر در نثر صوفیه، سخن، تهران: ۱۳۹۲، صص ۶۹–۶۷
https://www.instagram.com/shafiei_kadkani
ما در شبانگاهانِ دلتنگی
درگوشۀ تردید
خود را به رسمِ مهربانیها
بغلکردیم
بوسیدیم
در آن شبِ گمراه
تصویرِ رویاروییِ آن ابرها با ماه
در سایۀ خود حلشدن ناگاه
لبریز ازبیهودگی بودیم
بیهودگی تفسیرِ سنگی بود
در اضطرابِ تندِ آیینه
تابوتمان خالیست
از یادهایی که به لب لبخند میآورد
لبریزتر ازهیچ
سرشارتر از پوچ
درویشِ بیزاری
در مشرق دلواپسیهایش
خود را میانِ معرکه میکرد حلق آویز
..........مانیز
شهر معتاد خوابِ خرگوشی
مادران در خیالِ سکّه و ارز
پدران در بساز و بفروشی
وطن و خون و عزّت و ناموس
شهرِ دلّالهای بیبتّه
برج و ماشین و سکّه و سالوس
شهر کوران و کشور لالان
ما که رویای سادهای داریم
جانمان مفتِ چنگِ دلّالان
#علی_عباسنژاد
@NokhosrovaniAbbasnejad
*این شعر چند سال پیش نوشته شد. آن روز دیده بودم این فتنهها که برخاست...