تو را می شناسم
تو با من درآیینه آیینه آیینه بودی
تو با من سوار چرا، تا کجا پیش راندی
تو در ریشه ی واژه رفتی
تو در ریشه ها جا گرفتی
تو از واژه معنا گرفتی
تو بودی،
تو بودی که گل را سرودی
تو بودی که در گل شکفتی
تو بودی که از بوی رنگین آغاز گفتی
هوای دلم را شنیدی
به پایان آغازهایم رسیدی
تو بودی در آغاز پایان درِ خانه بستی
مرا در بتی سخت زیبا شکستی
به آزادی از سخت و زیبا رساندی
تو راندی
مرا از شب و روز راندی
به آن سوی اندوه و شادی کشاندی
و ناگاه آغاز کردی زمان را
تو بودی که آنی به آنی رساندی
کبوتر گرفتی،
کبوتر پراندی.
2
تو را می شناسم
تو با من در اعصاب زخم زمین درد کردی
تو با من خزان دیده ،سبز زمین زرد کردی
تو از با من به کولاک بهمن زدی و گذشتی
تو با من به باران نشستی
به سوی بهاران دویدی.
و من با تو در انفجاری شکفتم
و من با تو از بازوان تو گفتم
که بر گردن من درآفاق می رفت
و من با تو از چشم های تو گفتم
که آیینه می خواست از چشمهایم
که در چاله هاشان نبودند
تو با من به تاراج رفتی
کجا را نگفتی چرا را گرفتی.
3
تو را می شناسم
تو با موصل و دجله هم بند بودی
تو با موصل و دجله ویرانه گشتی
تو آنجا در اشک خدا نطفه بستی
و از قعر چشمان صنعا گذشتی
تو فریاد کردی: کجایی؟
کجایی؟
هوا تیره شد آسمان مُرد
و آب آمد و کوه را خورد
تو ،
آری، تو آرام کردی خدا را
تو خندیدی و شد مدارا
تو را می شناسم
تو با من درآیینه
آیینه
آیینه بودی
25/6/95 ونداربن
از روبرو چه خسته می آید
آه
این مرد آشناست به چشمانم
با این سپید مویش
با این چروک چهره
با این فسرده حالت اگر چه نه...
اما
او را
یک وقت دیده ام
کی بوده
یا کجا
نمی دانم
باید پرسم از او
نزدیکتر که شد ...
خدای من ...
سازندگان آنان
می فهمند
این شیشه های مات چه بی پروا
این شیشه های مات
چه وحشتناک
این شیشه های مات
چه بی رحمند؟
۷۷/۱۰/۱۰
#معراجیـسیدمرتضی
@walehane
یوسف اگر باشی
تنهاییت گرگی ست بی تقصیر
چاهیست بی پایان
خوابیست بی تعبیر
گور زار / نصرت رحمانی
گورزاریست زمین؛
و زمان
پیرُ خنگُ کرُ کور.
در پس سنگر دندان ها دیگر سخنی نیست که نیست
دیرگاهی ست که از هر حلقی زنجیری روییده است
و زبان ها در کام؛
فاسد و گندیده ست!
شب / محمد زهری
شبی از شب ها
تو مرا گفتی
- «شب باش!»
من که شب بودم و
شب هستم و
شب خواهم بود
شب شب گشتم
به امیدی که تو فانوس سحرگاه شب من باشی
شیر سنگی / حمید مصدق
ای شیر سنگی!
ای سنگ سرد سخت
فرومانده در غبار
تا کی سوار گردهٔ تو کودکان کوی
یک بار نیز نعره بکش
-غرّشی برآر!
تا دیدهام تو را
خاموش گشتهای
از یاد همگنان خویش
-فراموش گشتهای
در تو چرا صلابت جنگل نمانده است؟
در تو کنون مهابت از یاد رفته است
در تو شکوه و شوکت بر باد رفته است
باور کنم هنوز
کز چشم وحش جنگل،
هر غرّش تو باز ره خواب میزند؟
باور کنم هنوز
از ترس خشم تو
هرشب پلنگ، دست
از التجا به دامن مهتاب میزند؟
از آسمان سربی یکریز ریزش باران است
از چشم شیر سنگی
سیلابی از سرشک روان است
ای شیر سنگی!
ای سنگ سرد سخت
درایستاده بر مزار!
چون ابر نوبهار،
من نیز در مصیبت تو
-گریه میکنم.
۱
چه گرفته آسمانی
چه خموش کهکشانی
چه ستاره های سبزی
که ز آسمان فرو ریخت
چه مهی
چه مهرهایی
که زکهکشان بیاویخت
چه شب غمگینی
امشب
دل آدم است گویی
که گرفته از غریبی
دل سوزناک حوا
نه
دو دیده اش که سرخ است
به سوگ مرگ هابیل
دل من گرفته امشب
چه گرفته آسمانی
چه گلایه ها که دارد
به دل غمین خود شب
به زبان بی زبانی
۲
دل آسمان خدا را
ز چه غم گرفت دیشب
که دوباره از سر شب
نغنوده تا سحر
ستاره بارید
و به حیله هر چه کردند که خاموش شود
دوباره بارید
#معراجیسیدمرتضی
@walehane