سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

ویران / اقبال مظفری


به شوقٍ مقدمش تا خانه از بنیاد ویران شد

به هرجا دیده بودم خانه‌ای آباد ویران شد


شکوهِ مسند آزادی و بنیادِ آبادی

ز یورش‌های بنیان سوزِ استبداد ویران شد


نبینی از صدا بر طاق این ویرانه پژواکی

از آن روزی که خشت خانۀ فریاد ویران شد


ترحم نیست در ذات پلنگ آهوی صحرا را

هم از روز ازل این خانه از بیداد ویران شد


نه جای حیرت است انکار معمار فلک، باری

چو اول خشت را بر کج‌روی بنهاد ویران شد


از آن روزی که سنگ طعنه باریدند بر منصور

دبستان‌های عشق بصره و بغداد ویران شد


اسفند 1356

#اقبال_مظفری 


https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA

با نوی سرخ پوش / سعید سلطانی طارمی



بانوی سرخ پوش

در را گشود و رو به افق در پیاده رو 

                            لبخند زد

بوی بلند و نازک مویش  

آب دهان الگوریتم عریضی را

که توی دوربین تقاطع بود

                      راه انداخت

پس ناگزیر هنگ عمیقی کرد

و با بنفش ترین جیغ  هوشمند

بی اختیار گفت:

 بوی... انار سرخ... می آید

بوی ... انار سرخ...


در امتداد خط خیابان

هرچه چراغ  بود و به هر رنگی بود

           قرمز شد

و رو به عابران و گله ی خودروها

دستور داد: ایـــــــــــــــــــــست.

سیبی انار می گذرد از ما.


بانوی سرخ پوش

پا تند کرد و عقربه¬ی ساعت را

با صدهزار صفر و یک بی حس

در استعاره ی مربع میدان

گویا و گنگ کرد

و رنگ رفتنش 

پیچید توی شامه ی شهر

و لاجرم تمام درختان 

و تیر های برق

و کوچه های هر دو سمت خیابان را

دنبال خود کشید به آن سو...

سویی که از زمان و عدد بیرون بود

سویی که هر دو سمت خیابان را

از معبر نشان تساوی 

                 رد می کرد

و از گزاره های جبری اشکال هندسی

خط قرینه می گذرانید.

سویی که در خودش جریان داشت

و با کبوتر دل دلتنگش

رمز و نشان صلح وَ آزادی بود


با نوی سرخ پوش، خیابان را

دنبال خود کشید.

آن سوی دور دست افق های دوردست

جایی که آسمان و زمین با هم

همرنگ می شوند و هماغوش

آرام ایستاد و با خود

عکسی گرفت ساده  که در آن 

پیراهنش زبان تنش را

در خرد و ریز یک سکوت صدادار

گویا کرد



بانوی سرخ پوش

با آنهمه درنگ شتابان،

که در کناره های افق داشت

با آن وضوح مبهمِ آیینه وار خود

از مه گرفته ترین شرقِ شرق ها، 

و غربِ غرب ها که نگاهش می کردی

چون آفتاب بالغ ظهرانه 

پیدا بود

آری 

فکری که ایستاده سفر می کرد

سوی بهارهای فراوانی

توی دهان شهر شکوفا بود


آری زنی به لاله ی پیراهن

با اخم و ناز پشت به دیوار پرده ای

روی نمای  کامل زن بودن. 

در کوچه ی شلوغ مجازی

 تنها بود.


با نوی سرخ پوش...

                            3/2/99 کرج

خیام را چگونه بنگریم؟ / محمد رضا شفیعی کدکنی

▪️شعر حافظ در قلمروِ خلاقیت هنری است و ما می‌خواهیم آن را به زبان منطق توجیه کنیم. این درست نیست. اصولاً هنر از قوانین عاطفه (اگر بتوانیم برای عاطفه یک قوانینی قائل بشویم) تبعیت می‌کند، نه از قوانین عقل.


بنابراین به نظر من خیلی طبیعی است که یک آدمی که احتمالاً متشرّع است در لحظه‌هایی از دایرهٔ اعتقادات عادی خودش خروج داشته باشد. شاید خیلی از شماها خیّام را مثل بسیاری از منتقدان اروپایی بنگرید. بسیاری از منتقدان عصر حاضر خودمان مثل صادق هدایت، خواسته‌اند که خیّام را یک آدم به معنی ماتریالیست مطلق بدانند. مثلاً این نمونه که:


دارنده چو ترکیب طبایع آراست

از بهرِ چه او فکندش اندر کم و کاست

گر نیک نیامد این صُوَر عیب کراست؟

گر نیک آمد شکستن از بهرِ چراست


یا:


جامی‌ست که عقل‌آفرین می‌زندش

صدبوسه زِ مهر بر جبین می‌زندش

این کوزه‌گر دهر چنین جامِ لطیف

می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش


این اعتراض از همین نوع است، یعنی اعتراضی است که این کوزه‌گر دهر... شما اگر تعقیب کنید این تمِ کوزه و کوزه‌گر را، این صراحتی که شما فرضاً در «پیر ما گفت خطا بر قلمِ صنع نرفت...» یا مثلا « این کوزه‌گر دهر چنین جام لطیف...». این یک اعتراض ملایمی است که اولاً نسبتش می‌دهد به کوزه‌گر دهر. طبعاً دهر چیزی است که آدم می‌تواند مسئولیت را بر گردن خود خدا نیندازد. اما وقتی او می‌گوید قلمِ صنع، صنع حوزهٔ عمل الهی است، حوزهٔ فعل الهی است. این تصریح بیشتری دارد. اما او می‌گوید: 

«این کوزه‌گر دهر...» یعنی غیرمستقیم همین حرف را می‌زند.

در عین حال جملهٔ «می‌سازد و باز بر زمین می‌زندش» می‌تواند سؤالی باشد، سوال انکاری.  یعنی این کار را نمی‌کند، وانگهی کار کوزه‌گری اصلاً مگر کار دهر است؟! در اصل کار خداست و چون خدا عالم و عادل و حکیم است این کار را نمی‌کند. شما ظاهر قضیه را می‌بینید و بر ظاهر قضاوت می‌کنید، حال آنکه باطن کار جورِ دیگر است. درست است که می‌شکندش این شکستن در واقع نوعی پوست‌اندازی است، از اسارت تن خلاص شدن است. 

اما می‌خواستم این را برایتان بگویم که این نوع تفکر زندیقی–الحادی اگر بخواهد ملاک این قرار بگیرد که در یک لحظه یا در چند لحظه، برای یک شادی زودگذر، چنین تفکّری پیش بیاید و شما این را به حساب مجموعهٔ نظام فکری او قرار بدهید، این را در مورد خیّام نفی نمی‌کنم (البته اگر اصلاً خیامی وجود داشته باشد).

این مسأله اصلاً در تمدّن اسلامی اثری طبیعی بوده است. این من و شما هستیم که شاید کاسهٔ از آش داغ‌تر باشیم.

در آن دورهٔ شکفتگی تمدن اسلامی، خیلی راحت آدم‌ها می‌آمدند حرفشان را می‌زدند. یک آدمی مثل خیام بوده و آدمی هم مثل نجم‌الدین رازی به او فحش می‌داده.


شما آثار ابوالعلا معرّی را نگاه کنید. مَعَرّی آدمی است مسلمان و حتی نوعی شیعه. همین آدم از شیعه‌های اولیه هم دلبستگی‌اش به مذهب بیشتر می‌شود و حتی به ازلیّت نور محمدی هم اعتقاد دارد و آدمی است زاهد و خیلی هم معتقد. هیچ وقت هوس خوردن شراب نمی‌کرده. اما همین آدم در مسائل فروع فقهی می‌گوید کاش پیغمبری می‌آمد و شراب را حلال می‌کرد. اَیأتی نَبِیّ یَجعلُ الْخمرَ طَلَقَةً. این آدم وقتی از دایرهٔ خودش بیرون می‌آید، تمام اصول مارکسیسم–لنینیسم را در جیبش می‌بیند. پس دوره‌های شکفتگی تمدن اسلامی این جور تفکّر وجود دارد.


محمدرضا شفیعی کدکنی

[۱۴ اسفند ۱۳۵۸، دانشگاه تهران]

این کیمیای هستی، مجلد سوم، دربارهٔ حافظ، درس‌گفتار‌های دانشگاه تهران]

#خیام


https://www.instagram.com/shafiei_kadkani

آشنا / سید مرتضی معراجی

از روبرو چه خسته می آید

                                     آه

این مرد آشناست به چشمانم

با این سپید مویش

با این چروک چهره

با این فسرده حالت اگر چه نه...

اما

او را

یک وقت دیده ام

کی بوده

            یا کجا

                     نمی دانم



باید پرسم از او

نزدیکتر که شد ... 

                     خدای من ...



سازندگان آنان

                    می فهمند

این شیشه های مات چه بی پروا

این شیشه های مات

                         چه وحشتناک

این شیشه های مات

                         چه بی رحمند؟


۷۷/۱۰/۱۰

#معراجیـسیدمرتضی

@walehane

ناگزیر / محمد رضا راثی پور



می جویمش به رغم مضیق وقت

هرچند هرچه وقتست

مصروف می شود به بطالت!


خیل کتابها که به هر گوشه

پخش و پلا

در انتظار خوانده شدن باز مانده اند

با کاغذ نشانه گواهند


می جویمش ولی چکنم بختک تلاش

در چشم سست رایی و ضعف من

غولی شدست سرکش و افسار ناپذیر

می خواهد از قلمرو امنم کشد به زیر

بین دو ضد هم

حال مرا ببین که چه سان مانده ناگزیر!