سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

فریدون رهنما، یک شمایلِ فراموش‌شده / @literature9



 از فریدون رهنما که صحبت می‌کنیم از کدام چهره‌ی او حرف می‌زنیم؛ از روشنفکر مستقلی که حضور قاطعش نقیضه‌ای بود بر فضای روشنفکری دوقطبی دهه‌های سی و چهل یا از فیلمسازی که تاثیری قاطع بر گسترش و پا گرفتن سینمای مستقل و هنری ایران در دهه‌های بعد داشت یا از شاعری که با اشعارش مسیری نو در شعر معاصر فارسی گشود که بعدها امثال بیژن الهی  در آن مسیر ادامه‌ی راه دادند یا هنرمندی که تئاتر آوانگارد ایران تاثیری بی‌چون‌وچرا از او ‌پذیرفت و نخستین نمایشنامه‌های مدرن ایرانی مثل بلبل سرگشته و... در سنگلج و سالن‌های دیگر با تاثیری قاطع از آراء و افکار او نوشته شد و به صحنه رفت؟ این چندچهره‌گی‌ ویژگی اصلی فریدون رهنما در مقام یک روشنفکر تاثیرگذار و‌ خلاف جریانْ در دهه‌های سی و‌ چهل و پنجاه است. رهنما هنرمند پرکاری نشد. عمر کوتاهش مجالی فراخ برای خلق هنری به او نداد اما در مقام هنرمندی خلاق هم با همین دو‌سه فیلم و پنج شش دفتر شعر و ده‌ها مقاله و نقدی که از او به جا مانده تاثیر خود را در حیات روشنفکری و هنری ایران در در دهه‌هایی که می‌زیست گذاشته و تثبیت کرده است. فریدون رهنما در‌کنار فرخ غفاری و ابراهیم گلستان سنگ‌بنای سینمای هنری و روشنفکری ایران را گذاشتند و رهنما در سه فیلمی که ساخت نشان داد بیش از هر چیز دلبسته‌ی واکاوی رابطه‌ی انسان مدرن ایرانی با گذشته‌ی تاریخی‌اش است؛ روندی که بعدها در نمایشنامه‌ها و فیلم‌های بیضایی پی گرفته شد. رهنما در‌ نوشته‌ای درباره‌ی ابوالحسن صبا گفته بود «وقتی هنرمندی زود می‌میرد، خیلی زود می‌میر‌د، همه‌ی ما مسئول هستیم.» اما این جوانمرگی به سراغ خودش هم آمد و بسیار زودتر از آن‌چه که باید، در ۴۵ سالگی بر اثر بیماری مغزی درگذشت. آیدین آغداشلو درباره‌ی رهنما گفته است: «فریدون رهنما و ‌امثال او کسانی بودند که بنایی را گذاشتند که خود فرصت تماشای برافراشته شدن آن بنا را پیدا نکردند و‌ فاجعه این‌جاست که نسل‌های بعدی هم از کنار این بنا بی‌اعتنا گذشتند.» فریدون رهنما یک شمایل فراموش شده از دورانی پربار در تاریخ فرهنگی ایران است که باید به او و میراثش اندیشید و بازاندیشید.

https://telegra.ph/فریدون-رهنما-یک-شمایل-فراموش%E2%80%8Cشده-05-23

ارزش سروده های نیمایی محمد قهرمان / مرتضی امیری اسفندقه


«در امتداد حادثه...»؛ آخرین شعر نیمایی استاد محمد قهرمان با مقدمه امیری‌اسفندقه

به گزارش گروه فرهنگی خبرگزاری تسنیم، خراسان همیشه شاعرپرور و هنرآموز بوده است. این سنت را نه تنها در عصر فردوسی و سامانیان که حتی در روزگار معاصر هم می‌توان دید. محمد قهرمان یکی از همین شاعران بود. او که سال‌های ابتدایی شاعری و فعالیت‌های ادبی‌اش را با نامدارانی چون اخوان ثالث و ادیب نیشابوری آغاز کرد، در سال‌های اخیر یکی از محورهای اصلی شعر خراسان ولی این‌بار برای شاعران جوان بود.

قهرمان نه تنها در غزل آن هم به شیوه هندی طبع‌آزمایی کرد، بلکه به سراغ شعر نیمایی هم رفت؛ حیطه‌ای که بیشتر به نام دوست و یار همیشگی‌اش، مهدی اخوان ثالث رقم خورده بود تا محمد قهرمان. اما در رهگذر سال‌ها شاعری و هم‌نشینی با اخوان، سروده‌هایی از قهرمان بر جای مانده که گاه همانند غزلیاتش استخوان‌دار و استواراند. یکی از آخرین سروده‌های قهرمان که از او به یادگار مانده، قطعه‌ای نیمایی با عنوان «در امتداد حادثه...» است، شعری که استادی شاعر را به نمایش می‌گذارد.

مرتضی امیری اسفندقه که بارها به جلسات شعری قهرمان رفته و حتی اخیراً در غزلی او را «صائب زمانه» خوانده است، مقدمه‌ای بر این قطعه شعر نیمایی قهرمان نوشته است. او در ابتدا به دیرینگی دوستی قهرمان و اخوان و بعد از آن راه و سیاق شعریشان اشاره می‌کند و در نهایت با ارائه «در امتداد حادثه...» توانادستی قهرمان در شعر نیمایی را بیان می‌کند. مشروح این مقدمه به شرح ذیل است:

سرآمدانی که سروده‌های آنها سرمشق صحیح شعر است

«در اینکه اخوان و قهرمان دو یار دیرینه بوده‌اند، هیچ تردیدی نیست و در اینکه هر دو در آغاز،‌ نیمایی می‌سرودند نیز تردیدی بر جای بنمانده است. بی‌خلاف، بر همه اهل کلمه و کلام نیز روشن است که این دو یار همکلاسی، این دو قریحه سرشار و آزاده و نژاده هم در آغاز، راهشان از چشم‌انداز پیکره شعرپارسی جدا می‌شود؛ تاآنجا که: «اینک، این دم بر دو راهی،‌ من به راهی تو به راهی»

اخوان را چشم‌انداز دره‌های یوش هوایی می‌کند و قهرمان را غزل طرز نو با خود می‌برد. دوستی این دو قریحه همچنان صمیمی‌تر از پیش، قدیمی‌تر و قدیمی‌تر می‌شود، اما هیچ‌یک نمی‌تواند بر دیگری تأثیر بگذارد، نه قهرمان نیمایی می‌شود و نه اخوان طرزی. همه می‌بینند و می‌دانند که آنچه نیمایی سرود، تمام و کامل سرود و بهترین چشم‌اندازهای این قالب را به رخ کشید و به میراث شعر پارسی افزود با آثاری چون «کتیبه»، «شهریار شهر سنگستان»، «نماز»، «چاووشی»، «آنگاه پس از تندر»،‌ «حالت»،‌ «سبز» و ... و اینکه غزل طرز را نگریست و گریست زیباترین و سرشارترین نمونه این غزل را در عصر امواج رنگین،‌ پیش چشم قرار داد با غزل‌های بی‌نامی که مطلع کامل عیار آنها هم خود نام آن غزل‌هاست. مطالعی همچون:

«در ره صبح سوختم بس که چراغ دیده را
دیدم و درنیافتم سرزدن سپیده را»

«از خاطر عزیزان گردون سترد ما را
هر کس به یاد ما بود از یاد برد ما را»

«در کفه دو دستم امشب دو جام بگذار
ای ساقی سبک‌دست سنگ تمام بگذار»

و بیت‌هایی همچون:

«هرگز گرسنه‌چشمی من کم نمی‌شود
با چشم اگر چه می‌خورمت سیر نیستم»

«می‌بوسمت ز دور به تکرار اما نه ده، نه بیست که صدبار
دارم دلی زعشق تو سرشار و از هر چه غیر یاد تو خالی»

«ما دست اگر دهیم به دست هم از آسمان گذشتنمان سهل است
من شوق پر کشیدن یک فریاد، تو قامت کشیده یک آهی»

و باز همچون:

«چشمم کشیده راه و چه اشکی آماده نثار تو دارد
هم طعنه زن به هرچه روانی هم صاف‌تر ز هر چه زلالی»

تا آنجا که در «روی جاده ابریشم شعر» به چشم می‌آید،‌ جاده‌ای کاملاً تازه و تر، تازه‌تر.

محمد قهرمان در اسلوب طرز نو تا آنجا پیش رفته است که صاحب سبک فردی در چنین طرزی است،‌ سبک قهرمان. سبکی که در گستره سبک هندی یا اصفهانی که همان و همین طرز است،‌ کاملاً خاص و بل اخص است.

باری و آری که آن دو یار همکلاسی مهدی اخوان ثالث و محمد قهرمان،‌ هر دو گرچه در دو قطب کاملاً مخالف هم از حیث پیکره قرار گرفته‌اند، اما نه تنها دوستی آنها از هم نگسیخت که هر دو در آن دو حوزه مخالف، سرآمد شدند. سرآمدانی که سروده‌های آنها سرمشق صحیح و صریح شعر است در این حوزه.

اخوان با همه هوش و حواس نیما را شناخت و شناساند و باغچه‌ای بین خراسان و مازندران سبز کرد و قهرمان با تمام حس و هوش غزل طرز نو را شناخت و شناساند و کرت‌ها و کاریزهای سبز و لبریز و سیراب بین خراسان و اصفهان و تبریز و هند آباد کرد. خانه‌باغ‌های مطمئن و آباد که اینک سرپناه ما است.

این که دو دوست با دو قریحه لبریز، در دو حوزه کاملاً متفاوت و حتی مخالف هم فعال هستند و هم با هم دوست هستند، هیچ نمی‌تواند باشد جز آزادی و آزادگی تمام. در تماشای این آزادی و آزادگی اخوان گاه نگاهی به غزل، که قهرمان او در آنجا است می‌کند و قهرمان نیز نگاهی گاه به شعر نیمایی دارد که اخوان او در آن می‌زید.

نیمایی قرن یازدهم

مقایسه کتبی این دو استاد رفیق روا نیست، این قدر است که نیمایی‌های قهرمان با اینکه او شاعر نیمایی نیست (هر چند از آغاز بوده است و سپس آن را رها کرده) با این نگاه که  سکانداری همچون اخوان داشته، در زمره زیباترین شعرهای نیمایی است. نیمایی شعرهای نابی است که یک شاعر اسلوب طرز نو به دست داده است. شاعری که در اسلوب طرز نو، فرید عصر است، و نه مگر طرز نو، نیمایی روزگار خود است، نیمایی قرن یازده.

نیمایی‌های محمد قهرمان در کنار آن همه غزل ناب طرز نو او، بی احتساب غزل‌های «روی جاده ابریشم شعر» که اسلوب آنها کاملاً خاص است و با همه آثار محمد قهرمان متفاوت است و شایسته است تا در فصلی خاص شناخته و شناسانده شود، در زمره زیباترین نیمایی‌های عصر حاضر است.

چگونه توانسته است آرام بگیرد و نیمایی نسراید؟

شیوه موسیقی بیرونی نیمایی‌های محمد قهرمان از بس درستی و راستی در مشق‌های رازینه و نازینه موسیقی شعر نیمایی است. شنای طبع نازنین و رازنین قهرمان در بحور مضارع و رمل به روی امواج نیمایی،‌ سخت آموزنده و گدازنده است. گاه که در نیمایی‌های قهرمان فرو می‌روی تا آنجا که نمی‌توانی برآیی از بس عمق و صمیمیت و سیالی، با خود می‌اندیشی طبعی که چنین رها در عمق دره‌های یوش نفس تازه می‌کند، بی‌نفس برگردانی، حتی کوتاه! چگونه و چون توانسته است آرام بگیرد و نیمایی نسراید و یا کم و اندک بسراید؟

قهرمان دید و دانست که دوست بهتر از جانش این اسلوب را بشکوه و با معنی در جان و دل دارد؛ تا آنجا که از آن برتر اندیشه بر نگذرد. او دانست و دید که خرقه و ردا و شولا و عبا و چوخا و تشریف شعر نیمایی هم بر شانه و دوش اخوان برازنده بالا و والا است.

شناخت ناب قهرمان از اسلوب نیمایی، غزل‌های او را در گستره طرز نو به سبک و شیوه خاص و تازه سوق داد. سبکی که غزل طرز نو را به رخ می‌کشد و از جان و جنمی نیمایی نیست، مایه‌ور است. این شیوه و شگرد در غزل‌های «روی جاده ابریشم شعر» کاملاً عریان و بی‌پرده است که از چشم‌انداز موسیقی بیرونی که در سرتا سر عصر قهرمان بی‌سابقه است و از چشم‌انداز موسیقی درونی و معنوی غزل او .

بررسی این دقیقه ناب، بر عهده آموزگاران شعر پارسی است. آنچه که در این مجال یادآوری می‌شود، خود همه این است که قهرمان و اخوان این دو یار دیرینه، این دو استاد کامل و تمام دو اسلوب شناخته شده شعر پارسی که هر دو نواند و تازه‌اند و غیر منتظره -  اسلوب طرز نو و اسلوب نیمایی - ما را به مرور کلام و مرامی برتر دعوت می‌کند.

هواخوری‌های قهرمان زیر آسمان دست و دلباز شعر نیمایی

قهرمان، اخوان را دوست می‌داشت تا جان و دل و تا استخوان و پوست. نیمایی‌های او هواخوری‌های عزیز و ارجمند اوست در زیر آسمان دست و دلباز شعر نیمایی؛ آسمانی که اخوان آن را تنگ در آغوش داشت با آن شعرهای سخت و ستوارش . اگر روزی آموزگاری بررسی شعرهای استاد محمد قهرمان را از این زاویه و منظر که گفته آمد، در دستور کار خویش قرار دهد از حاصل عمر و دهه 40 تا «روی جاده ابریشم شعر» و دهه 90 حتماً به ابریشم‌کاری‌های غزل‌های استاد قهرمان خواهد رسید و آنگاه آن را به همگان نشان خواهد داد.

قهرمان به ما یادآوری کرد که با همه عشق و ارادتی که به قالب کهن شعر پارسی دارد، آنقدر آزاد است و بی‌تعصب که شعر نیمایی را تا حد سرایش به رخ بکشد و بپذیرد و اخوان نیز یادآورمان شد که با همه خاطرخواهی‌اش به قالب نو شعر پارسی مرسوم به نیمایی آن قدر آزاده است که شعر کهن را تا آخرین نفس‌های عمرش پاس بدارد و سرانجام هر دو با هم یاد آور شدند- یکی در مقام استادی طرز نو  و دیگری در مرتبه ممتاز استادی قالب نیمایی که نوترین است- که قالب هیچ و هرگز نمی‌تواند مهم باشد مگر برای آنها که قالبی می‌زیند و قالبی‌تر می‌میرند.

با این سر سخن که به اطناب نیز انجامید، آخرین نیمایی استاد محمد قهرمان را برای خوانش و کسب دانش اسلوب شعر نیمایی می‌نگریم، نیمایی عزیزی در بحر مضارع. این شعر نیمایی- با این توجه که اگر استاد شعر نیمایی دیگری نسروده باشند شعری که اکنون در دست من نیست- گویا آخرین شعر نیمایی استاد است.

«در امتداد حادثه...»؛ آخرین شعر نیمایی قهرمان

آخرین شعری که استاد در این اسلوب سروده و پسندیده و مقبول نظر او افتاده و آن را در دفتر خویش ثبت کرده است و نسخه از آن را نیز به دست‌خط نازنین و عاشق خویش برای من فرستاده است تا به مجموعه عزیز «روی جاده ابریشم شعر» بیافزایمش که من نیز چنین کرده‌ام، اما اینک خوشتر است که این شعر عزیز پیش از چاپ در آن کتاب مغتنم با دستخط مبارک استاد در صحیفه‌ای به رؤیت برسد.

تاریخ شعر 10 / 4 / 1391 است؛ یعنی درست روز تولد استاد که به همت و همراهی و رایزنی تلاشگران کنگره صائب و آموزگاران ادب پارسی در سه شنبه10 /4 / 1392  به عنوان روز صائب تبریزی در تاریخ و تقویم فرهنگی ایران زمین ثبت شد. و راستی که چه روزی بهتر از این روز. روز 10 تیر روز تولد استادمحمد قهرمان، شاعری که مراقب طرز نو و سبک هندی بود تا نمایش آن سبک در عصر حاضر. شاعری که بیشترین قدم و قلم را در گستره این سبک زده بود و اگر او نبود معلوم نبود سرنوشت طرز نو به کجاها می‌انجامید؛ همچنان که اگر اخوان نبود معلوم نبود شعر نیمایی که طرز نو روزگار ما است چه بلایی بر سر و ته‌اش! می‌آمد.

نیز گفته شود که روز سه شنبه در تاریخ انجمن‌های ادبی ایران زمین فراموش ناشدنی است. رسم سه‌شنبه استاد قهرمان با 50 سال سابقه که تا آخرین روزها با استاد همراه بود و او را وانگذاشت. از روز سه شنبه‌ای که در جوار حکیم فردوسی و در کناریاران قدیمی و صمیمی‌اش آرام و قرار گرفت تا روز سه شنبه‌ای که در نخستین کنگره صائب تبریزی روز 10 تیرماه که روز تولد اوست به نام روز «میرزا بابا صائب تبریزی» ثبت و ضبط شد و تا سه شنبه‌ای که چهلم او بود. خود فرموده است:

«انگورم و ز حبس خمم هیچ باک نیست              
یک چله چون گذشت می ناب می‌شوم»

و اما شعر نیمایی استاد محمد قهرمان با نام "در امتداد حادثه . . . "

«در امتداد حادثه ...

در امتداد حادثه می‌رفتیم.
شاید،
نیروی ناشناخته‌ای، ما را
می‌برد.

اما کدامیک  ز من و تو
در پیش بود از آن دگری،  آیا؟
و آن  کس  -چه من، چه تو -
چون گام سست کرد، رسیدیم ما به هم.
یک چند اگر که هیچ نمی‌گفتیم
چون شرم‌مان شکست،
باران حرف بود که یکریز
می‌ریخت
دل‌های گرفته بود و تمامی نداشت حرف.

***
هم را ندیده سیر،‌
آن روزها چو برق گذشتند ...

***

گویم به خود،‌ دریغ!
تکراریند اگر چه همه روزهای ما،‌
تکرار روزهای عزیزی که رفته‌اند
در وهم نیز نمی‌گنجد!

***
ای سرو پایدار!
آن قمری‌ام که عشق تو دارد مرا اسیر.
سر سبز باش و از سر من سایه وا مگیر!»

گلوی عطش / ضیا الدین ترابی / محمد رضا راثی پور


ضیا الدین ترابی یکی از معدود شاعران نسل بعد از انقلابست که در قالب نیمایی بطور جدی فعالیت کرده است. مجموعه شعر گلوی عطش اولین مجموعه شعر او بعد از انقلاب است و البته قبل از انقلاب نیز یک مجموعه شعر نیز منتشر کرده بود.

این مجموعه در سال ۱۳۶۵ در ۱۴۲ صفحه وتوسط انتشارات برگ منتشر شده و خود کتاب حاوی دو زیر مجموعه درجاده های سفر شامل شعر های ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ و در راستای حادثه شا مل شعر های ۵۷ به بعد است. این مجموعه را در ابتدای شعر و شاعری در سال ۱۳۶۶ و به توصیه یکی از دوستان شاعرم که کمی پیشکسوت تر از من بود خریده ام  و در ضمن نقدی بر این کتاب توسط یوسف علی میر شکاک را خوانده ام .  

در این معرفی می خواهم بعد سالها نگاهی دوباره به این مجموعه داشته باشم . برای پرهیز از اطاله کلام دو زیر مجموعه را جداگانه بررسی می کنم.

نخست در جاده های سفر: 

۲۷ شعر این مجموعه بجز ۴ غزلش که در مقایسه با غزلهای زمان خودش چندان فروغی ندارد حکایت از شاعری تازه نفس و خلاق دارد که زبانی متمایز از زبان رایج آن زمان یعنی تاثیر از سعید سلطان پور و فروغ فرخزاد دارد. هرچند در شعرهای موزون به سبک فروغ از وزنی به وزن دیگر میگراید اما استقلال زبانی خاصی دارد و از صراحت و راحت شعرهای خطابی دهه پنجاه عاریست. شاید با توجه به تاخیر انتشار ده ساله ای که داشته فرصتی برای حک و اصلاح شعرهایش داشته است:

دو باره عزم سفر تا سراب دارم من

دوباره عزم سفر تا صحاری سوزان

سحر که پنجه بر آرد و پرده بشکافد

سواره خواهم تاخت


سواره تاختنی با شتاب در صحرا


یک ویژگی این زیر مجموعه تنوع دایره واژگان شاعر و تصویرسازی های بدیع است که البته منحصر به فردست هرچند نحو و ترکیب کلام تا حدود زیادی شعرهای احمد شاملو را تداعی می کند: 


چهار اسب

بر چهار دروازه شهر

زین کرده منتظر ایستاده است

اسبان منتظر

گاهی که تو

بی تکیه گاه ایستاده ای به تماشا

اگر این سیاق توسط شاعر محترم ادامه می یافت قطعا با شاعری صاحب سبک   و با زبان مستقل مواجه بودیم .دریغا که در زیر مجموعه دوم تفاوتهای محسوسی از نظر تغییر فضا و غلبه برخی جنبه های تبلیغی ایجاد می شود که شعریت اثر لطمات جدی می بیند . در دفتر دوم بیشتر شعرها نوعی القای پیام با بازی های کلامیست و لاغیر :


پیداست کز عشیره عشقی

خونی کزآن شقیقه زخمی جاریست

عطر نجیب عشق

عطر شهادت دارد

عشقی که در تمامت تاریخ خواهد ماند


تا آنجا که حتی اعتراض ناقدی مثل یوسف علی میر شکاک را بر می انگیزد.

البته در مجموعه های بعدی شاعر این نقیصه به خوبی جبران می شود وشاعر با فاصله گرفتن از بیان صریح و بی ظرافت هم از نظر عمق کلام و هم از نظر نوع پرداخت مضمون کارهای قابل اعتنایی ارایه می دهد که بحث در مورد آن موارد مجال دیگری می طلبد.

<a href="http://add-links.ir/" title="تبادل لینک" target="_blank">تبادل لینک</a>

برای نوسازی خانه های فرسوده شعر بگویید! / اسماعیل امینی

 

 

در یک جلسۀ شعر ، سخنران که از مسئولان شهر است وقتی دید که در جمع شاعران سخن می گوید با اشاره به زلزلۀ اخیر آذربایجان ، از شاعران خواست که با سرودن اشعار برانگیزاننده ، مردم را به نوسازی خانه های فرسوده ترغیب کنند.

انگار مردم تمام امکانات و مقدمات لازم را برای نوسازی خانه هاشان فراهم می بینند و فقط حوصله و انگیزه ای برای نوسازی خانه ها ندارند و اگر چند شعر سوزناک یا حماسی دربارۀ اهمیت نوسازی خانه ها بخوانند، دست به کار می شوند و خانه های گلنگی خود را به کاخ های ضدزلزله بدل می کنند.

یک بار هم از یک مرکز اقتصادی نامه ای برای شاعران فرستاده بودند و در آن از شاعران خواسته بودند که شعرهایی بسرایند و اصناف و بازرگانان را به کاهش نرخ محصولات و خدمات شان ترغیب کنند.

انگار فعالان اقتصادی فقط منتظر شنیدن شعرهای دل انگیزند تا از سود و درآمد خود صرف نظر کنند ودل شان نرم بشود و نرخ ها را کاهش بدهند و بلبل ارزانی را به بوستان اقتصاد فرا بخوانند و به جای مطالعۀ نرخ ارز و سکه و شاخص های بورس، شعر و غزل و دوبیتی بخوانند وبه نغمه های دل انگیز بلبلان گوش بسپارند.

نمونه های دیگری از این دست فراوان است که حوصلۀ مرور آن ها نیست اما یکی از با نمک ترین شان این است که در جمع شاعران طنزپرداز ، یکی از مسئولان از ما پرسید ؛ به نظر شما مهم ترین مشکل مملکت چیست که طنزپردازان باید آن را موضوع کارشان قرار بدهند؟

هر کس به اقتضای احوال و بینش خود چیزی گفت اما هیچ کدام پاسخ مورد نظر ایشان نبود، همه منتظر پاسخ صحیح بودیم  .

خوانندۀ عزیز لابد شما هم منتظر پاسخ آن پرسش بزرگ هستید ، بله ایشان فرمودند که قدرناشناسی مردم ، بزرگترین مشکل مملکت است و طنزنویسان باید با آثار خود از این عیب بزرگ اخلاقی انتقاد کنند و از مردم بخواهند که قدرشناس خدمات مسئولان و نعمات حاصل از آن باشند.

البته انصاف را رعایت کردند و گفتند که ما مسئولان هم یک عیب بزرگ داریم و آن این است که آن قدر مشغول خدمت و انجام وظیفه ایم که مجالی برای ارائۀ گزارش خدمات و فداکاری های خود نداریم و شاید یکی از دلایل قدرناشناسی مردم همین کوتاهی ما در ارائۀ گزارش کارها و خدمات مان باشد.

پس شما طنزنویسان وظیفه دارید که از این پرکاری و تواضع بیش از حد ما انتقاد کنید و با شعرها و نوشته های طنز ، ما و همکاران مان را وادار کنید که به فکر بازتاب اقدامات و خدمات خود برای پیشرفت کشور باشیم.

دوستان عزیز شاعر ! نویسندگان خوش ذوق ! طنزپردازان گرامی! اینک که با وظایف و اهداف شعر و ادبیات و طنز آشنا شدید ، دیگر بهانه ای برای کم کاری و انزوا ندارید این همه موضوع مهم روی زمین مانده  که چشم انتظار شعرها و نوشته های شماست؛ از نوسازی خانه های فرسوده تا آلودگی هوا، از گرانی کالاها و خدمات تا بیکاری جوانان تحصیل کرده ، اما از تمام این ها مهم تر همان قدرناشناسی مردم است از یک سو و تواضع و خفض جناح مسئولان در ارائۀ گزارش کار از دیگر سو ، که چشم به راه قلم شاعران و ادیبان و طنزنویسان است .

بفرمایید قلم را بردارید و گزارش خدمات و بیلان کار مسئولان را موزون و مقفا وخیال انگیز و دل نشین بسرایید و برگ های زرینی بر تاریخ ادب فارسی بیفزایید.

 

 

هنوز پشت پنجره / سعید سلطانی طارمی


                     


هنوز کوچه های شهر از دهان خاطرات تو طلوع می کنند

هنوز روزها سرود خویش را 

از ابتدای پلک های تو شروع می کنند 

هنوز می شود تو را نفس کشید

هنوز می شود تو را شنید


کدام شهر خاورِمیانه بود؟

کدام قهوه خانه ی کدام شوش با تو آشنا شدم؟

کنار من نشستی و جهان طلوع کرد.

جهان که از خطوط نرم دستهات صلح را شناخت

و در دهان عشق آشیانه بست


زمان هنوز پشت کوه قاف بود

که هفت بار از فواصل دهان تو سرک کشید

تمام شیشه های بی زمان شکست

عدد ظهور کرد

عدد تو را زمن گرفت 

عدد مرا از ابتدای خویش دور کرد.

عدد جهات را شمرد

به روزها، گیاه ها و آهوان پلاک داد

تو را به دوردستهای دور برد.


هنوز نوح ساحلی نداشت

که از تمام راه های خیس

خیال شهرهای تازه را صدا زدی

تنور و دامن از دهان دستهای تو 

 جوانه کرد

نگاه عاشقانه گشت و گشت تا

شرار چشمهات را ترانه کرد. 


تو را کجا ندیده ام؟

تمام شهرهای خاورمیانه از من و تو زنده اند 

تمام بادهای این مسیر

از التقای دستهای ما وَزَنده اند

بگو که چند بار پیش پای صلح

سر مرا بریده اند؟

بگو که چند بار عاشقانه های دجله  را

به خاک و خون کشیده اند؟


همیشه صلح را بهانه می کنند

همیشه توی واژه های تند و تیز لانه می کنند

همیشه واژه ها مرا به جنگ می برند

همیشه واژه ها تو را در انتظار می کشند

 همیشه از جنازه ی عظیم شهرهای سوخته

دو چشم من جوانه می زند

و نام چشم های برده رفته ی تو را

به شهرهای کور می پراکند

عجیب نیست؟

هنوز جنگ و صلح واژه اند

اگر درخت یا پرنده یا گوزن می شدند...


خیال کن هنوز هم کنار من نشسته ای

صدا و حرف و واژه مرده اند

درختها و آبها به هم نگاه می کنند 

و دستهای من به دستهات میوزند 


                        1/11/95