
پریزادا به دنبال تو شب شد گردش ایام
شبیخون زد به جان صبح رنج و غصه و آلام
و شب بیوقفه و بیانتها بارید تا گم شد
زمین در دامن حسرت، زمان در ورطه سرسام
در این شب من همان فانوس امیدم که میخوانم:
تو را ای جان" تو را من چشم در راهم شباهنگام "
اگر چه شب، شبی دیوانه و وحشی است اما من
اجاقی روشنم میسوزم و میسازم او را رام
بیا در این شب سرد از میان باد و باران، آی
کجایی؟ بازگرد ای گرمی روزان نافرجام
بترس از سایههایی که به دنبال تو میآیند
و از جادوگرانی که نمیگیرند چشم از جام
پسرهای پدر هستند اما نه برادر نه
همین یوسففروشانی که چون گرگاند خونآشام
بیا که چشمهایت مرهم چشمانتظاریهاست
برای چشم یعقوبت بیاور یک بغل بادام
مرا دلواپس خود کردی ای ماه بلند من
در آغوش که میخوابی در این شبهای ناآرام
تو را از کوچههای روشن تبریز میجستم، نبودی آه
به دنبال تو راهی شد دلم تا قونیه تا شام
به همراه تمام واژهها عزم سفر کردم
شدم با کاشفان هند شیرین تا ختن همگام
گذشتند از من، از راهی که گم بود و پریشان بود
هیاهوی سوارانی که میراندند در اوهام
گذشتند و به آوازی رها در باد میخواندند:
زمین آبستن رازی است پنهان در دل ارحام
بجویید از میان لحن داودی نسیماش را
بیابید از میان نیل در گهواره الهام
مگر پیدا شود در لابهلای خلسه عیسی
چلیپایی برافرازید از رسوایی و دشنام
... نوای رهروان در گوش من چون کوه میپیچید
شتابان میگذشتند و شتابان میرمید اجسام
من از رفتار میماندم، هراسان، گنگ، سرگردان
که میدیدم عبور کاروانها را به استفهام
به ناگاه از میان دشت طوفانی فراز آمد
به یغما رفت از بود و نبود و هستی و فرجام
ز هم پاشید هر چه در خیالم راه و مقصد بود
به هم آمیخت عزم ابتدا با جلوه اتمام
تو گویی آشتی دادی میان عقل را با عشق
و بین نور با ظلمت و حتی کفر با اسلام
ز حیرت سوختم خاکسترم را باد با خود برد
نماند از من به جز تو، از تو جز این عاشق گمنام
تو در رویای من بودی، تو در تقدیر و آوازم
جهان با تو معطر شد تو را تا کردم استشمام
پر از رویای مولانا شدم در چشمهای شمس
پر از افسانه نیما به زیر گنبد بسطام
هلا ای با یزید من! مرا دریاب کز مستی
برون افتادهام از خود چو ماهی روی خشت خام
اگر عاشقتر از اینم بخواهی پاره کن دستار
و گر دیوانه؟ اینک من! لبی تر کن، بزن دمام

دریانوردان قدیمی
آن جاشوان بیمحابایی که با امواج میرقصند
دلهایشان
همواره از آرامش مرموز دریاها هراسان است
زیرا که میدانند
آرامش دریا
آبستن وحشیترین غوغای طوفان است.
من از رکود و رخوت دل
از لحظههایی اینچنین بیعشق
بیحاصل
بسیار میترسم!
کتاب شعرهایی شبیه شرایط مجموعه ایست از 90 رباعی که توسط شاعر خوش قریحه جناب امیر دادویی در سال 91 و توسط انتشارات فصل پنجم منتشر شده است.
بنده حقیر در این مجال کوتاه قصد ورود به مبحث رباعی معاصر و ویژگی ها و تفاوتهای آن با رباعی های متعارف و مالوف کلاسیک را ندارم اما باید این ویژگی را برای رباعی های معاصر برشمارم که با توجه به تاثیر پذیری شاعران از زندگی روزمره و ماهیت شتاب آلود و گاه کسالت بارش این رباعی ها حکم نوعی کشف لحظه های شاعرانه در خلال زندگی ملال آلود ماشینی را دارد و گاه حکم نیشخند و تلنگر و کاریکاتوری از یک واقعیت که مخدوش شده است.و البته مجال تنگ و محدود آن نیز مناسب برای این لحظه های معدود است .یک ویژگی دیگر برکشیده نبودن مصراع چهارم و هم ارز بودن هر 4 مضراع رباعی است که باعث می شود شاعر به رباعی به چشم ضربه آبشار در والیبال نگاه نکند و همه توش و توان خود را صرف مصراع چهارم نکند:
چون حسرت یک درخت دور افتاده
تنهام چنین ز شوق و شور افتاده
آن شاعر چشمهای سبزت بانو
در دفتر خود گور به گور افتاده
در این رباعی نمی توان تصویر زیبا و هایکو وار مصراع اول را کمتر از طنز مصراع جهارم دانست .
یک ویژگی دیگر نگاه جزیی نگر و ذره بینی شاعر است که در تضاد با کلی گویی ها و مطلق نگری و صدور پند و حکمت رباعی های قدماییست . رباعی سرای معاصر برخلاف پرتره نگاران موزه های رنسانس ، نقاش دوره گردیست که سیاه قلمهای اکثرا شتابزده اش را در کف خیابان و میان رهگذران اغلب بی خیر از ظرایف و زیبایی ها عرضه می کند و باید حداقل در شبیه سازی در این مجال که بیشتر بازتاب و انعکاس شاعرانه است مهارت بالایی را داشته باشد:
پاییز رسیده و بهارم می رفت
آن لحظه شور و انتظارم می رفت
انگار جوانی هدر رفته من
بر ترک دوچرخه از کنارم می رفت!
با همه شباهتهای رباعی های جناب دادویی با دیگر نام آوران این عرصه چون جلیل صفر بیگی و ایرج زبردست و پیمان صفر دوست ، رباعی های دادویی طرز مخصوص به خود دارد و نگاه تردید آمیز و پرشک و سوال دادویی خواه ناخواه نشان می دهد شاعر می خواهد برای خود تشخصی بیابد و حساب خود را از دیگر حریفان جدا کند:
در بند کدام فتنه پابند شدم
ماندم به امید صبح و در بند شدم
مهتاب کیان ابرها خوابش برد
تاریک ترین شب خداوند شدم
مضمون ترانه های بی امضاییم
آواره ترین چلچله دنیاییم
در گوشه جیب دختری جا ماندیم
پس مانده یک رباعی تنهاییم
دنیای دادویی جهانی شتابان و گذراست و مسابقه دوی ماراتنی ست که در آن رکود و متوقف شدن به منزله پایان یافتن و باختن است.شاعر نگران از زوال توش و توانش در عین حال که ناخواسته و به ناگزیر در این مسابقه بی رحمانه شرکت دارد برای تقریر اعتراضها و تردیدهایش از هر موقعیتی استفاده می کند:
در چشم سیاه شب مروری بودم
یک خاطره سیاه و دوری بودم
تو دسته گلی میان دست یاری
من شاخه گلی کنار گوری بودم
در مرکز اجتماع انسان تنها
مجنون همیشه در بیابان تنها
با یک چمدان درد کنار جاده
یک سایه دوباره در خیابان تنها
البته این 90 رباعی نشانگر همه توانایی های این شاعر ژرف اندیش و خوش قریحه نیست ولی برای اهل نقد حکم طلیعه ای درخشان را دارد.

بیتفاوت شدم به زندگیام
مثل یک «تیر ِ بیهدف»
بودن
دارم از انتظار میمیرم
همهی عمر توی صف بودن
غار غار کلاغها بودم
زیر یک ژاکت زمستانی
طعم تلخ «خدا نگهدار» و
بوسهای سرد روی پیشانی
نه به خود فکر میکنم نه
به او
کـارد تا اسـتخوان مـن
رفته
ظرف شامی که بی تو لب
نزدم
ظرف شامی که بی تو یک
هفته...
هستیام زیر کفشهای کسی
هی لگد میشد و لگد میشد
به خودم هم دروغ میگفتم
حالم از هر چه بود بد میشد
گم شدم مثل تکهای از برف
لـبهی پشت بام مـتروکی
آخـرش اتـفاق... افـتـادم
[مرگ یک زن به طرز مشکوکی...]
■
دارم انگار میروم حتی
از خیالات خویش هم کم کم
نگرانـم نکن عزیز دلـم
من خودم را به زور میفهمم
گـیج چرخیـدم و فـرو دادم
دود یک شهر ِ خستهی خفه
را
آخـرش انتخاب میکردم
خواب راحت به جای فلسفه
را
خواب دیدن چه چیز غمگینیست
خواستن با تمام شوق و عطش
بودن ِ با کسی بدون خودت
بودن ِ با کسی بدون خودش
■
عاشقانه به فووتهای کسی
پشت گوشی جواب میدادم
تا سحر گریههای زیر پتو
به شبم قرص خواب میدادم
جبر میگفت که فرو بروم:
چکمهای نا امید در گل
باش!
برف یکریز و سرد میبارید
مادرم گریه کرد: عاقل باش!
بادبادک فروش غمگینم!
هستیام را به باد
دادم... باد...
کاری از عشق بر نمیاید
مرگ ما را نجات خواهد داد
زهرا معتمدی
چه اتفاقی
میافتد که اغلب شاعران جوان این سالها پس از انتشار اولین مجموعه شعر،
سالبهسال از کیفیّت شعرشان کاسته، و به کمیّت اشعار و مجموعههایشان
افزوده میشود؟
چاپ اولین مجموعه شعر برای شاعران، اولین قدم ورود به دنیای ادبیات مکتوب
است و آنطورکه پیداست، برای گروهی از شاعران، سختترین قدم هم هست، و
دقیقاً پس از انتشار اولین مجموعه است که شاعران به دو گروه عمده تقسیم
میشوند؛ گروه نخست، اقلیّتی هستند که خودشان کار خودشان را سخت میکنند.
یعنی برای رسیدن به این هدف که کارهای بعدیشان تفاوتی کیفی با کارهای سابق
داشته باشد و بهقولی قدمی به جلو برداشته باشند، اساساً به انتشار مجموعۀ
بعدی فکر نمیکنند، بلکه تمرکزشان را میگذارند روی نوشتن شعر خوب، و
معتقدند که هروقت کیفیّت و کمیّت کارهایشان به حدّ رضایتبخشی رسید، به چاپ
مجموعۀ بعد اقدام میکنند. امّا متأسفانه این گروه، بهویژه در سالهای
اخیر، اقلیّتی انگشتشمار را تشکیل میدهند که در برابر آن اکثریّتِ
بیشمار، درصدِ چندان قابلتوجهی را به خود اختصاص نمیدهند.
و امّا آن اکثریّت بیشمار، گروهی پرشور و هیاهو و فعّالاند که تواناییِ
نوشتنِ سالیانه حدود ۶۴ صفحه شعر (و یا حتی بیشتر!) برای انتشار یک مجموعۀ
۷۲ صفحهای (و یا حتی قطورتر!) دارند، فلذا چرا دنیای ادبیات را از مواجهه
با آثار درخورشان محروم کنند؟ و البته در این میان، برخی ناشران نیز
بیتقصیر نیستند؛ ناشرانیکه وقتی یک مجموعه از یک شاعر چاپ میکنند که با
توجهی نسبی مواجه میشود، دیگر رهایش نمیکنند و هرسال از اواخر شهریورماه،
هفتهای چندبار به شاعر زنگ میزنند تا: ۱٫ شاعر اگر هنوز ۶۴ صفحۀ مدنظر
را نسروده، دست بجنباند ۲٫ حواسش باشد که اگر چیزی نوشت، خدایناکرده به
ناشر دیگری فکر نکند وگرنه حسابش با کرامالکاتبین است، و ۳٫ اگر مجموعۀ
بعدیاش را زودتر نرساند، از آنجاییکه آثار قبلی شاعر در آن انتشارات هستند
(و بهقولی طفلکیها گروگان هستند!)، ممکن است اتفاقات بدی برای چاپهای
مجدد و پخش آن بیچارهها بیفتد و مثلاً با حذف اسم شاعر و کتابهایش از
صفحات مجازی نشر، حتی آن شاعر را از صفحۀ روزگار نیز محو و نیست و نابود
کنند!
امّا گذشته از مسائل مذکور، تنزّل کیفی مجموعه شعرهای پس از مجموعه شعر اول
شاعران، مسألهای است قابلتوجه و درخور بررسی. حقیقت این است که مجموعۀ
اول اغلب شاعران، حاصل چندسال سرایش، چندینبار تغییر مسیر دادن، بهرهمندی
از تجربیات چندسال شاعری، بهرهمندی از تجربیات و نظرات کارشناسی
پیشکسوتهای این عرصه و چه و چه… در طول چندسال، و درنهایت، گزینشی از
میان سرودههای آن چندسال است؛ اتفاقیکه برای مجموعههای بعدی، کمتر
میافتد. اغلب شاعران جوان سالهای اخیر، پس از انتشار اولینمجموعه و پس
از عبور از آن مرحلۀ سختِ برداشتن اولین قدم، هرچه مینویسند، برای مجموعۀ
بعدی مینویسند؛ یعنی بیش از آنکه روی نوشتن شعر خوب تمرکز کنند، روی
جمعکردن شعرهایشان برای مجموعۀ بعدی تمرکز میکنند و همین میشود که
شاعریکه اولین مجموعهاش مجموعهای متنوع شامل تجربیات و لحظات شاعرانۀ
مختلف بوده و کیفیّت اشعارش خبر از گزیدهکاری سختگیرانهای میداده، به
جایی میرسد که مثلاً میگوید «در دریای چشمهایت غرق شدهام» و همین یک
سطر، یک صفحه از آن ۶۴ صفحۀ معروف را پر میکند!
منبع : روزنامه قدس/ شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴