سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

نیما و ما / سعید سلطانی طارمی

در چنین وحشت‌نما پاییز
کارغوان از بیم هرگز گل نیاوردن
در فراق رفته‌ی امیدهایش خسته می‌ماند
می ‌شکافد او بهار خند‌ه ی امید را ز امید؛
و اندرو گل می دواند.... [پادشاه فتح]           


نیما برای نسل شما چگونه شاعری بود و شما به او چگونه نگاه می کردید؟
برای این پرسش یک پاسخ کلیشه‌ای وجود دارد که اولین بار فروغ در مصاحبه‌ با م.آزاد آنجا که  برای نشان دادن ریشه های شعری خود حرف می زند می گوید:«من نیما را خیلی دیر شناختم و شاید به معنی دیگر، خیلی به‌موقع. یعنی بعد از همه ی تجربه ها و وسوسه ها و گذراندن یک دوره سرگردانی و در عین حال جستجو. با شعرای بعد از نیما خیلی زودتر آشنا شدم. مثلا با شاملو و اخوان و نمی‌دانم... در چهارده سالگی مهدی حمیدی و در بیست سالگی سایه و مشیری شعرای ایده‌آل من بودند... نیما برای من آغازی بود. می‌دانید نیما شاعری بود که من در شعرش برای اولین بار یک فضای فکری دیدم...» بعد از او شاعران زیادی حدود همین صحبت‌ها را با آرایش و پیرایش در باره‌ی خود گفته‌اند و من معتقدم بسیاری از آن‌ها هم به اندازه‌ی فروغ در ادعای خود صادق و محق بوده‌اند. چراکه فروغ نمی‌توانسته نام نیما را که بسیار معروفتر از شاگردان مستقیمش(اخوان و شاملو و...) بوده، نشینده و شعرش را ندیده باشد. بیست سالگی فروغ  که از آن صحبت می کند در سالهای آغازین دهه‌ی سی قرار دارد دورانی که نیما هنوز زنده است و شهرت او همچون تاکی که از شکم ماندانا در خواب آستیاگ سرکشید و جهان ایرانی را زیر پر گرفت، در حال سرکشیدن و اوج گرفتن. و این نمی توانست از نگاه حساس و دقیق فروغ دور بماند. اما فروغ می گوید:« من نیما را دیر شناختم» راز او در فعل «شناختن» نهفته است. او در باره ی نیما از فعل «شناختن» و در باره ی دیگران از «آشنا شدن» استفاده می کند.

جان جهان / هومن گلهو


بعد از تو دلم به هیچ‌کس خو نکند
در گلشن آرزو گلی بو نکند
تو جان جهان من چو رفتی مادر!
غم نیست اگر جهان به من رو نکند.


با درود و ارادت به دوستان ارجمند و عرض تسلیت به دوست گرامی جناب مظفری

عادت / سید مرتضی معراجی



ما به تو عادت داشتیم
مثل همه ی چیزهای عادی
مثل درخت به زمین
مثل ما
       به رؤیا

و چادرت در بازار شلوغ
احساس بودنت را در دستهایمان می گذاشت و
نمی دانستیم
آهسته آهسته
داشتی خود را از ما می گرفتی
وقتی برایمان غذا می پختی
وقتی لباسهایمان را می شستی
وقتی غصّه  هایمان را می خوردی

وقتی رفتی
چادرت خالی ماند
تا بوی تو را هم
گم کنیم
در همهمه های ِ این بازار شلوغ
7/5/93
#معراجیـسیدمرتضی
@walehaneh

با تسلیت مجدد به دوست گرامی جناب مظفری و احترام به روح تمام مادران درگذشته در پیروی از جناب دکتر راثی و جناب دادویی بنده هم به یاد مادرم این تکه شعر گذشته ام را تکرار می کنم:
«««««« »»»»»»»؛

شبچراغ / محمد جلیل مظفری


دست‌ها را تکان بده مادر
تا شکوفه دهد درخت انار
کم بگو وقت رفتن و کوچ است
دست از این لجاجتت بردار

گرچه در ورطه‌های ناکامی
زندگی با من و تو بد تا کرد
رنج را در ترانه‌ها یک عمر
ما سرودیم و عشق حاشا کرد

یک غزل مانده است تا برسیم
به قوافیِ شمعدانی‌ها
بنشین دور حوض آبی تاــ
ــ سر بگیرد ترانه‌خوانی‌ها

یاس در انزواش کز کرده
غزلش نیمه‌کاره مانده ببین!
تاک در انحصار چیرگیِ
حنظلی بدقواره مانده ببین

زیر سایه‌ی درختِ خرمالو
رازقی مرده سوسن افسرده‌ست
دیرسالی‌ست دور پاشویه
شمعدانی و نازگل مرده‌ست

رفتی از خان و مانِ ما مادر
لحظه‌ای سوی زندگی رو کن
خانه بی‌تو خموش و تاریک است
فکر این شب‌چراغِ بی‌سو کن

هیجدهم بهمن ۱۴۰۳
#محمدجلیل_مظفری


برای مادرم که شمعدانی هایش را تنها گذاشت

قطره اشک / محمد رضا راثی پور

کوتاه بود و صاعقه وارانه در گرفت
در خرمن تحملم آن داغ ناگهان
انگار آن مکالمه چند لحظه ای
از جان من گرفت شکیبایی و توان

دردی به دردهای دل من اضافه شد
داغ پدر هنوز بجا مانده در دلم
گویی قرار بود که گرداب حادثه
راهی کند به ورطه غم جای ساحلم

آن مهربان که با همه ی دردهای خویش
جویای حال این پسر تیره روز بود
در گیر و دار ظلمت و تشویش روزگار
چون چلچراغ روشن هستی فروز بود

جای عصای دست ، چه بودم برای او
وزر و وبال گردن و آیینه ی عذاب
هر قدر می شتافت که حرفی زند به من
سر بر نمی گرفتم از این جزوه و کتاب

از علم من چه سود که هنگام ابتلا
شد ناتوان و درد دلش را دوا نکرد
این شرم بس مرا که  سزاوار مادری
حق و مراتب پسری را ادا نکرد

ای مادر عزیز ، زبانم گرفته است
این قطره اشک را بپذیر از من خجل
بر رغم تند باد فراموشی و مرور
باقیست عطر خاطره ات در فضای دل
خرداد ۸۵