سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

هوای روی تو دارم، نمی گذارندم /سعید سلطانی طارمی



اعتراف می‌کنم نوشتن مطلبی کوتاه در باره‌ی شاعری که فکر می‌کنی تمام لحظه‌های شعرش را می‌شناسی و با زبان‌ورزی‌ها، خیال‌بندی‌‌ها و فکر‌پردازی‌هایش زندگی کرده‌ای، کاری دشوار است. حال اگر این شاعر سایه باشد، دشوارتر است. از این جهت که تنها شعر او نیست که سهل و ممتنع است شخصیتش هم چنین است. درست در جایی که گمان نمی‌کنی نکته‌ی مبهمی باشد، با بُعدی از شعر یا شخصیت او مواجه می‌شوی که ندیده‌ یا نشناخته‌ای. اصولا شناخت پدیده‌های سهل و ممتنع دشوار است. شاید خود این اصطلاح روشن‌ترین مصداق خودش باشد. چرا که در بطن آن همیشه می‌شود چیزهایی پیدا کرد که پیشینیان ندیده‌اند یا نباید می‌دیدند. چرا که مدام خودش را به‌روز می‌کند. و تازه‌ می‌گرداند.
ما همیشه منتظریم در شعر حافظ به نکته، اشاره یا بازیی نامنتظر برخورد کنیم. زیرا شعر و زبان حافظ، آشکارا بازیگر، نکته‌سنج و ظریف است در حالی که زبان و شعر سایه مثل جوانی و میان‌سالی‌اش کم‌حرف اندکی خجول و سر راست به نظر می‌رسد. ولی درست در همان‌جا که سرراست می‌نماید ممکن است ناگهان رندی کند و بازی‌گری بیاغازد و به موقعیتی دیگر فرا‌رود. مثل هر شعر و شخصیتی که سهل و ممتنع است. چرا که سهل و ممتنع یعنی عادی فوق‌العاده، یک‌رنگِ رند.
سایه در وهله‌ی اول غزل‌سراست. غزل، طبیعت نرم و آهسته‌ای دارد. در وجوه اعتراضش هم نرم و آهسته رفتار می‌کند. اگر هم در جایی چنین نبوده، ترک عادت کرده‌بوده مثل برخی غزل‌های فرخی یزدی. کلاسیک‌های ما هرجا خواسته‌اند خشونت یا اعتراض بورزند از قالب‌های دیگر بخصوص قصیده  استفاده ‌کرده‌اند قصیده‌های بهار را با غزل‌های فرخی بسنجید. بهتر از آن، قصیده‌های بهار و خاقانی را با غزل‌های خودشان بسنجید. البته قالب‌های دیگر مثل مثنوی توانایی انجام هر دو کار را دارند. شاید این تقسیم کار نسبی بین غزل و قصیده، - تاکید می‌کنم نسبی-  از این جهت پدید آمده که غزل در ازل از دنده‌‌ی قصیده بیرون جسته. حرف من این نیست که حوزه‌ی فکری این دو دور از هم است. حرف من این است که غزل نرم و آهسته انجام می‌دهد کاری را که ممکن است قصیده با خشونت و اغراق به آن بپردازد. و سایه غزل‌سراست. اگر تاریخ شعرهای او را بررسی کنیم متوجه می‌شویم که هروقت بحران جامعه را فرا گرفته و جنبش‌های اجتماعی رو به اوج‌گیری‌ رفته او به جای غزل، شعر نیمایی گفته‌است. یعنی شعر نیمایی را مناسب بیان موقعیت و اندیشه‌هایش دانسته‌است.‌
سایه غزل‌سراست. واژه‌ی غزل‌ را دهخدا "سخن‌گفتن با زنان و عشقبازی نمودن/ حدیث زنان و حدیث عشق ایشان کردن" معنی کرده‌است. البته او هم این معانی را از دیگران مثل منتهی‌الارب نقل کرده. لزومی ندارد بگویم ابزاری که خاص سخن گفتن بایار است باید چه خلق و خویی داشته‌باشد پیش از من حافظ به زیباترین شکل ممکن در مصراع چهارم غزلی آن کار را کرده‌است: [صبحدم مرغ چمن با گل نوخاسته گفت:// ناز کم کن که در این باغ بسی چون تو شکفت.- گل بخندید که از راست نرنجیم ولی// هیچ عاشق سخن سخت به معشوقه نگفت.] سخت اینجا به معنی خشن و وهن‌آلود است. پس نرمی و آهستگی در غزل سایه همان‌طور که گفتیم زاییده‌ی طبیعت آن است. چرا که غزل به شکلی ویژه برای بیان حالات و گفت‌و‌گوهای عاشقانه به وجود آمد، گرچه در جریان زمان وظایف دیگری هم پذیرا شد اما خوی و طبیعت آن چندان تغییر نکرد. غزل سایه هیچگاه لحن عاشقانه و عاطفی را رها نکرد با این که هرگز به ابتذال غزل جسمانی رایج تن نداد. او مثل بسیاری از غزلسرایان بزرگ، غزل را محملی ساخت برای بیان اندیشه‌ها و آرزوهایش. اندیشه‌ها و آرزوهایی که بسیار فراتر از آبکند‌ها و برکه‌های کوچک روابط فردی هستند. روشن است که عاشقانه‌سرایی با زارزدن‌های مبتذل جنسی فرق می‌کند. اتفاقا چند قطعه از معروفترین غزل‌هایش هم صرفا عاشقانه هستند. شهادت می‌دهم که او در جواب پرسش " از نظر خودتان بهترین غزل‌تان کدام است؟" بی تامل جواب داد: "خیال آمدنت دیشبم به سر می‌زد// نیامدی که ببینی دلم چه پر می‌زد!" شاید از نظر او این غزل همان‌جایگاهی را دارد در شعر او که غزل " شب چو در بستم و مست از می نابش کردم..." در شعر فرخی یزدی. ناچار از گفتن آنم که همیشه آرزو کرده‌ام کاش به جای "خیال آمدنت" گفته‌بود: "هوای آمدنت" همان‌طور که در جای دیگر گفته: "هوای روی دارم" چه خوب که نگفته: "خیال روی تو دارم."
به هرحال همنشینی با غزل، و گذر زمان، شاعر "مرگ در میدان"، " روزنبرگ‌ها"، "در زنجیر" و ... را آرامش و ژرفا داد چنان که حتی در شعر نو هم او را به "زندگی" و "آواز غم" رساند. شعرهایی که ملاحت غزل را با برافروختگی شعر نیمایی ترکیب کرده آنی به دست آورده‌‌اند که شایسته‌ی شاعر است. منظورم این است که خوی و منش غزل در سایه ملکه شده در تمام کارهای او اگر نه روی، بویش را نشان می‌دهد. چنان که در مثنوی... به خاطر می‌آورم که چندی بعد از آزادی از آن گرفتاری نا‌به‌جای تحمیلی، مقداری از ابیات تازه‌افزوده‌ی مثنوی بانگ نی را برایم خواند و طبق معمول شاعران نظرم را پرسید، گفتم - چیزی در این حدود...– : هم محتوا‌گراست مثل مثنوی مولانا هم زبان‌گرا و تر است مثل الا ای آهوی وحشی... گفت: بله آن که سرمشق است. امروز می‌گویم: الا ای آهوی وحشی غزلی‌ترین مثنوی زبان فارسی‌ست. همان‌طور که مثنوی بانگ نی‌ سایه بخصوص هرچه از آغاز فاصله می‌گیرد بیشتر رنگ و بوی غزل را می‌پذیرد. در بانگ نی، سایه می‌نالد، می‌گرید، می‌غرد، می‌خندد، هشدار می‌دهد، نصیحت می‌کند، می‌خواهد، می‌دهد، می‌گیرد.... و در لابلای آن همیشه بین غزل‌سرا و مثنوی‌سرا در نوسان است اگر نظامی‌وار حرف می‌زند یا مولوی‌وار و... همیشه خودش است و در تمام این حالات نرمای غزل همچون نمی نازک در تار و پود آن حس می‌شود حتی وقتی اعتراض می‌کند و هشدار می‌دهد: خوانده‌ای کان ماردوش مغز‌خوار// پادشاهی راند بر سالی هزار— آن ستمگر را نه چندان سال بود// خلق را هر روز سالی می‌نمود.
سایه‌ی عزیز در آستانه‌ی نود سالگی  و از وطن دور است برایش صحت و سربلندی بیشتر آرزو می‌کنم و با زبان خودش می‌نالم: هوای روی تو دارم...    


کژدم/محمد رضا راثی پور



تقدیم به استاد طبایی عزیز:



همان طبل و تبلیغ

و تقدیس قطعیت تیغ

به هر کوی و برزن

به بانگی که کر می کند گوش

دروغ و دروغست در بوق


و خیل کر و کورها را

بجز حرص آذوقه روزهای مبادا

نهیبی نجنباند از جا




همان طبل و تبلیغ

و تقدیس قطعیت تیغ

در این روزهای مبادا

که هم اسم و شعر تو حکم هلاکست

و هر گزمه رد و نشان جوید از تو

همان به که با سنگ و با خار یمگان

همان به که با کژدم خاطر آزار غربت

بگویی غم مهلکت را

طرح براندازی/میرزا آقا عسگری مانی

 

 

چهار بامداد به وقت حَرا:

 

آمدند!

کنج و کنارها را همه گشتند

اما نه نامۀ سالوادور آلنده را

                               در خانه ام یافتند،

نه هفت تیر مایاکوفسکی را

نه دشنۀ پیروز نهاوندی

نه شمشیر بهمن جازویه را.

دوبیتی چاپ نشدۀ خیام را هم

                       در بطری شرابم نیافتند.

جهت نمایم

درون غزلی از حافظ نهان بود.

رؤیاهایم به جای خود،

حتا سرودهای بال گسترم در هوا را هم ندیدند.

تابلوی سالوادور دالی را وارونه هم کردند

اما «طرح براندازی» را در آن نیافتند.


نه این که نبود،

آن ها نیافتند!


گرچه چنگ رودکی را شکستند

خودش را اما ندیدند.

پس، درون پیراهن هایم را جستند

مرا نیافتند.

آنگاه، هفت تیرها و بیسیم هاشان را غلاف کردند. رفتند!

با همان پاترول های مجهز و خونین

                  در همین تهرانِ اوین.

 

<><><>

 

پنج بامداد به گاهِ دماوند:

 

همراهان امام زمان رفته،

کنجکاوان، پراکنده،

خمیازۀ بلندگوها بسته،

سلولی که برایم آماده کرده بودند خالی،

اما زیرِ پوست ایران زمین، فروردین نفس میکشد.

 

<><><>

 

شش بامداد به گاهِ الوند:

 

درز پرده ها را میگشایم

در تاق بستان، میترا از پیکرهاش بیرون میآید،

با شاخهای بَرسَم به خانه باز میگردد.

خیزابۀ نور در اتاق ام لَب پَر میزند.

اپرای خروس ها را پخش میکنم.


«آتشی که نمیرد» را

از تاقچۀ دل برمیدارم

دوباره روی میزکارم میگذارم.

 

آناهیتا دارندۀ هزار دریا و هزار رود

که تخمۀ مردان و زهدان زنان را از آلودگی میپالاید

با دستها بر پستان

دوباره به اتاق ام برمیگردد.

پارتیزان ها از آلبوم بیرون می آیند،

گِردِ آتشگاه، سرود مستان میخوانند

پروانه هایم ،

بر شانه هاشان باله میرقصند.

 

<><><>

 

هفت بامداد به گاهِ زاگروس:

 

درون پیراهن سوری ام میروم

اشیاء به هم ریخته را سامان میدهم.

شاهنامه را می گشایم

تا اسم شب را از گردآفرید بگیرم.

اتاق، جای رفت و آمد پارتهاست.

شورشیان از شعرهایم بیرون آمده

دور و برم نشسته،

تفنگ هاشان را روغن می مالند.

ستاره ها را از درون تاریکی بیرون می کشم.

اسپارتاکوس بر کاغذم خم شده شبنامه می نویسد.

بر چهارپایۀ ولتر می ایستم

شعر منتشر نشدۀ خیام را

برای ملحدان می خوانم.

 

<><><>

 

آنان رفته اند

میترا آوازهای بومی را چه زیبا میخواند اکنون.

کتابهایم با صدای بلند حرف می زنند.

واژه ها از کهکشان، روی کاغذم می چکند.

رستم، در گوش رخش، رَپ میخواند:


گر آیند ایدون به ایران سرا

بکوبیم آن غار و کوه حرا!





گلکو/احمد شاملو


شب ندارد سر خواب.

 

می دود در رگ باغ

باد، با آتش تیزابش، فریادکشان.

 

پنجه می ساید بر شیشة در

شاخ یک پیچک خشک

از هراسی که ز جایش نرباید توفان.

 

من ندارم سر یأس

با امیدی که مرا حوصله داد.

 

باد بگذار بپیچد با شب

بید بگذار برقصد با باد.

 

گل کو می آید

گل کو می آید خنده به لب.

 

 

گل کو می آید، می دانم،

با همه خیرگی باد

که می اندازد

پنجه در دامانش

روی باریکة راه ویران،

 

گل کو می آید

با همه دشمنی این شب سرد

که خط بیخود این جاده را

می کند زیر عبایش پنهان.

 

 

شب ندارد سر خواب،

شاخ مأیوس یکی پیچک خشک

پنجه بر شیشة در می ساید.

 

من ندارم سر یأس،

زیر بی حوصلگی های شب، از دورادور

ضرب آهستة پاهای کسی می آید.

 

 


شب ندارد سر خ


مهر بورزید/فریدون مشیری



ای همه مردم در این جهان به چه کارید؟


عمر گرانمایه را چگونه گزارید؟


هر چه به عالم بود اگر به کف آرید


هیچ ندارید اگر که عشق ندارید


وای شما دل به عشق اگر نسپارید


گر به ثریا رسید هیچ نیرزید


عشق بورزید دوست بدارید


مهر بورزید...




قرار/ اسماعیل خویی



چه ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ!

ﺳﺘﺎﺭﮔﺎﻥ ﮐﺪﺍﻣﯿﻦ ﺷﺐ ﺷﮑﻔﺘﻪﯼ ﺷﺎﺩ

ﺩﺭ ﺁﻥ ﺩﻭ ﺑﺮﮐﻪﯼ ﺧﺎﻣﻮﺵ ﺗﻪﻧﺸﯿﻦ ﺷﺪﻩﺍﻧﺪ؟

ﮐﺪﺍﻡ ﺳﺎﺣﻞ ﺁﻏﻮﺵ

ﻗﺮﺍﺭ ﺑﺨﺸﺪ ﺷﺐﻫﺎ ﺑﻪ ﻣﻮﺝ ﺳﯿﻨﻪﯼ ﺍﻭ؟

ﺩﻝ ﻫﻮﺍﯾﯽ ﻣﻦ

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﺳﭙﯿﺪﻩﯼ ﻟﺒﺨﻨﺪ

ﭼﮕﻮﻧﻪ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺩﺍﻧﺴﺖ

ﮐﻪ ﺑﺎﺩ ﺷﺮﻃﻪ ﮐﺠﺎ ﻣﯽﺑﺮﺩ ﺳﻔﯿﻨﻪﯼ ﺍﻭ؟


هر شعر، مهربانی لبخندست.../علی رضا طبایی



شعر، از تبار نور است

و شاعر از سلاله‏ خورشید...

*

خورشید، مادر است

و مادران، سرشته‏ ای از مهربانی‏ اند.

خورشید، مادری ‏ست که لبخندش،

با انعکاس دایره‏ ای ‏رنگ آب برکه، در آیینه‏ های حافظه، تکثیر می‏ شود

خورشید، مهربانی جاری ‏ست!

اما،

شب را، به خانه راه نخواهد داد!

*

هر شعر، مهربانی لبخندست

در قاب‏ های آینه‏ رو به ‏روی هم

خورشید، مهربانی جاری ‏ست

و شاعر، از سلاله خورشید، از شعور گل و واژه...

*

خورشید، پشت ابر نمی‏ ماند

و شعر، پشت غفلت خاموشی!

هرچند طرح توطئه را، طبل‏ های شعر به مزدان بادبوس دراندازند!

*

شب،

همسایه‏ قدیمی خورشیدست

اما،

خورشید زخم‏ خورده که پیراهنش هنوز

از دستبرد تجربه، پاره‏ ست

شب را که گرگ حیله و چاره ‏ست

هرگز، به خانه راه نخواهد داد!

*

من میزبان نورم

فرزندی از سلاله‏ خورشیدم

شب را، به خانه راه نخواهم داد.