
کجا پناه برد تا که قطره قطره نریزد چو موم از گرما
دهان پنجره ها اژدهای شعله فشان
سراغ سایه کجا گیرد
که از سماجت این آفتاب کور کننده
به هیچ گوشه پنهان
نمانده است نشان
هوای هذیانی
حریق نامریی
جزای معصیت دیرسال این شهرست
جزای معصیت قوم عاد و قوم ثمود
که قدر موهبت سبزه را ندانستند!

به جای قناری:
کلاغان جاری؛
به جای صنوبر:
درختانِ عرعر؛
به جای نسیم و ترنّم:
دی اکسید کربُن؛
من این روزها واقعاً زندگی میکنم!
روان باش که پرندگان چنیناند و گیاهان چنیناند. چون به درخت رسیدی به تماشا بمان. تماشا تو را به آسمان خواهد برد.
لبریز شو تا سرشاریات به هر سو رو کند. صدایی تو را میخواند. روانه شو. سرمشق خودت باش. با چشمان خودت ببین. با یافته خویش بِزی. در خود فرو شو تا به دیگران نزدیک شوی.
پیک خود باش.! پیام خودت را بازگوی. میوه از باغ درون بچین. شاخه ها چنان بارور بینی که سبدها آرزو کنی و زنبیلِ تو را گرانباری شاخهای بس خواهد بود.!
۶ فروردین ۱۳۴۲
دردِ کدامین زخم زینسان آتش افکندهاست
بر هیمهی جامانده از هر روز؟!
آتش سزاوار است اما حیف
خاکستری حتی
بر جا نمیماند
تا آتشی را در نهانش
سایهی امید پنداریم.
یک روز میپوسد
در تنگنای تیرهی تردید
این نیم مانده ...از یقینِ قاصدک هامان.
ما بیخبر
در انتظار یک خبر
آهسته میمیریم.
#ماریا_کرم_نژاد
#پرسه_در_متون
آری، آدمیان به آینهها شبیهاند. آینهٔ زنگاربسته تو را کدر نشان میدهد و آینهٔ ترکخورده تو را شکسته، و آینهٔ صیقلین یا مواج تو را صاف یا معوج؛ و این جز آن است که تو صاف باشی یا شکسته یا کدر یا زنگاربسته. من گاهی آینهٔ دق بودهام و گاهی به تلنگری ترک برداشتهام. من گاهی بهکلی خرد شدهام و در هزار تکهٔ من هزار تصویر خرد شما پیدا بود.
( #بهرام_بیضایی، #طومار_شیخ_شرزین، تهران. روشنگران، ص ۶۸)
@cheshmocheragh