
1
پشت رل سمند
سفیدم نشسته ام
و فکر می کنم
باید از این مسافرت خوابمرده برگردم
شاید هنوز قهوه ی چشمی
در سینی کنار پنجره ای خالی
در انتظار فال کسی باشد.
شاید کسی که می رسد از راه
و فال خویش را
از قهوه ی کنار پنجره را می چیند
من باشم.
باید از این مسافرت خوابمرده برگردم
پشت رل سمند
سفیدم...
9/7/92
2
در پیچ و
تاب راه لواسان
بین تمام و هیچ
ناخواسته به یاد تو افتادم
و آن قرار نان و کبابی که هیچوقت
با ما وفا نکرد.
مانند زندگی
که دستهای سبز بلندت را
در یک سپیده دم مشکوک
از جیب من ربود
لبخند های نازک خود را
از من ربودهای
باور کن
نان و زغال و جوجه و زیرانداز
پشت سمند منتظر دست های توست
کافی ست قهر و ناز.
20/9/92 زنجان
گوته معتقد بود که "شعر شاعر هم همچون عشق و آتش پنهان شدنی نیست چرا که شاعر که دل در گرو شعر خود دارد آنقدر آن را برای کسان می خواند تا همه آن را به خاطر بسپارند" این، حقیقت است که شاعران شعر را برای انتشار می گویند هیچ استثنایی وجود ندارد طبیعتا من هم خیلی دلم می خواست شعرم را در مجلات روشنفکری آن روزگار- که جوان بودم - منتشر کنم تنها مجله ی باقی مانده در اوایل دههی پنجاه فردوسی بود الان یادم نیست که مجله ی نگین هم صفحه ی شعر داشت یا نه . درهر صورت مجلهی فردوسی بنا بر سیاست و طبیعت خود به شعرهای من راه نمی داد و از انتشار آن ها خودداری می کرد من چرایی موضوع را درک نمیکردم وقتی در مقام مقایسه برمی آمدم افاضات خودرا کمتر از شاهکارهای منتشر شده نمی دیدم و کسی هم به من شهرستانی نمی گفت که باید دنبال جای دیگری برای انتشار شعرهایم باشم صفحهی شعر مجلهی زن روز را نصرت رحمانی اداره می کرد اما مجلهی زن روز از نظر من جزء مطبوعاتی بود که آل احمد به حق رنگین نامهشان نامیده بود و برای من با این که اسم نصرت رحمانی وسوسه انگیز بود ولی موقعیت زن روز مانع ننگ آوری به شمار می آمد اما بالاخره وسوسهی انتشار شعر ، امتناع فردوسی و جاذبهی نام نصرت رحمانی سبب شد که شعری را برای شعر روز فرستادم گمان نمی کردم اهمیتی داده شود به شعر من . بعد از یکی دو هفته نامهای از شعر روز رسید که شاعر را تشویق کرده و وعدهی انتشار شعر را داده بود و این، روحیهی لجباز و سرکش مرا هرچه بیشتر تقویت کرد امروز که این یادداشت را می نویسم حیفم آمد که اشارهای به این ماجرا نکنم.
اما شعر
نصرت رحمانی در نگاه اول به سه دوره تقسیم می شود دوره ی اول، دورهی چهارپاره هاست که شامل کتابهای کوچ و کویر و
ترمه است شعرهای این سه کتاب در عرصهی زبان ویِژگیهای
مستقل خودرا دارند حضور
اصطلاحات کوچه و خیابان، شعر این دورهی نصرت را از همدورهها و همنسلانش جدا می کند و به آن استقلالی عطا می کند که همنسلانش
از جاذبه ی آن برکنار نبودند زبانی
که به آسانی با خوانندهی
بخصوص تهرانی ارتباط برقرار می کرد و نام شاعر را در خاطرهها حک می نمود زبانی لخت و افشاگر که از بیان خشونت طبیعی روابط اجتماعی تن نمی زد و به آسانی آماده بود تا زشتیها و پلشتیهای روابط انسان ها را با طنزی گستاخ به رخ آنها بکشد در بیان این ویژگی ها گاه از نوعی
رئالیسم استفاده می کرد و درست آنچه را
اتفاق می افتاد بدون اغراقهای رمانتیکمابانه بیان می کرد و گاه تسلیم نوعی رمانتیسم پردرد و دریغ می شد که
در شعر زمانه رایج بود و در کل شعر این دورهی او را می شود شعر اجتماعی یا عاشقانه
ای در نظر گرفت که از کوچه به سوی خواننده می آید و آنچه را که در پس روابط انسان ها می گذرد فاش می کند. واژه های عامیانه چنان راحت در شعر او می نشینند
که گویی به همین منظور پدید آمده اند و همین خوش نشینی پرتاثیر آن هاست که نام شاعر را زودتر از سایر
همنسلانش ورد زبان شعرخوان ها می کند. یکی از بارزترین شعرهای او در
این زمینه شعر سقاخانه است ببینید چگونه عناصر
کهن کوچه را راحت به شعر دعوت می کند
قفل بر
چفت تو ... سقاخانه
مادرم
بست؟ چرا ؟ راست بگو.
تا که
شب زود روم در خانه
نکنم
مست؟ چرا؟ راست بگو.
کهنه، کی زد گره بر محجر تو
اختر،
آن دختر مشکین گیسو؟
چادر
آبی خال خالی داشت؟
رخت می
شست همیشه لب جو؟
..............................
آخرین
عابر این کوچه منم
سایه
ام له شده زیر پایم
قصه بس!گرچه
سخن بسیار است
تا شب
بعد سراغت آیم
[سقاخانه/ کوچ]
بدیهی
ست که عاشقانه های این دوره ی او نیزخالی از این
ویژگی ها نیستند در پس زمینه ی عاشقانه
های ناب او همیشه نوعی اروتیسم افشاگر خودنمایی می کند علاوه بر این
نمی توان از گفتن این نکته خودداری کرد
که گاهی شعر او به نوعی ناتورالیسم شاعرانه تن می دهد
که جذابیت های خاص خودرا
دارد در این نوع شعرها که نمونه ی آنها شعرهای لوطی و فاحشه است یک توصیف روایی شعر را به پیش می برد توصیفی که علاوه
بر هسته ی روایت تاثیر قصه وارهی
شعر را هم مضاعف می کند
کوچه
تف کرده زآفتابی تند
جوی،تن
در لجن فروبرده
چند تیر
چراغ ساکت و مات
سایهشان آفتاب را خورده
مردی
آمد به کوچه پای کشان
عنتری
مرده روی دستش بود
اشک لغزنده
از دو چشمانش
لب به
این گفته دائما می سود
عنترم
مرد وای ای مردم
رفت سرمایه
ام دگر از دست
بعد از
او چون توان به جا ماندن
رشته
ی زندگی گسست ، گسست....
[لوطی]
شاید علت اصلی نظر دکترحاج سیدجوادی که شعر او را عمیقا رئالیستی می داند همین باشد همانطور که مشوق نیما در اظهار این نظر در بارهی شعر این دوره ی رحمانی که:"آن چیزهایی که در زندگی هست و در شعر دیگران سایهای از خود نشان می دهد در شعر شما بیپردهاند" همین ویژگی شعر اوست همانطور که نیما هم اشاره کرده :"اگر این جرات را دیگران نپسندند برای او عیب نیست" چرا که این مسائل همه از طبیعت او سرچشمه می گیرد و حاصل تظاهر و ریایی نیست.
با این که روش شاعری او تاثیرگذاری خود
را نشان داده بود و اورا به عنوان شاعر "بدنام شهر" مشهور کرده
بود نامی
که خودش دوست میداشت. اما ظاهرا طبیعت جوینده و دگرگونیخواه او را قانع نمی کرد چرا
که ابزارهای آن در بیان مطالب پیشرفتهتر و پیچیدهتر
ضعف خود را نشان داده بودند. محدودیت چهارپاره به عنوان یک قالب نسبتا بسته و نیمه سنتی و واژه ها و روش کاربرد آن ها که فقط برای
معرفی یک دنیای محدود به کار می آمدند و
تصویرگر یک دنیای سنتی بودند دیگر شاعر را که
با جهان پیرامون خود آشنایی لازم را به
هم رسانده بود قانع نمی کرد . نشانه های
این قانع نبودن در ترمه دیده می شد آن جا بود که شاعر حرکت به سوی یک شعر اجتماعی مدرن را آغاز می کند اما ترمه فقط این وداع و استقبال را نشان می دهد ببینید:
بدرود/
هم راه نسلم سرد چالی
را پذیرایم/ در خواب یخ تا بازگشت تو / ای قبله ی عصیان
/ آواز گام تو ./□ / بی باورم از لای لای
جادوی این خواب/ این افسانه ی افسون/ دیگر
منم یح بسته در یخچال...
اما تحول اساسی و تولد دیگر نصرت رحمانی با میعاد در لجن آغاز می شود از این نقطه نصرت رحمانی محله های قدیمی تهران را رها می کند و از زیر جاذبهی مکان های سنتی مثل سقاخانه و تکیه و قهوهخانه خودرا رهانده مسائل کهنه، محدود و بی رمق آن ها را پشت سر می گذارد و به دنیای تازه ای که شعر نو و آزاد نیمایی معرفی می کند گام می گذارد شعر اجتماعی او شناسنامهی عمومی می گیرد و شعر عاشقانه اش ضمن تغییر شخصیت معشوقه اش زبانی پروامند برمی گزیند .
تنهایی انسان امروزی ،
فضای آلودهی
شهری، بیهودگی زندگی اجتماعی
که در آن حق با کسی ست که از پشت خنجر می زند و با کسی که آلوده ی زر و زور می شود. در چنین جامعه ای است که آفتاب خسته و بیمار از غرب می وزد و یاس و دلمردگی حاکم بر آن قرینه ی نازایی و افسردگی پاییز است
و آفتاب
خستهی بیمار / از
غرب می وزید/ پاییز بود / عصر جمعهی پاییز./ له له زنان / عطش زده/ آواره/ باد هار/ یک تکه روزنامه ی چرب مچاله را / در انتهای
کوچه ی بن بست
/ با خشم می جوید....
این تنهایی و بی رمقی و بیهودگی پارادوکسیکال نمونه وار در جاهای زیادی و هر بار به نوعی تکرار می شود فی المثل خود شعر "میعاد در لجن" که بر پوچی و بیهودگی زندگی تاکید می کند و معتقد است که "اینجا نه کشتگاه عشق و غرور است / میعادگاه زشتی و پستی ست."یکی از موارد خوب آن است او در مجموعه ی میعاد در لجن شکوفا می شود و این شکوفایی تا "شمشیر معشوقهی قلم" ادامه دارد در واقع میعاد در لجن و حریق باد بهترین کتاب های نصرت هستند که او در آن ها دوران کمال و پختگی اش را سپری می کند و زمین زمان را زیر شلاق طنز خود کبود می کند طنزی که عجول است ضربه اش را می زند و عقب می نشیند زود یاب و کم عمق حرکت می کند در واقع نصرت رحمانی از نظر فکری مشترکات زیادی با اخوان ثالث دارد گاهی در یافت های او تازه تر و شاعرانه تر است اما زبان و شعر تانی و تامل لازم را در پرورش کار ندارند چیزی که در اخوان گاهی در حد کمال است در نصرت بسیار عجولانه مثل نسیمی گذرا می وزد و سپری می شود اما "شمشیرمعشوقهی قلم بلندترین شعر نصرت است و از این لحاظ پراهمیت ترین آن ها. کوتاه ترین سخنی که می شود درباره ی آن گفت این که: ناموفق است. سعی درازدامن شاعر برای وارد کردن فلاسفه و اندیشمندان دیگر که در آن نامشان می آید و تعدادشان هم کم نیست به دنیای طنز و جد شعرش با ناکامی همراه است و تاسف بارتر این که این شعر مجموعه ای از بندهای از هم گسسته است و تلاشهای شاعر برای ایجاد یک ساختار و فرم منسجم در آن بی نتیجه مانده است .
اما بعداز این فرود، مجموعه ی "پیاله دوردگر زد" نسبت به آن یک اوج است و نصرت تلاش می کند که دوباره به وادی میعاد در لجن و حریق باد وارد شود در جاهایی هم موفق است در شعر هایی مثل انهدام ،نیروانا،پروازو سرخ و آبی
وقتی پرندهای
را / معتاد می کنند/ تا فالی از قفس به در
آرد / و اهدانماید آن فال را به جویندگان
خوشبختی/ □ / تا شاهدانه ای به هدیه بگیرد/□ / پرواز.../ قصه ای بس ابلهانه است / از معبر قفس!
آخرین
کتاب نصرت رحمانی "بیوهی
سیاه" است که بعد از مرگش به همت فرزندش آرش
رحمانی منتشر شده است که مثل "پیاله دور
دگر زد" کتابی متوسط است چند شعر نسبتا
خوب در میان تعدادی شعر متوسط و گاهی ضعیف. اجازه بدهید این گزارش را با یکی از آخرین و دردناکترین شعرهای شاعر به پایان بریم.
غزلی در شب
شب ها که تنها می شوم از خویش می پرسم
باردگر
گر نوجوان گردی
با خود چه خواهی کرد؟
...
در کوچه های مست
از عطر اقاقیها
در نم نم باران
در زیر
چترزلف او شب را سحر دیگر نخواهی کرد؟
در بزم
عیاران
آن چشم های تیرهی لب ریز خواهش را
از ابر انبوه غرورت تر نخواهی کرد؟
...
در کوچهی عشاق
خاک وطن را با دلی پرشور
برسر
نخواهی کرد؟
قلب پر از امید خواهش را
با تیغهی تیز تبر پرپر نخواهی کرد؟
...
غم در
دلم پر می کشد
با خویش می گویم:
دیگر نمی خواهم بمانم چون
رسد تا نوجوان گردم
...
آموزگار سختگیری زندگانی بود
من کودک
کودن
آنگاه
می رانم
خیزاب
های اشک بر روی آیینه.
"احمد مطر" اوایل دهه ی پنجاه میلادی در عراق چشم به جهان گشود. او از سن چهارده سالگی سرودن شعر را آغاز کرد. شعرهای اولیه او در قالب غزل و با محتوایی عاشقانه بود اما خیلی زود بر اثر فضای متشنج و دیکتاتور حکومت وقت عراق به شعرهای انقلابی و اعتراض آمیز روی آورد. در مناسبتهای ملی به میان مردم می رفت و اشعار سراسر شور و حماسه خویش را می سرود. البته این کار برای او گران تمام شد و مجبور به ترک وطن گردید و عازم کویت شد. و بالاخره در لندن مستقر شد و اشعار آتشین خود را علیه حکومت بعث عراق و دیگر حکومتهای مستبد عربی در همان جا سرود و منتشر کرد. او تا کنون در لندن اقامت دارد.
دمعة على جثمان الحریة
أنا لا أ کتب الأشعار فالأشعار تکتبنی ،
أرید الصمت کی أحیا، ولکن الذی ألقاه ینطقنی ،
ولا ألقى سوى حزن، على حزن، على حزن ،
أأکتب أننی حی على کفنی ؟
أأکتب أننی حر، وحتى الحرف یرسف بالعبودیة ؟
لقد شیعت فاتنة، تسمى فی بلاد العرب تخریبا ،
وإرهابا
وطعنا فی القوانین الإلهیة ،
ولکن اسمها والله ... ،
لکن اسمها فی الأصل حریة..
قطره اشکی بر جنازه آزادی
من اشعارم را نمی نویسم
شعرها مرا می نگارند
برای زنده ماندن باید خاموش بمانم
اما آنچه در برابر دیدگانم می گذرد مرا به سخن وا می دارد
و جز غم و اندوه و باز اندوه، چیزی نمی بینم
بنویسم که زنده ام در حالی که روی کفن خویش نشسته ام؟
یا بنویسم که آزادم در حالی که حتی حروف نیز در غل و بند بردگی هستند؟
من دلبری را تشییع کردم که در سرزمینهای عربی،
نامش را خرابکاری نهاده اند
و تروریسم
و اعتراض و افترا بستن به قانون پروردگار شمردند؛
ولی به خدا سوگند نام آن ،
نام اصلی آن آزادی ست...
2-
ثورة الطین ..!
وضعونی فی إنـاءْ
ثُمّ قالوا لی : تأقلَـمْ
وأنا لَستُ بماءْ
أنا من طینِ السّمـاءْ
وإذا ضـاقَ إنائـی بنمـوّی
..یتحطّمْ!
شورش گل !
مرا در جامی قرار دادند
آنگاه گفتند : سازگار شو !
اما من آب نیستم
من از گل آسمانی سرشته شدم
و اگر این جام گنجایش رشد مرا نداشته باشد ،
در هم می شکند !

از زنگ ساعت تا سقوط از پله های خواب
یک لحظه حتی نیست
اما در این کوتاه ِغافل گیر
چون آدم ِمطرود از فردوس
از هر چه می بینی شوی دلگیر
صبح ِ تو در چشم ِ عجول ِ تاکسی تصویر تکراریست
خورشید جز نوری مزاحم نیست!
تا کی در این بیدار باش ِ اضطراب آلود
محروم از سیّالی و وارستگی باشی
و لحظه هایت بگذرد سنگین و خواب آلود
فروردین 88