همیشه اتفاق می افتد که در نیمه راه اقدام به کاری که از روی احساس انجام گرفته ، عقل سود و زیان اندیش کاسبکارانه جلوه می کند و با برشمردن مشقات و زحمتهایی که باید کشید می پرسد که آیا این هدف ، ارزش این همه مرارتی که متحمل شده ای را دارد؟
اینجاست که پا سست می شود و نفس به شماره می افتد، احساس می کنی با هر قدمی که بر می داری انگار کلنگی به سنگ خارا زده ای ، حتی سبک ترین کوله بار برایت حکم کوهی دارد؛ اگر در این لحظه بحرانی خودت را جمع و جور نکنی و جوابی به این کاسبکار سمج ندهی هم هدف را باخته ای و هم آواری از ملامت بر سرتو توانایی هایت خراب می شود که حتی نتوانستی از عهده کار به این کوچکی برآیی.
نیمی از انسان را داشته هایش تشکیل می دهد و نیمی دیگر را نداشته هایش.یعنی همانهایی که برای بدست آوردنش خطر می کند و از سرزنش عقل کاسبکار می گذرد.بازنده کسی است که راه را برای بروز تردید و سبک سنگین کردن سود و زیان باز بگذارد .
اگر مقصود مسافر از سفر ، فقط یک نقطه جغرافیایی خاص باشد حتی مهیا کردن اسباب سفر و گذشتن از محل صدور روادید و صف ارائه بلیط مسافرتی برایش تا رسیدن به منزل مقصود ملال آور و کسالت بار است ، اما اگر سفر را نوعی سفر از خویش و این روزمرگی ساکن بدانیم همین نیت سفر کافی ست تا ما از حال و هوای روزمرگی بدر آورد.
غرض نگارنده از این مقدمه چینی بازتاب دادن تشویش ها و تردید هایش نیست بلکه نوعی اعتراف و عذر خواهی از کم و کاستی هایی ست که خوانندگان وفا دار گاها مشاهده می کنند و بسیاری از آنها خارج از توانایی ماست. قطعا ارائه کاری عاری از نقص و در نهایت کمال ، غایت آرزوی ماست ولی هم توانایی ما محدود است و هم بدلیل کثرت مشغله فرصت کافی برای بذل وقت در این کار فرهنگی فراهم نیست و همین موجب می شود ضعف هایی مشاهده شود ولی هرچه هست هدف ما این است که بتوانیم شعله شعر نیمائی را همچنان روشن نگه داریم.
پا گرفته/نیما یوشیج
![]()
پا گرفته است زمانی است مدید
نا خوش احوالی در پیکر من
دوستانم، رفقای محرم!
به هوایی که حکیمی بر سر، مگذارید
این دلاشوب چراغ
روشنایی بدهد در بر من!
من به تن دردم نیست
یک تب سرکش، تنها پکرم ساخته و دانم این را که چرا
و چرا هر رگ من از تن من سفت و سقط شلاقی ست
که فرود آمده سوزان
دم به دم در تن من.
تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند
و به یک جور و صفت می دانم
که در این معرکه انداخته اند.
نبض می خواندمان با هم و میریزد خون، لیک کنون
به دلم نیست که دریابم انگشت گذار
کز کدامین رگ من خونم می ریزد بیرون.
یک از همسفران که در این واقعه می برد نظر،
گشت دچار
به تب ذات الجنب
و من اکنون در من
تب ضعف است برآورده دمار.
من نیازی به حکیمانم نیست
شرح اسباب من تب زده در پیش من است
به جز آسودن درمانم نیست
من به از هر کس
سر به در می برم از دردم آسان که ز چیست
با تنم طوفان رفته ست
تبم از ضعف من است
تبم از خونریزی.
((نیما یوشیج))
یوش . تابستان 1331
مهتاب/عمران صلاحی
مهتاب
دامن به دست دارد و در دشت
می گردد و برنج می افشاند
مهتاب را که خوب ترین بانوست
آب غلیظ شالیزار
تا زانوست
مهتاب
دم پایی مرا پوشیده
رفته کنار ساحل
مهتاب
در قایقی نشسته و تورش را
انداخته در آب
عطر باور/سیاوش کسرایی

باور نمیکند
دل من مرگ خویش را
نه نه من این
یقین را باور نمیکنم
تا همدم من
است نفسهای زندگی
من با خیال
مرگ دمی سر نمیکنم
آخر چگونه گل خس و خاشاک می شود ؟
آخر چگونه
این همه رویای نو نهال
نگشوده گل
هنوز
ننشسته در
بهار
می پژمرد به
جان من و خاک میشود ؟
در من چه
وعدههاست
در من چه
هجرهاست
در من چه دستها
به دعا مانده روز و شب
اینها چه میشود
؟
آخر چگونه
این همه عشاق بیشمار
آواره از
دیار
یک روز بیصدا
در کوره راهها
همه خاموش میشوند ؟
باور کنم که
دخترکان سفید بخت
بی وصل و
نامراد
بالای بامها
و کنار دریچه ها
چشم انتظار
یار سیه پوش میشوند ؟
باور نمیکنم
که عشق نهان میشود به گور
بی آنکه سر
کشد گل عصیانیاش ز خاک
باور کنم که
دل
روزی نمیتپد
نفرین بر این
دروغ دروغ هراسناک
پل میکشد به
ساحل آینده شعر من
تا رهروان
سرخوشی از آن گذر کنند
پیغام من به
بوسه لبها و دستها
پرواز می کند
باشد که
عاشقان به چنین پیک آشتی
یک ره نظر
کننند
در کاوش
پیاپی لبها و دستهاست
کاین نقش
آدمی
بر لوحه زمان
جاوید میشود
این ذره ذره
گرمی خاموش وار ما
یک روز بی
گمان
سر می زند
جایی و خورشید میشود
تا دوست داری
ام
تا دوست
دارمت
تا اشک ما به
گونه هم می چکد ز مهر
تا هست در
زمانه یکی جان دوستدار
کی مرگ میتواند
نام مرا
بروبد از یاد روزگار ؟
بسیار گل که
از کف من برده است باد
اما من غمین
گلهای یاد کس
را پرپر نمی کنم
من مرگ هیچ
عزیزی را
باور نمیکنم
می ریزد
عاقبت
یک روز برگ
من
یک روز چشم
من هم در خواب می شود
زین خواب چشم
هیچ کسی را گریز نیست
اما درون باغ
همواره عطر
باور من در هوا پر است.

ھرگز نگردد این د ر،
بی عزم کارگر٬ بر پاشنه ی دگر !

یک عمر وعده دادی و میگفتی
خواهم سرود شعر شلمرودی
اکنون رسیده است زمانش، کو
شعری که وعده دادی و نسرودی؟
آمد دوباره نوزده ات از راه
پر شد پیالة تو از آن بالا
خوردی چنان که مست شدی از آن
شد پنجة تو سیزده پر حالا
میگفت با تو دوش نگارینت
آجی بگیر و زل زده بودی باز
میگشت گرد خانه و می افشاند
بذر شقایق از سر شوق و ناز
بیدار شو که شام سرآمد وای
شد ظهر و عصر هر دو قضا افسوس
خوابیدی هیچ هم نخرامیدی
خورد آذر وجود تو را ققنوس
1394/12/19- مشهد

در این تارکنا کبریت ، نقش دیگری دارد
شبیه منجی افسانه ای یا هرچه در هرجا که می گویند
و این نور موقت می تواند لحظه ای از هر خطر ایمن کند ما را
در این تارکنا افسوس ، هر کبریت همچون آلت جرمی
قرین با حبس و زندانست
شبیه موش کوری باش
برو در عمق تاریکی و عادت کن
به جای نور محدودی که از کبریت می تابد
به این تاریک و بی پایان قناعت کن