سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

چرا کتاب خواندنمان نمی آید

یکی از بارزترین خصوصیات ما ایرانیان که دیگر دارد به شناسنامه مان تبدیل می شود و اوراق هویتی و شاخصه ی ممیزه ی ماست همین کتاب نخواندن است.

.....یعنی اگر داغ و درفش مان کنند و به میخ و سیخ مان بکشند و از دروازه ی شهر آویزانمان فرمایند و... اگر سر به سر تن به کشتن ده یم عمرا" که کتاب بخوانیم.
ما اصلا یک جور مقاومت عجیبی در برابر کتاب خواندن داریم که تفلون در برابر چسبیدن غذا به ماهی تابه ندارد.
چنان نسبت به کتاب خواندن نفوذناپذیریم که ایزولاسیون هیچ پشت بامی نسبت به باران و برف چنین عایق نیست.
یعنی حاضریم وقت مان را با خاراندن پسِ سر و شمردن شوره های روی شانه مان تلف کنیم اما دو صفحه یا چهار خط کتاب نخوانیم.
یکی از بارزترین خصوصیات ما ایرانیان که دیگر دارد به شناسنامه مان تبدیل می شود و اوراق هویتی و شاخصه ی ممیزه ی ماست همین کتاب نخواندن است.
جالب این است که تمام دک و پُزمان به گذشته ی مکتوبمان است که بع له... اما به حال و گذشته و آینده ی مکتوب خود به اندازه ی یه تخم گشنیز (مودب برخورد کردم) هم اعتنا نداریم.
عملا" و علنا" به کسانی که کتاب می خوانند می خندیم. آشکارا اگر کسی کتاب خوان باشد جزو قوم یاجوج و ماجوج می دانیمش. معتقدیم تا وقتی می شود رفت جُردن یا خیابان اندرزگو یا... (هر شهری، محلی) دور دور کرد ، خربودن محض است وقتت را حرام کنی و کتاب بخوانی.
اگر کسی در خانه اش کتابخانه دارد انگار در توالت منزلش بند رخت کشیده و رویش پیژامه آویزان کرده باشد.

در اثاث کشی یخچال سایدبای ساید و حمل و نقل آن برای مان از بدیهیات است اما چهارتا کارتن کتاب را بدبارترین، سنگین ترین و مزاحم ترین اثاثیه می دانیم (جالب این است که عزیزانی که شغل شریف شان همین جابجایی بار و اثاثیه و اسباب کشی است هم از یخچال فریزر و لباسشویی و گاز و کمد... کمتر گله دارند تا از کارتن های کتاب!)
مملکتی که تیراژ کتاب در آن شده پانصد ششصد جلد، مردمانش نباید دکتر بروند؟ یعنی صفا می کنیم برای خودمان. کتاب فروشی ها می شود پیتزافروشی، کتابخانه ها حداکثر شده قرائت خانه ی پشت کنکوری ها، تیراژ کتاب لای باقالی، کتاب خوان ها (اگر بیابیم) اهالی مریخ اند، ما هم که باحالیم! همه هم که شیرین زبان و طناز و بذله گو، از طرف می پرسی آخرین کتابی که خوانده ای کی بوده؟ می گوید می خواستم آخرین درسم را پاس کنم... بعد هم هرهر می خندد طوری که بیست و یک دندان خراب از مجموع سی و دو دندانش را می شود شمرد. خب کتاب نمی خوانی که مسواک هم نمی زنی بعد می شود این و نق می زنی به قیمت دندانپزشکی!

خوشبختانه تنها مسئله ای که بین تمام صنوف از پزشک و داروساز دندانپزشک تا کارمند و راننده و حسابدار و مکانیک و باغبان و... مشترک است همین کتاب نخواندن است! یعنی اصلا می شود آن را میثاق جمعی ما دانست و یقین داشت همه تا همیشه بر آن وفادار خواهند ماند. کُرد و ترک و فارس و گیلک و مازنی و ... هم ندارد. شکر خدا تمام اقوام و طوایف مختلف ما نیز در یک اتحاد ملی-میهنی بر سر کتاب نخواندن به توافق و تفاهمی چنان سترگ دست یازیده اند که بی آن که جایی ثبت اش کنند از هر قانون مثبوت و مضبوطی گرانقدرتر می شمارندش و در پاسداشت آن به جد و به جان می کوشند!
آن طرف دنیا تیراژ کتاب هایشان میلیونی است و یک دهه ای می شود *ای بوک* را هم فراگیر کرده اند اما ما توانسته ایم طی یک دهه ی اخیر تیراژ کتاب هایمان را به یک سوم کاهش دهیم و از شوق این امر همگی لامبادا برقصیم و احساس شعف کلیه ی منافذمان را پر کند... .


عنوان کتاب: چقدر خوبیم ما
 تالیف: ابراهیم رها

به استقبال بهار /lمحمد جلیل مظفری


http://s3.picofile.com/file/8206608868/%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF_%D8%AC%D9%84%DB%8C%D9%84_%D9%85%D8%B8%D9%81%D8%B1%DB%8C.jpg

گفتیم اگر بهار بروید باز
گل در کویر خاطرمان روید
تقویم را گرفته غبار غم
باران غبار کهنگی اش شوید

گفتیم اگر شکوفه برآرد یاس
شب بو کند به غمزه فریبایی
می گسترد لطافت ِ چترش را
باران به کوچه های تماشایی

دیدیم ظلمت است و پریشانی
این جا چراغ ها همه خاموشند
شادی و عشق و خاطره ها یکسر
از یاد مان چه زود فراموشند

ما داغ ِ بغض های فرو خورده
ما روح سرد فاصله ها بودیم
وامانده ایم در شب یلدایی
آن شب که تا سپیده نیاسودیم

ما را سکوت سرد گلو گیری
از یاد ِ‌ باد های بهاری برد
حتی نشان داغ ِ‌دل ما نیز
در داغزار ِ دامنه ها افسرد

یک تکمۀ بهاری و سبز ای وای
کو بشکفد به پیرهن بستان؟
دردا دریغ از نفسی ساحر
حالی دوباره قصه ی پاییزان

#محمد_جلیل_مظفری

دو شعر کوتاه/امیر دادوئی

این مطلب توسط نویسنده‌اش رمزگذاری شده است و برای مشاهده‌ی آن احتیاج به وارد کردن رمز عبور دارید.

مدیر مسئول/لطف الله شیرین زبان

یکی از همکارانم را به عنوان مدیر مسؤول نشریه داخلی بیمارستان تعیین کرده اند؛ بعد از حدود دوسال یک نشریه سی صفحه ایی چاپ کرده است حالا برای خودش حس مدیر مسؤولی احساس می کند و هر موقع به پیشم می آید نگاهی به نشریاتی که خریده ام می کند و می گوید: مدیر مسؤول این مجله کیه؟

هر کدام از نشریات را معرفی می کنم و می گویم: این فلانکسه و فلان مدت هم در زندان بوده و ...

بدون اینکه حتی نشریه را لمس کند آهی از ته دل می کشد و می گوید: ببین چه شغل پرمخاطره ایی برای خودمان انتخاب کرده ایم یکی نبود بگوید نانت نبود آبت نبود مدیر مسؤول شدنت چه بود؟

انسان عصر ما/ سعید سلطانی طارمی

با تبریک روز جهانی زن


او پیش از آن که آهو باشد

یا پیش از آن که آه

او پیش از آن که آتش باشد

یا پیش از آن که ماه

انسان عصر ماست

یک زن، که در اداره ی خود کار می کند

و کیف کوچکش

از زندگی پر است


او با حضور روشن خود در میدان

ابهام رازوار حیاتش را

از سایه های گنگ برون می ریزد

و بوی خویش را

در آب و خاک و آتش ما جاری....

این سان

جریان عادی نفسش را

بر اعتماد خفته ی هستی

حک می کند

و مثل یک نشان عمومی

در هر کجای هستی امروزی جهان

لبخند می زند

حتی اگر

با بادهای گمشدگی

که از چهار سوی جهان می وزند

خم می شود، نمی شکند


او ،

از خانه تا کرانه های جهان کار می کند

و مثل یک سرود عمومی

از هر زبان که می شنوی زیباست