خدمت همه سروران و ادیبان بزرگواری که در سال 94 با بنده حقیر و دیگر دست اندرکاران سیولیشه همکاری داشتند و با آثار ارزنده شان به این وبلاگ ساده اعتبار بخشیدند سلام عرض می کنم وسپاس گزارم از این همه بذل لطف و توجه که به ما دلگرمی داد که همچنان در خدمتتان باشیم و اجاق این کلبه بی ریا را همچنان روشن نگه داریم.
تک تک آثار ارزنده ای که زینت بخش این نشریه اینترنتی شد خود گواه روشنی است که شعر نیمائی همچنان زنده است و نفس می کشد و آئینه دار این زمانه ی عسرت است.
بنده حقیر عذر تقصیر دارم که بدلیل گرفتاری های کاری و دست تنها بودن امکان انجام وظیفه شایسته برای این نشریه را ندارم و ای بسا ایمیل ها و سوالها را بی پاسخ می گذارم ولی امید وارم که این کاستی ها مورد اغماض قرار گیرد.
بدنبال مشکلی که در سال قبل برای بلاگفا ایجاد شد مجبور به تغییر آدرس سیولیشه شدیم ولی کماکان با درست شدن بلاگفا خواستیم در آدرس قبلی هم حضور داشته باشیم.
هرچند دیگر وبلاگ آن رونق قبلی را ندارد و شبکه های اجتماعی مثل تلگرام و لاین و واتس آپ جایگزین شده است لذا سعی کردیم در تلگرام هم حضور داشته باشیم تا هم ارتباط بهتری با دوستان داشته باشیم و به روز تر از آثارشان استفاده کنیم
اگر عمر و حوصله و سلامتیی باشد سال آینده را هم در خدمتتان خواهم بود ولی بیش از پیش نیازمند یاری و هم فکری شما عزیزان هستم و برایتان سالی پربار آرزو می کنم.
از تک تک دوستان و اساتید که چشم و چراغ ما هستند صمیمانه و از بن جان تشکر می کنم و توفیق و سلامتی و اوقات خوش را در آستانه سال نو برایشان خواستارم.

بیهوده گرد و خاک به پا می کند نسیم
تا مژده ی بهار بیارد به زعم خویش
از بخل ابرها شده هر شاخه ای عقیم!
2
هرچه بگوئی تصوریست دروغین
وصف بهاران
واژه ای از جنس برگ خواهد و باران
3
با زبان برگ می گوید درخت
گرچه تاراج خزان ها دیده ام
در بهاران تازه خواهم کرد رخت
4
بر ماهی ِ در کنج تُنگ محبوس
-قربانی تزئین هفت سین ها-
عید من و تو نیست غیر کابوس!

تو ای دست
ای دست تقدیر
ای ذات تبدیل و
تغییر
مرا مثل این سبزه
این گل
مرا مثل این سیب
سنبل
مرا مثل آن لحظه ی ناگهانی
که ایّام را سوی تحویل
ره می نماید
چنان کن
که باید
وَ آن سان دگرگون کن این خسته جان را
که شاید
وَ برمن
در ِ هرچه نیکی
گشاید.
در آفتاب پاک/محمد رضا شفیعی کدکنی

در روزهای آخر اسفند
کوچ بنفشههای
مهاجر
زیباست
در نیم روز
روشن اسفند
وقتی بنفشهها
را از سایههای سرد
در اطلس
شمیم بهاران
با خاک و
ریشه
میهن
سیارشان
در جعبههای
کوچک چوبی
در گوشهی
خیابان میآورند
جوی هزار
زمزمه در من
میجوشد
ایکاش
ایکاش
آدمی وطنش را
مثل بنفشهها
در جعبههای
خاک
یک روز میتوانست
همراه خویش
ببرد هر کجا که خواست
در روشنای
باران
در آفتاب
پاک
خوش به حال روزگار/فریدون مشیری
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
به پشـــت کـــاج سبـــز جنـــگل امیـــد
اقتـــدا کنید
و همچـــو رعــد
از فــراز منبـــر بلنـــد ابــــر
به گــوش هـــر نهـــال نورسیـــده ای صدا کنیــــد
کــه
:
زینهــــار
ای جوانــــه ها
سر بــلنــد و
سبـــز تـــان
زتــند بــاد حـــادثــات خــم مبــاد
و از نمــاز های تـــان
فریـــضه قــیام کــم مبـــاد
اگر کـــه دست حـــادثه
شبـــی به پـــای تــان تبـــر زند
قــیام را بـــه همــدیگــر سبــق دهیـــد
و چــــون صنـــوبر جـــوان
ستـــــــــاده جان به حـــق
دهیــــد