سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

مرگ / حمید رضا نفر



برقرار شد تماس مرگ؛
گفتمش به دیدنم بیا
التماس مرگ.

**...
#حمیدرضا_نفر

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌╭━═━⊰

تکوین / واسکو پویا

«آدم از چهار گوشه دنیا آمد

تا زندگی کند

لای فک‌هایش،

بعد لب‌هایش را گاز گرفت که خون افتاد

می‌خواست

آن ساقه ذرت را کم‌کم بجود

این مال خیلی وقت پیش بود

در چشم‌های دوست‌داشتنی‌اش

اندوه فروبسته شد

به دایره‌ای برای جاده‌ای که پایانش نبود

و این آقا عقبش می‌بایست

کل دنیا را به‌زور بکشد.»

جویبار /عبدالقادر مکاریا

- عبدالقادر مکاریا

مذ أحببتک..

‏صار العالمُ أجملَ ممّا کان!

‏الوردُ ینام على کتفی!

‏والشّمس تدور على کفّی!

‏و اللیلُ، جداول من ألحان !

——————–

از آن دم که دوستت داشتم..

جهان، از آنچه بود، زیباتر شد!

گل‌ها روی شانه‌هایم به خواب می‌روند!

خورشید بر کف دستانم می‌چرخد!

و شب، جویبارهایی از نواهاست!

نمونه های شعر دیروز برای تبرک

انفجار / محمود مشفق تهرانی


مثل گریز دور کبوترها 

در منتهای نیلی بی فریاد ؛

اندیشه میکنیم

و شادمانه ناگاه

احساس میکنیم؛

در ژرفنای بهتی بینام .

یک انفجار روشن را 

در باغ 

- وقت طلوع سبز چکاوکها -


احضار / رضا براهنی


ارواح شوم آینه‌ها رامن
احضار کرده‌ام
و اعتراف وحشت از شب را
آغاز کرده‌ام:
در روز و روزگاری،
که مردم قلمرو وحشت
همچون کبوتران مهاجر بودند،
و خانه‌ی خودم،
تبعیدگاه قلب خودم بود
من خویش را،
بر روی صفحه‌ها متلاشی کردم:
گاهی، چو خرده نانی،
بر سفره‌های خالی کفترها،
بسیار بار، اما،
چون شیشه‌ای شکسته
پراکنده
بر روی ریگ‌های بیابان‌ها
از من شکسته‌تر کسی آیا هست؟


بی‌تو غروبم /علی رضا طبایی
ای به سفر رفته، تا تو رفتی از این شهر
باغ دلم - بی‌ تو - پایمال خزان شد
بی تو، به چشم من آفتاب فرو مرد
روز، سیاهی گرفت و ماه، نهان شد

بی تو کنون خالی از ترانه شوقم
بی تو، غمین‌تر ز قله‌های کبودم
بی‌ تو، چو خاکسترم، حبابم، سنگم
خسته و بیزار از فسانه "بودم"

بی تو کویرم، کویر پیر عطشناک
بی تو غروبم، غروب آخر پاییز
بی تو درختم، درخت تشنه بی‌برگ
بی تو سرودم، سرود گنگ غم‌انگیز

بی تو، تهی از خروش و ناله و فریاد
بی تو، تهی از دروغ گرم فریبم
شعله زرد نشسته در ره بادم
لاله تنهای دشت‌های غریبم

سینه من، بی تو، سرد و تیره، چو مرداب
خنده من، آفتاب زرد لب بام
چهره من، بی تو، برگ مرده پاییز
قصه من، قصه سیاهی و ابهام

بی تو چو ابرم
ابرم و سرشار گریه‌های ملالم
لیک، توانایی گریستنم نیست
ای به سفر رفته، بی تو هیچم و پوچم
بی تو دگر، اشتیاق زیستنم نیست


ققنوس در باران / احمد شاملو

  


آه، تو می‌دانی

می‌دانی که مرا

سرِ بازگفتنِ بسیاری حرف‌هاست.

هنگامی که کودکان

در پسِ دیوارِ باغ

با سکه‌های فرسوده

بازی‌ کهنه‌ی زندگی را

آماده می‌شوند.

می‌دانی

تو می‌دانی

که مرا

سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است

از کدامین درد.

۲

دوره‌های مجله‌ی کوچک ــ

کارنامه‌ی بردگی

با جلدِ زرکوبش...

ای دریغ! ای دریغ

که فقر

چه به‌آسانی احتضارِ فضیلت است

به هنگامی که

تو را

از بودن و ماندن

گزیر نیست.

ماندن

ــ آری! ــ

و اندوهِ خویشتن را

شامگاهان

به چاهساری متروک

درسپردن،

فریادِ دردِ خود را

در نعره‌ی توفان

رها کردن،

و زاریِ جانِ بی‌قرار را

با هیاهوی باران

درآمیختن.

ماندن

آری

ماندن

و به تماشا نشستن

آری

به تماشا نشستن

دروغ را

که عمر

چه شاهانه می‌گذارد

به شهری که

ریا را

پنهان نمی‌کنند

و صداقتِ همشهریان

تنها

در همین است.

۳

به هنگامی که همجنس‌باز و قصاب

بر سرِ تقسیمِ لاشه

خنجر به گلوی یکدیگر نهادند

من جنازه‌ی خود را بر دوش داشتم

و خسته و نومید

گورستانی می‌جُستم.

کارنامه‌ی من

«کارنامه‌ی بردگی»

بود:

دوره‌های مجله‌ی کوچک

با جلدِ زرکوبش!

دریغا که فقر

ممنوع ماندن است

از توانایی‌ها

به هیأتِ محکومیتی؛ ــ

ورنه، حدیثِ به هر گامی

ستاره‌ها را

درنوشتن.

ورنه حدیث شادی و

از کهکشان‌ها

برگذشتن،

لبخنده و

از جرقه‌ی هر دندان

آفتابی زادن.

۴

صبحِ پاییزی

دررسیده بود

با بوی گرسنگی

در رهگذرها

و مجله‌ی کوچک

در دست‌ها

با جلدِ طلاکوبش.

لوطی و قصاب

بر سرِ واپسین کفاره‌ی مُردنِ خلق

دست‌وگریبان بودند و

مرا

به خفّتِ از خویش

تابِ نظر کردن در آیینه نبود:

احساس می‌کردم که هر دینار

نه مزدِ شرافتمندانه‌ی کار،

که به رشوت

لقمه‌یی‌ست گلوگیر

تا فریاد برنیارم

از رنجی که می‌برم

از دردی که می‌کشم

۵

ماندن به‌ناگزیر و

به ناگزیری

به تماشا نشستن

که روتاتیف‌ها

چگونه

بزرگ‌ترینِ دروغ‌ها را

به لقمه‌هایی بس کوچک

مبدل می‌کنند.

و دَم فروبستن ــ آری ــ

به هنگامی که سکوت

تنها

نشانه‌ی قبول است و رضایت.

دریغا که فقر

چه به‌آسانی

احتضارِ فضیلت است

به هنگامی که تو را

از بودن و ماندن

چاره نیست؛

بودن و ماندن

و رضا و پذیرش.

۶

در پسِ دیوارِ باغ

کودکان

با سکه‌های کهنه‌بِسوده

بازیِ زندگی را

آماده می‌شوند...

آه، تو می‌دانی

می‌دانی که مرا

سرِ بازگفتنِ کدامین سخن است

از کدامین درد...