سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

نهان شد آفتاب سایه! / محمد رضا ترکی


چو خالی کرد کهنه‌خرقه پیر پرنیان اندیش

خدای آسمان او را فراخوان کرد سوی خویش،

یکی فرمود: او هرگز نبوده شاعری نوجو

مقلّد بوده و پیرو؛ نه چیزی کم، نه چیزی بیش!

یکی افزود: موسیقی به داد او رسید، ارنه

زبان شعر او را بود صدها لغزش و تشویش!

یکی هم گفت: او از دشمنان شاه مرحوم است

چرا که توده‌ای بوده‌ست آن ملعون و کافرکیش!

یکی گفت او، چو نامش، سایه‌ای بوده‌ست بی‌مایه

کجا بوده‌ست او در شعر مولانای شمس‌اندیش!؟

هزاران‌تن هم از این خلق ظاهربین به ریش او

نظر کردند کاین‌ریش است بی‌شک درخور تجریش!

خلاصه هرکسی از ظنّ خود شد یار یا خصمش

یکی گفت آفرین و دیگری بر مرده‌اش زد نیش!

کسی حرفی نزد از دردها و عشق و امّیدش

نهان شد آفتاب سایه در ابهام گرگ‌ومیش

مریدان گنگ بودند از ثنایش پیش‌ازاین، گویا

گرفته لالمانی ناقدان محترم زین‌پیش! 


موسیقی به داد شعرهای ابتهاج رسید / علی بابا چاهی




علی‌ باباچاهی، هوشنگ ابتهاج را شیفته شهریار می‌خواند و معتقد است هر دو این شاعران معروف در غزل نوآوری‌ای نداشته‌اند. او همچنین معتقد است ساز و موسیقی به داد شعرهای سایه رسید و باعث شد شعرهایش اشتهار بیشتری پیدا کند.

 این شاعر مدرن گرای معاصر در پی درگذشت هوشنگ ابتهاج در گفت‌وگو با ایسنا درباره آشنایی‌اش با این شاعر معروف می‌گوید: من اسم و رسم هوشنگ ابتهاج یا سایه را در سال‌های اول دبیرستان در بوشهر شنیدم. در همین سال‌ها بود که با کتاب‌های هوشنگ ابتهاج آشنا شدم. یک‌روز  منوچهر آتشی، دبیر ادبیات‌مان سر کلاس که آمد، کتاب «سیاه مشق» سایه را در دست داشت که توجه مرا جلب کرد. من تا ان وقت شعرهای ابتهاج را در مطبوعات خوانده بودم. به آتشی گفتم کتاب را به من بدهید و من فردا آن را به شما تحویل می‌دهم (می‌دانستم آتشی آن‌قدرها در این مورد دست‌ و دلباز نیست) او با تاکید به من گفت: به یک شرط که فردا کتاب را پس بیاوری! و من همین کار را کردم، کتاب را به خانه بردم و شب نشستم تمام کتاب «سیاه ‌مشق» را نوشتم. شاید تا نزدیکی‌های صبح! چو فردا بلند آفتاب برآمد، کتاب را به آتشی پس دادم. او شگفت‌زده شد و گفت: «مگر کتاب را نخواندی؟» گفتم: نه، اما همه کتاب را رونویسی کردم چنان‌که فرموده بودید! شما گفتید، کتاب را فردا بیار و من هم آوردم. بفرمایید! همه را نوشتم و دیگر به آن نیازی ندارم.» گفت: «تمام کتاب را؟» گفتم بله. این خاطره‌ای است که از کتاب‌های هوشنگ ابتهاج(سایه) به یاد می‌آورم.

 او درباره این‌که آیا ملاقات حضوری هم با او داشته‌ است، اظهار می‌کند: نه، ملاقات حضوری با ایشان اصلا نداشته‌ام. او از نسلی بود که حداقل ۱۰ تا ۱۵ سال با من فاصله‌ی سنی داشت، به هرصورت  با او ملاقاتی نداشته‌ام‌. اما با شاملو و اخوان ثالث، اسماعیل خویی و ....به تفاریق  چرا.

باباچاهی درباره این‌که  اعتبار هنری آثار ابتهاج را چگونه می‌داند، بیان می‌کند: شعرهای سایه بیشتر کلاسیک یا به قولی نوقدمایی است. ابتهاج، هم به شیوه نیمایی شعر می‌نوشت و هم غزل  می‌گفت؛ کما این‌که در آن سال‌ها اغلب شاعران همنسل هوشنگ ابتهاج به طور حاشیه‌ای غزل هم می ‌نوشتند. مثلا منوچهر آتشی غزل هم می‌گفت، منوچهر نیستانی، اسماعیل خویی و ...نیز! و اما  نیما می‌گوید: «من رودخانه‌ای هستم که از هرجای آن می‌توان آب برداشت.» هوشنگ ابتهاج هم کفی آب از این رودخانه برداشته اما گویا از جاهایی از این رودخانه که عمق کمتری داشته، یعنی مثل فروغ  اهل خطر کردن نبوده، از همین منظر  زمانی که شعر نیمایی هوشنگ ابتهاج را با شعر نیمایی فروغ مقایسه می‌کنیم، می‌بینیم کفه سنگین‌تر به سمت شعر فروغ فرخزاد گرایش پیدا می‌کند.

 باباچاهی  با بیان این‌که نمی‌خواهد وارد مباحث فنی شود زیرا خارج از حوصله مصاحبه است، ادامه می‌دهد: درست است که هوشنگ ابتهاج هم مانند بقیه شاعران انعطاف اندکی در وزن نیمایی ایجاد کرده اما فروغ جسارت بیشتری دارد و انعطاف وزن‌ها در کار هایش چشمگیر  است. فروغ از دو وزن استفاده می‌کند و به قول خودش وزن همچون نخی نامرئی در شعرهایش، احساس می‌شود.

او می‌افزاید: به تعبیر شاملو، شعر فروغ، شعری است عمیق و ناپیدا کرانه. البته این گفته شاملو است و شاید کمی اغراق‌آمیز باشد، شاید هم نه! می‌شود گفت فروغ شاعری است تأثیرگذار و دارای تفکر حسی یا حسی متفکر!

این شاعر، منتقد و پژوهشگر  یاد آور  می‌شود: هوشنگ ابتهاج چند کتاب شعر نیمایی دارد ولی شعر نیمایی را رها می‌کند و به شدت شیفته شهریار می‌شود. هر دو آن‌ها غزل‌سرا هستند و غزل‌هایی دارند که یک‌ نوع مراوده کلامی است. سایه در غزلی با عنوان «شهریارا تو بمان» می‌گوید:  «با من بی‌کَس تنها شده یارا تو بمان/ همه رفتند از این خانه خدا را تو بمان/..... / شهریارا تو بمان بر سر این خیل یتیم/ پدرا، یارا، اندوه‌گسارا تو بمان/ «سایه» در پای تو چون موج دمی زار گریست/ که سر سبز تو خوش باد، کنارا تو بمان»  و شهریار در پاسخ به او می‌نویسد: ««سایه» جان رفتنی استیم بمانیم که چه؟/ زنده باشیم و همه روضه بخوانیم که چه؟/ درس این زندگی از بهر ندانستن ماست/ این همه درس بخوانیم و ندانیم که چه؟».

باباچاهی با بیان این‌که غزل‌های شهریار و سایه، نو و بدیع  نیستند، توضیح می‌دهد: در غزل‌های هر دو شاعر معروف، ترکیبات شعر کلاسیک فارسی به وفور یافته می‌شود و این انتقادی است که من به آن‌ها دارم؛ اعتیادی که به اصطلاحات به کار رفته از سوی شاعران کلاسیک دارند. به همین دلیل شعر آن‌ها مورد توجه افرادی قرار می‌گیرد که حوصله خواندن و تأمل و تفکر عمیق در شعر امروز ایران را ندارند.
ضمن این‌که شعرهای سایه با ساز و آواز هم همراه می‌شود که این موضوع اشتهار ادبی‌شان را بسیار زیاد می‌کند. 

 او در پاسخ به این‌ پرسش که‌ آیا  می‌توان گفت اگر شعر ابتهاج با ساز و آواز همراه نمی‌شد، مخاطب گسترده پیدا نمی‌کرد، اظهار می‌کند: تردیدی در این ندارم. موسیقی به داد شعر هوشنگ ابتهاج رسید، همچنان که خسرو شکیبایی با دکلمه‌هایش شعرهای یکی از  شاعران راربر سر زبان‌ها انداخت.

 این شاعر درباره این‌که شعر هوشنگ ابتهاج بعد از انقلاب چه تغییراتی نسبت به شعرهای قبل از انقلابش داشته است، می‌گوید: می‌توانم بگویم شعر سایه در دهه‌ی هفتاد  هیچ‌گونه سیر تکاملی و تحولی را نپیمومده است. در همین زمان سایه در ایران نبود و من هم امید چندانی در مورد او نداشتم که شعرهایش بعد از انقلاب چه تغییراتی پیدا کرده است که نکرد!  اما بعد از انقلاب، تغییر و تحولاتی زیادی رخ داد. در دهه هفتاد اتفاقاتی که در شوروی افتاد و کعبه آمالی که روشنفکران و شاعران از شوروی در ذهن داشتند فرو ریخت و از منظر شعر و هنر نیز در دهه هفتاد تحولاتی صورت گرفت، تألیف و ترجمه‌های بسیاری در زمینه آراء و عقاید فلاسفه و متفکران غربی صورت گرفت، که پاره‌ای از آن‌ها قابل تامل‌اند؛ مثلا تالیف و ترجمه‌های  بابک احمدی، دکتر ضیمران و دکتر اردکانی و...که  به بسط اندشته مولفان ایرانی کمک بسیار کردند و  بر ذهن و زبان شاعران دهه هفتاد تأثیرگذاشت و آن‌ها را از تفکر تقابلی نجات دادند.

 باباچاهی  در ادامه بیان می‌کند: شاعران دهه هفتاد به دیدگاه متکثری دست یافتند  و نگاهشان به جهان و جامعه خودشان تکثرگرا بود و نه نگاه مرکزگرا؛ یعنی فقط یا این باشد و یا آن!
 فلاسفه متاخر  می‌گویند بین  قطب‌ها یعنی خیر و شر و یا عین و ذهن، سیم‌خارداری کشیده نشده و این‌ها باهم نگاه خصمانه‌ای ندارند، بلکه کشاکشی باهم دارند که مولد و تکوینی (آفرینشی) است. از زوجیت دو قطب ما با زایش تازه روبه‌رو می‌شویم‌.  دهه ۷۰  دهه دوران ساز است، عده‌ای اما  با این نوع از  بینش‌ مخالف بودند، زیرا مطالعه‌ای نمی‌کردند. مثلا فردی در شماره صدم، آذرماه ۱۳۷۷، در مجله «کلک» از صفحه «۴۷-۷۷» بر کتاب «نم‌نم بارانم» حدود ۳۰ نقد ظاهرا خصمانه‌ نوشته است. البته زمانی که این آقا را دیدم، تشکر کردم که وقتش را صرف  مطالعه کتاب‌های شعر و ... من کرده است. برخی هم بعدا متوجه شدند که اشتباه می‌کردند، شتابزده شروع کردند در شعرهایشان از دریدا و فوکو و ...  نام بردند، بی‌آن‌که در این زمینه مطالعه‌ای داشته باشند لابد با خود گفته‌اند: «عجالتا اسم این‌ها را بیاوریم بعدا  اگر شد آثارشان را هم خواهیم خواند.» ان شاءالله که خوانده باشند.

 علی باباچاهی در پایان می‌گوید: ابتهاج ۹۵ سال عمر کرد و اکنون از میان ما رفته است؛ با این همه من از رفتن او متاثرم. او دیر زمانی در خانه درون ما سکنا گزیده است و ما با او زندگی کرده‌ایم و در ما خانه داشته؛ همچون  شاملو و اخوان و خود هوشنگ ابتهاج. همه رفتند این‌که بگوییم قاعده این است و جای تاثر یا تامل ندارد، حرف به جایی نیست! در عین حال می دانیم‌ که  هنر در تضاد با قواعد هستی است. من از رفتن  او متأثر شدم. گرچه تأثر من از این جنس نیست که بنشینم به کنجی و  زاز زار گریه کنم.  او در من سکنی گزیده است!

ابتهاج سیاسی بود و نبود! / سمیعی گیلانی


ا

احمد سمیعی مترجم، ویراستار و نویسنده پیشکسوت درباره ویژگی‌های شعر امیرهوشنگ ابتهاج (هـ. ا. سایه) و در پی درگذشت این چهره فقید ادبیات فارسی بیان کرد: «شعرهای هوشنگ ابتهاج هم سیاسی بود و هم غنایی؛ یعنی در بین غنایی و سیاسی رفت‌وآمد می‌کرد.» او در عین‌حال که معتقد است رنگ غنایی، بیشتر در آثار «سایه» نمایان است. وی به ایسنا گفت: «درواقع، ایشان متاثر از شهریار بود و با او حشر و نشر داشت. شعرهای شهریار را خوب می‌پسندید و هنر شهریار را درک می‌کرد. ولی بعد که پرورش پیدا کرد، استقلال سبک پیدا کرد؛ یعنی آن تاثیری که از شهریار داشت، فقط در زمینه غنایی بود.» مدیر گروه ادبیات معاصر فرهنگستان زبان و ادب فارسی افزود: «ایشان هرچند که از اعضای وفادار حزب سیاسی بود اما خیلی در مجامع سیاسی ظاهر نمی‌شد. از این نظر، تا حدی به (عبدالحسین) نوشین شباهت داشت. نوشین هم گرچه در حزب سمت داشت ولی بیشتر به کارهای هنری خود می‌پرداخت و خیلی در مجامع سیاسی ظاهر نمی‌شد و بیشتر به کار هنری خود می‌پرداخت؛ «سایه» هم این‌طور بود. کار هنری «سایه» در عین حال که به‌شدت رنگ غنایی داشت، سیاسی هم بود؛ یعنی هم غنایی بود و هم سیاسی. از این دست شاعران در فرانسه بسیار دیده می‌شوند.» احمد سمیعی گیلانی بیان داشت: «من با خواندن اشعار ابتهاج این نظر را پیدا کردم که می‌توان گفت ایشان واقعا شاعر غنایی بود؛ منتها نه‌تنها با جهان سیاست بیگانه نبود؛ بلکه آشنا هم بود. ابتهاج در طراز شاعرانی مثل: شاملو، اخوان، سپهری و فرخ‌زاد بود. یکی از افتخارات فرهنگ و ادبیات ایران، ابتهاج بود که اشعارش هنوز زنده و خواندنی‌ست و فکر می‌کنم ماندگار هم باشد. «سایه» بیشتر به قالب‌های سنتی گرایش داشت اما مضمون شعرهایش تازه بود و سنتی نبود؛ مضامینی که امروزی و موردپسند هستند.» سمیعی گیلانی بیان کرد که ابتهاج را یکی ‌دوبار پیش و یکی‌ دوبار پس از انقلاب دیده است و در پایان بیان کرد: «ایشان خیلی در مجامع سیاسی ظاهر نمی‌شد تا با همه مراوده داشته باشد. فقط با تعداد کمی از اعضای حزب مراوده داشت؛ مثلا با آقای دولت‌آبادی مراوده داشت. ولی کم‌جوش بود و با هر کسی نمی‌جوشید. این است که من ایشان را خیلی کم دیده‌ام، اما همیشه اشعارشان را می‌خواندم و آنها را دنبال می‌کردم و از احوال‌شان خبر داشتم.»

ارسال دیدگاه شما

مرگ سایه و واکنش ها / محسن صلاحی راد


واکنشها در باب درگذشت هوشنگ ابتهاج تامل بر انگیز است.درویژه  برنامه ای که به خاطر سایه در یکی از کانالها  ترتیب داده شده ،

مجری به تکرار مضمون امید در شعرهای ابتهاج اشاره می‌کند و منتقد که از دوستان من است اصرار دارد یادآوری کند که این امید برخاسته از مرام و مسلک سایه بوده است. همین‌طور است (امروز حتی یادآوری این نکته توضیح واضحات است)، بااین‌حال، نمی‌فهمم که این‌همه اصرار برای پررنگ کردن این موضوع از کجا ناشی می‌شود.

آن‌یکی شعر سایه را آینه‌ی حرف‌هایی دانسته که بدبختی ما امروز ناشی از همان‌هاست. شعرهای سایه را در ذهنم مرور می‌کنم و می‌بینم همه‌اش دعوت به اموری است که اتفاقاً بدبختی امروز ما حاصل بی‌توجهی به آن‌هاست. گیرم یکی دو جا زیادی مثبت‌اندیشی کرده و کمی هم شعاری از امید و آینده‌ی نیک و روزِ بهی حرف زده یا یکی دو جا شور برش داشته خیال کرده زندگی فقط یعنی تعهد و وظیفه‌ی اجتماعی؛ این‌ها به کل ساختمان باشکوه شعرهایش آسیبی نمی‌رساند.

اصرار دارند غزل سایه را ـــ‌که از روزگار حافظ به این سو کمتر کسی توانسته بدین پایه در این قالب شعری هنرنمایی کندـــ از آنچه هست برجسته‌تر کنند تا یادمان برود که سایه شاعرِ یکی از زیباترین نیمایی‌هایی است که بسیاری از ایرانی‌ها تمام یا بخش‌هایی از آن را ازبرند و زمزمه می‌کنند: «ارغوان». تازه فقط همین ارغوانش هم نیست. حالا بگذریم که برخی از این منتقدان آوانگارد اصلاً نمی‌دانند غزل با نیمایی چه تفاوتی دارد. (چند سال پیش، یکی از مجریانِ مثلاً ادیب در بخش فرهنگی بی‌بی‌سی‌فارسی، یک خانم میان‌سالی بود، با لحنی ساختگی از شعر سایه گفت و تهش درآمد که برایتان غزلی از سایه می‌خوانم و ارغوان را خواند!)

می‌خواهم بگویم کمتر کسی است که وقتی شعرهای سایه را می‌خواند و به واژه‌ی امید می‌رسد آن را صرفاً مرامی تفسیر می‌کند. فقط هم امید نیست در شعر او که مکرر است. عدالت‌خواهی هم هست و وفاداری و استقامت و عشق و هیچ‌کدامشان در شعر او کاربرد و معنایی محدود ندارد.

اصلاً همواره معنی و یعنی و دامنه‌ی تداعی در هر شعر خوبی از دایره‌ی مرام و نیت شاعرش فراتر می‌رود و در هر مقطعی از نو یافته و بافته می‌شود. خیلی از همنسلان من که در سال هشتادوهشت به میرحسین یا کروبی رأی داده بودند، دست‌کم در مقطعی از عمر خود، امید را ازجمله در شعر سایه متفاوت با قبل و بعدش درک می‌کردند. نسل‌های دیگر هم همواره تلقی‌های متفاوت و درعین‌حال عام‌تری از شعرهای سایه داشته‌اند و همین عاملی شده تا شعرهایش در دهان چندین نسل با مرام‌ها و معرفت‌های گونه‌گون از نو بچرخد و زبان‌حال میلیون‌ها ایرانی در موقعیت‌های مختلف شود.

آخر از این واضح‌تر حرفی نیست امروز که سایه به جریان سیاسی توده عمیقاً گرایش داشت. اما آیا کار منتقد محدود کردن دامنه‌ی تداعی‌های شعر است (آن هم به مرام و گرایش سیاسی شاعر که اتفاقاً صادقانه و از سر فهمی بوده، گیرم امروز از نظر ما فهمی بوده غلط) یا گسترش دادنش؟

از طرفی، این هم امروز مد شده که منتقدان تا دهان اعتراض باز می‌کنند یک تیپا هم به جریان‌های چپ بزنند. شکل گرفتن همین جریان‌ها، به‌ویژه آن اوایلش تا اواسط دهه‌ی سی، با همه‌ی اشتباهات محاسباتی و خطاهای عملی‌شان به‌ویژه در شاخه‌های افراطی‌ای که بعداً از دل همان‌ها بیرون آمدند، در یک نقد منصفانه، یکی از عوامل رشد فکری ما ایرانی‌ها شده است.

‌

سایه بان / پاییز رحیمی

:من آمدم که برای تو سایه بان باشم

بهار تازه ی این باغ ارغوان باشم

تو آن ستاره ی خاموش کهکشان بودی

من آمدم که برای تو آسمان باشم

قرار بود بخندم چو شوق ، در چشمت

و یا چو بوسه میان لبت ، نهان باشم

تو باغ گل بشوی من پرنده ی باغت

تو تا شکوفه کنی، من ترانه خوان باشم

سکوت ممتد و پنهان ِ قله های بلند

بگو صدای تو را تا کجا دهان باشم؟

بگو چگونه زعشق تو دست بردارم

بگو چگونه بدون تو همچنان باشم؟

چگونه چشم ببندم بر این طراوت محض

چگونه بی تو غزلخیز و مهربان باشم؟

لبت،خیالت،مویت، بهانه ات،چشمت

بگو که شاعر شعر کدامشان باشم ؟؟