تقدیم به سایه
درخت معجزه خشکیده ست
و آفتاب ، مسیحای روشنایی نیست
و ابرها همه آبستن زمستانند
و جوی ها همه در سیر بی تفاوت خویش
به رودخانه ی بی آفتاب می ریزند
و کوچه ها همه در رفتن مداومشان
با ناامیدی بن بست ها یقین دارند .
...
و مرد مار گزیده
ز ریسمان سیاه و سفید می ترسد
که ریسمان ، مار است و مار ، رشته ی دار
و دار ، نقطه ی اوجی ست
که آسمان را با ریسمان گره زده است
و آسمان ، همه در خواب و دار ، بیدار است .
کسی به فکر رهایی نیست
دریچه های جهان ، بسته ست
و چشم ها همه از روشنی هراسانند .
زمین ، شکوه کریمانه ی بهارش را
ز شاخ و برگ درختان دریغ می دارد
و آسمان ، شب صاف ستارگانش را
نثار خاک دگر کرده ست .
به خوان رنگی دنیا اگر چه درویشیم
اگر که دست دهد از تتار هم بیشیم
بر آوریم چو گرگان دمار از امرا
مبین کنون که بدرگاهشان چنان میشیم
هوای رستن از این میله ها کجا گنجد
به ذهن ما که قفس زاد حسرت خویشیم
به هیچ ساحل آرامشی قدم ننهیم
چنین که ملعبه موجهای تشویشیم
زبان ما چو نچرخد به غیر گفتن حق
دچار کینه بیگانه ،رانده از خویشیم
سزای قامت ما نیست رخت آزادی
اگر هر آینه در گیر با کم و بیشیم
پلنگ ما نتواند شکار ماه کند
اگر فقط به سقوط و خطر بیندیشیم
عشق مرا چگونه فراموش می کنی
این آتش خداست که خاموش می کنی
این سخت گفتنت همه با من برای چیست
چون من در آتشم تو چرا جوش می کنی
بر دشمنان خود نپسندد چنین که تو
با دوستان بی تن و بی توش می کنی
تا غصه های توست در آغوش ذهن من
آیا تو با که دست در آغوش می کنی
در کام من هلاهل درد است گوئیا
هر جام می که با دگری نوش می کنی
چـون سنـگـهـا صـدای مـرا گـوش میکنی
سنـگیّ و نـاشنـیـده فـرامـوش میکـنــی
رگـبـاری و بـهـاری و خـواب دریـچــه را
از ضـربـه های وسـوسـه مغشـوش میکنی
دسـت مـرا کـه سـاقـهی سـبـز نـوازش ست
بـا بـرگـهـای مـرده هم آغـوش میکـنـی
گـمـراه تر ز روح شـرابیّ و دیــده را
در شـعـلـه مینـشـانی و مـدهـوش میکـنـی
ای مـاهی طـلایی مــرداب خـون مــن !
خوش بـاد مـستـیات کـه مـرا نـوش میکنی
تـو ، درّهی بـنـفـش غـروبی ، کـه روز را
بـر سـیـنـه میفـشـاری و خـامـوش میکنی
در "سـایه" ها "فـروغ" تـو بـنـشـست و رنـگ بـاخت
او را بـه سـایــه از چـه سـیـه پـوش میکـنـی ؟!
شب چون هوای بوسه و آغوش می کنی
دزدانه جام یاد مرا نوش می کنی
عریان ز راه می رسم و پیکر مرا
پنهان به بوسه های گنه جوش می کنی
شرمنده پیش سایه ی پروانه می شوم
زان شمع شب فروز که خاموش می کنی
ای مست بوسه ی دو لبم، در کنار من
بهتر ز بوسه هست و فراموش می کنی
مشکن مرا چو جام که بی من شب فراق
چون کوزه دست خویش در آغوش می کنی
سیمین! تو ساقی ی ِ سخنی وز شراب شعر
یک جرعه در پیاله ی هر گوش می کنی.