این عکس ایرج افشار و سایه در ایوان خانهٔ ایرج افشار است. فکر میکنم استاد افشار در بحر ریش سایه مستغرق شده است. بهشوخی میگفت: ریش سایه مثل ریش رستم است. رفیق دیرینه شصتهفتادسالهٔ هم بودند. یک کانون عاطفی خاص هم آنها را به یکدیگر پیوند میداد؛ یاد و خاطرهٔ مرتضی کیوان. افشار خیلی اهل شعر نبود.اما شعر سایه را دوست داشت.
هفتهشت سال پیش نزد آرش افشار دفترچهای دیدم که افشار در آن شعرهایی برای خود یادداشت کرده بود. شعر سایه هم در آن بود. وقتی بابک افشار درگذشت،ایرج افشار بر آن شد به یاد پسرش یادنامهای منتشر کند. دو جلد کتاب به اسم کتابفروشی. در مقدمه جلد یکم به یاد پسرش این بیت سایه را نوشت:
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
این غزل سایه دربارهٔ چشمزخمی است که به پسرش رسیده بود. در مجلهٔ آینده افشار کتابهای تازهچاپ را معرفی میکرد. در معرفی سیاهمشق نوشته بود شعر سایه آفاق را گرفته است (از حافظه نوشتم و نقل مضمون است). یادم هست که بر «حافظ بهسعی سایه» نیز معرفی کوتاه دلپذیری نوشت. هم تجلیل بلندی از ظرافت چاپ آن کرد و هم گفت سایه نسخهها را دیده و خودش هم آشنایی استثنایی با سبک و زبان حافظ دارد اما داوری را به حافظشناسان سپرد. سایه فروتنی و بیآلایشی افشار را تحسین میکرد. اینکه «خود را به رخ دیگران نمیکشد».
رودکی بیتی دارد که بیهقی هم آن را نقل کرده:
مهتران جهان همه مردند
مرگ را سر همی فرو کردند
بازگشت
بی مرغ آشیانه چه خالی ست
خالی تر آشیانه مرغی
جفت خود جداست
آه ای کبوتران سپید شکسته بال
اینک به آشیانه دیرین خوش آمدید
اما دلم به غارت رفته ست
با آن کبوتران که پریدند
با آن کبوتران که دریغا
هرگز به خانه بازنگشتند
گریه سیب
شب فرو می افتاد
به درون آمدم و پنجره ها رابستم
باد با شاخه در آویخته بود
من در این خانه تنها
تنها
غم عالم به دلم ریخته بود
ناگهان حس کردم
که کسی
آنجا بیرون در باغ
در پس پنجره ام می گرید
صبحگاهان شبنم
صبوحی
برداشت آسمان را
چون کاسه ای کبود
و صبح سرخ را
لاجرعه سر کشید
آنگاه
خورشید در
تمام وجودش طلوع کرد.
#هوشنگ_ابتهاج
@hoshang_ebtehhaj
برخیزم / حمید مصدق
.....
با من اکنون چه نشستنها،خاموشیها
با تو اکنون چه فراموشیها
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم،
خانهاش ویران باد
من اگر ما نشوم تنهایم،
تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو،
شور یکپارچگی را در شهر باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو،
مشت رسوایان را باز نکنیم
من اگر برخیزم تو، اگر برخیزی، همه برمیخیزند
من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد
چه کسی با دشمن بستیزد
چه کسی پنجه در پنجه هر دشمن درآویزد
سوسن / منصور اوجی
اتراقگاه ما را جارو کنید!
جارو کنید!
این قلب کیست
اینکه تکهتکه میشود از درد؟
این قلب کیست؟
...
اتراقگاه ما را جارو کنید
آبی بر آن بپاشید
این سوسن است!
جارو کنید!
جارو کنید!
این سوسن است که میخواند.
شبهای اضطراب را
بر درههای برف
زیر هزار خنجر
این سوسن است که میخواند
این سوسن است.
آن سرخ / لا ادری
آن سرخ بر لبانِ تو گلگل شکفت و گفت
اسرارِ روزهای بهاری را
کاین تیرهابرِ خشکِ خزانآلود
از ما نهفته بود.
دیگر چگونه باد
دیگر چگونه باران
یا خود تگرگ و برفِ زمستانِ بیتپش
از ذهن و از ضمیرِ من و تو
این ردّ سرخ را بتواند رُفت؟
کز شوقِ روزهای بهاری
دیگر دلِ من و تو نخواهد خفت.
سکوتِ آب
میتواند خشکی باشد و فریادِ عطش؛
سکوتِ گندم
میتواند گرسنگی باشد و غریوِ پیروزمندِ قحط؛
همچنان که سکوتِ آفتاب
ظلمات است ــ
اما سکوتِ آدمی فقدانِ جهان و خداست:
غریو را
تصویر کن !
تمامیِ الفاظِ جهان را در اختیار داشتیم و
آن نگفتیم
که به کار آید
چرا که تنها یک سخن
یک سخن در میانه نبود:
ــ آزادی!
ما نگفتیم
تو تصویرش کن !
#احمد_شاملو
@naghdehall