سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

در دنج سوگ /شاهرخ تندروصالح


 _برای سایه شعر .هوشنگ ابتهاج_ 


صدای سایه 

سلامی به رنگ و بوی غبار

خمیده سروِ نگون 

صدای زخمی اعماق

و طعم منتشر تاریکی

و مرگ

خنده زنان،رنگ رنگ پرچم  ما


کجا بایستم وُ های های  گریه کنم؟

کجا بایستم اسماعیل؟!

کجا بایستم ؟امید!حضرت اخوان

خوئی نمرده، نه !دقمرگ شد !

و بامداد

و سرو سیمینا

بگوسیاوش کسرایی

بگو محمد مختاری

جناب جعفر پوینده بود

بهار

امید ِ باغ الفبای رنج های کبود

که توس ، منزل اوست

فروغ ، خواهر بیداری

و  زنده رود ، که پژمرده

و حافظیه 

و  باغ خسته خیام

و بوی تیزی کافور 

در هجوم هواست

هوای شرجی این روزهای برجامی

کنار جاده آواز های سرخ و سفید 

و سبز ،

تلخ تر از  التماس پیر و جوان

و سفره های تهی ،

بزرگراه جنون تازِِ  لشگر دزدان 


کتاب خاطره را وا نکن عزیز دلم!

سر بُریده احساس روی تاقچه هاست

می بینی؟

و پشت پنجره ها

گریه می کنند آرام

کبوتران خیال


و پشت بام تماشا:

کمی ترانه و خاموشی

کمی پشنگه تقدیر تار ،بر زنجیر

کمی نهانه ویران یادگاری ها

گلوی زخمی تکرار سوگواری ها

و سوگ در پس سوگ 


و سایه هم حالا بی عصا رسید از راه

غبارپوش 

و دسته های عزادار

و سایه

حالا تا کُنجِ دنجِ خواب ابد

و پشت بام تماشا

گشوده مانده به آوازهای گنگ الفبا،،،


۱۹ مرداد ماه ۱۴۰۱

غزل / اقبال مظفری



از روز و شب ملولم و از ماه و سال هم

دل کنده‌ام ز هستی و از قیل و قال هم

ما را غم زمانه به پایان نمی‌رسد

زآینده خسته‌ایم ز ماضی و حال هم

دیگر اثر نمی‌کند این‌جا به جان من

شادی که هیچ، غصه و رنج و ملال هم

در چشم من سپید و سیاه جهان یکی‌ست

مرداب شب گرفته و آب زلال هم

تنها نه دل گسسته‌ام از خشت و خاک عقل

دل کنده‌ام ز آب و هوایِ خیال هم

ما را غمی ز بیش و کم زندگی نبود

اندیشه‌ای به شوکت و جاه و جلال هم

نقصان گرفت عمر و به پایان رسید راه

بیم زوال و دغدغه‌های کمال هم

تنها زمانه نیست که فرسود جانِ من

رنج فراق و شوقِ امیدِ وصال هم


پاییز 1384

#اقبال_مظفری 


https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA

غزل / محمد جلیل مظفری



سوارِ توسنِ بادِ زمستان گرم با مهمیز

دو گلدان بر لبِ ایوان، دو گلدان از تهی لبریز


تمامِ وقت می‌لرزند بر خود بی‌که خورشیدی...

دو گلدانِ بلادیده ز جورِ حضرتِ پاییز 


یکی از دیگری می‌پرسد آیا ساقۀ سبزی

دوباره ریشه خواهد زد دراین خاکِ ملال‌انگیز؟


نخواهد زد، من این را خوب می‌دانم، نخواهد زد

جوابِ آن‌دگر پیوسته با خشمی جنون‌آمیز


صدا پیچید در بُهتِ فضا، ناگاه طوفان شد

و پر شد آسمان از ابرهای خیسِ باران‌ریز


دگر بار اولی گفت این صدایِ پایِ باران است

همان خنیاگرِ ماهر، همان دستانِ جادوخیز↓


همان نامه‌رسانِ خوش‌خبر، پیکِ عزیزی که:

صفا می‌گسترد در وسعتِ دلسردیِ پالیز


صدا از دیگری پیچید: "امید رهایی نیست"

از این قحطیِ محض و بختِ بد تا روزِ رستاخیز


یکی نومید آن یک آرزومندِ  بهاری سبز

دو گلدان بر لبِ ایوان، دو گلدان از تهی لبریز


اسفند ١٤٠٠

#محمدجلیل_مظفری


http://t.me/barfitarinaghosh

در سوگ سایه / سعید سلطانی طارمی



سایه ی همیشگی

خاک خشک و آفتاب کشته را به جا نهاد

و به دور دستهای زنده رفت

رفت و با خودش نگفت:

بی من آبها

 مسافران

درخت‌ها

و صخره‌های آفتاب سوخته 

در جهان چه می کنند؟


شب که سایه را ربوده است

صبح با کدام امید می دمد؟

۴۰۱/۵/۱۹

درگذشت سایه / https://t.me/n00re30yah



 سایه اگر در هر کاری به قول خودش «تنبل» و «بازی‌گوش» بود در کار شعر شش‌دانگ و کوشنده بود.  وسواس داشت.  کمال‌طلب بود. شعرش، هرچه هست، محصول ممارست و مطالعه مستمر اوست. گاهی چند سال برای ساختن غزلی وقت صرف می‌کرد. از چشم‌دیدم می‌نویسم. 


ستون بلاغت غزل سایه،  زبان حافظ و سعدی است و او هشتاد سال شب‌وروز با شعر حافظ و سعدی زیست. 

چند غزل موفق در تتبع سبک مولانا دارد. برای همین چند غزل، دو دوره کلیات شمس تصحیح فروزانفر را کلمه‌به‌کلمه خوانده بود و زیر ابیات و مصرع‌ها و لغات و ترکیبات خط کشیده بود. زنده‌یاد محمد زهرایی می‌خواست این انتخاب‌های سایه را حروف‌چینی کند و شاید هم کرده باشد.

آنچه در وهلهٔ اول می‌توان از سایه آموخت همین ممارست و کمال‌طلبی و وسواس او در کار شعر است.  به این بیت نظامی خیلی اعتقاد داشت: 

آنچه درین پرده نشانت دهند

گر نپسندی به از آنت دهند


چون طبیعت کناره‌جویی داشت و نمی‌خواست به قول خودش بر سر بازار برود،  فرصت کافی برای تکمیل و اصلاح شعرش داشت.


شعر سایه «شرح درد» است؛ درد «انسان». انسانی که بر روی «زمین» می‌زید و باید برای بهروزی بکوشد.  مبارزه کند. راه بهروزی دورناک و صعب و «پر خون» است. سایه این راه را با عشق و امید می‌پیماید. شعر سایه منادی بزرگ عشق است. عشقی که از ساحات تن آدمی آغاز می‌شود و تا آفاق زندگی اجتماعی دامن می‌گسترد. عشقی دست‌دردست امید و انتظار و وفاداری. 


 سیاست مثل خون در رگ شعر سایه روانه است. من داور بی‌طرفی برای قضاوت شعر سایه نیستم. هواخواه شعر او هستم اما گمان نمی‌کنم این سخنم دور از انصاف باشد که سایه اجمالا  شعر را تا حد شعار سیاسی فرونکاسته است.  شعر سایه و بخصوص غزلش کلیت و شمول دارد. حتی شعری که برای موضوع مشخصی سروده شده، غالبا تعمیم‌پذیر است. این ویژگی را از شمول غزل حافظ و سعدی و سمبولیسم اجتماعی نیما  به میراث برده است. 


خویشکاری شاعر خلق زیبایی است و سایه شعرهای خوب و زیبا و موفقی برای لحظات رنگارنگ زندگی ما سروده است. بخشی از مردم باشنده در قلمرو زبان فارسی، با عقاید و سبک‌های مختلف زندگی، با شعر او زیسته‌اند.

سایه عمیقا اعتقاد داشت آنچه شاعر را «نجات می‌دهد»، های‌وهوی و تبلیغات نیست. شعر خوب است. می‌گفت جامعه درنهایت شعر خوب را نگه می‌دارد و شاعر باید فارغ از قال‌وقیل شعر خوب بسازد.

 

 پیرمرد اکنون از آستانه اجبار گذشته و شعرش را به غربال قاضی زمان سپرده است. ذاتش درایت و انصاف. 


خیال می‌کنم سایه در« سفر فلکی»اش هم به انتظار دمیدن سپیده از شب ایران خواهد نشست. به امید روز بهی ایران و بهروزی مردم ایران.

 سفرت به خیر شاعر مهربان...