خاموش در فروغ خفیف شبی خفه
سر پیش برده ایم به نزدیک یکدگر
ما ،
یاران گنجفه .
چین است بر جبین من و یار من ولی
لبخند بر لبان حریفان کهنه کار .
این دست آخر است
و این برگ آخرین .
پیداست حالیا
فرجام این قمار .
اقبال خفته را
با هر چهار شاهم
افتاده چار آس .
جای امید نیست که خالی ست دستمان
می بازد این زمان
لیلاج بردهای فراوان .
#کوروش_آقامجیدی
( ویراستی تازه از شعری قدیمی )
@peyrang
اسم نیست
در میان رمزهای لال
شعلهی زلال پرسشیست
که شهابسنگوار بر زمین چکیده است
و حوالیاش زمان شکافته
و خلاء شتابناک از عبور ایستاده است
و زمین بیشکوه را
از تنفس صدا و نام و حس نجات داده است
اسم نیست
یک گزاره ی بلیغ پرسشیست
کز دهان کنجکاو جلگهها دمیدهاست
می گفت با مذاکره هر چیز حل شود
آن فلفل مجاور ظرفت عسل شود
گفتم مذاکره به خودی خود مفید نیست
جز آنکه بر تمام مفادش عمل شود
تا دستگاه کاسب تحریم پابجاست
هر کوششی خطاست
باید نخست این دک و پز را پیاده کرد
پیچیده ساده کرد
دشمن درون ماست چو گرگی به لخت میش
چوپان ولی رها نشد از نشئه ی حشیش
از گله هیچ چیز نماند بدین نمط
هر گوسفند می شود اینجا فقط سقط
با چهره ای شبیه به تصویر پیریم
در آستانه در من ایستاده بود
و کفشهای پاره و فرسوده ی مرا
می کرد ریشخند
یعنی نمانده است در آن جای سالمی
تا خار و سنگلاخ بیارد به او گزند!
گفتم که تلخکامی هر اشتباه را
باید زبان من بچشد نه زبان تو
گوشی که جذب دعوت چاووش ها شده
با زور هم نمی شنود داستان تو
آن کوله بار شور و جنونم ولی نشد
در این سراب گمشدگی دستگیر من
عریانی امید در این دشت بی فروغ
تصدیق کرد طعنه ی تصویر پیر من
با این همه دویدن و مقصد نیافتن
تصویری از قلمرو موهوم بافتن
اینک طنین خنده ی دیوانه وار او
پیچیده در سرم چو صدای پتک
وادار می کند که بخندم
بر عزم جاهلانه ی این گونه جستجو !
و یا که آوارم باشد
از آن غرور که ایستاده بر اساسی پوچ