سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

کوشش / محمد رضا راثی پور

همه ی کوششم آن بود که از جا بکنم
میله های سمج روزنه ی زندان را
گو تمسخر بکنندم هر آن
از پس پلک تزلزل همه ی همبندان !

دست می فرسودم
و وجب تا به وجب می گشتم
سطح دیواره ی این محبس را
متوهم بودم
که دری هست نهان در ظلمات
تا به سرچشمه ی جادوی حیات
تا دیاری که در آرامش ساحل هایش
پریان دریا
ایمن از قایق ماهی گیران
خرمن گیسوی خود را به فسون باز کنند
با نوای دف و چنگ
نغمه ها ساز کنند

سالها می گذرد ، بی تغییر
همه ی کوششم این است که وسعت بدهم
با همه زور که در دستم هست
روزن دیدن را
واقعیت ولی آن زنجیرست
که ز من سلب کند قدرت جنبیدن را !

جنگ / محمد ابرغانی

می خواستم ز جنگ بگویم

دیدم که جای واژه 

خون می چکد ز دندانهایم

دیدم که صوت ازک من ناگاه

تبدیل شد به زوزه گرگی


یک لحظه آن شمایل معصومم

از چارچوب آینه شد محو


پرسیدم از ضمیر دل خویش

آیا که جنگ قدرت ان د ارد

کز یک بشر بسازد خون آشام

گفتا اگر نه این بود

تاریخ می نوشت 

قابیل بهر بهره ز یک زن 

سنگی گران به فرق برادر کوفت

گل تاج / یانیس ریتسوس / فریدون فریاد

  

چهره‌ات در برگ‌ها نهان بود

برگ‌ها را یکان یکان چیدم

تا به کنارت بیایم

آخرین برگ را که چیدم،

رفته بودی.

آنگاه از برگ‌های چیده‌شده

گل‌تاجی بافتم.

کسی را نداشتم تا به او بدهم آن را

بر تارک خود آویختمش

نور تمدن / محمد رضا راثی پور



سنگی به سنگی خورد  و برقی اتفاقی
کانونی از آتش شد و از سنگچینش
      سیاله ای کوچک‌ جدا کرد
و راویان این گونه حک کردند بر دیواره ی غار
این ابتدای عصر مفرغ بود و آتش
و تابش نور تمدن

آهن به آهن خورد و از پرتابه ی خشم
هم برج و هم سرباز و هم باروفروریخت
از منجنیق بی توقف
لرزید بر خود شهر مغضوب
دریایی از  خون در هم آمیخت
شاید ترکهای غرور زورگویی
با گریه طفلان  و آه پیرزنها
ترمیم گردد
شاید که  بعد از رد پای بربریت
و یک مزارستان تازه
خبط و خطای یک مخبط
در حد تدبیری نوین تعمیم گردد

آهن به سنگی خورد و از یک  همچو  ابلیس
با زور بازو‌ و تراش ماهرانه
و صرف وقت و سوی چشم و دقت محض
تندیسهایی خلق شد مانند  قدیس
از تشنه ی خونی ، شفیق صلح جویی
از جاهل قداره بندی ،اهل ذوق و گفتگویی



آتش نشان ها در مهار این چنین دوزخ ، بریدند
و پاک کن ها قدرت تصحیح را در خود ندیدند
و قصه‌پردازان تاریخ تمدن
از شرمساری لب گزیدند
سال ۷۹

مستی / علی سرهنگی

نمی چرخی دلا

                      امشب نمی چرخی ....

خدا و

                   گفت وگو ی عشق و

                                                    میز و

                                                         باده ی خالی

...

نگاهت خسته ی خسته

خم خواب خرابی ها

بیا در این فراقی انتظارم شو ؛ تو ای آب گس کوزه !

خوشا مستی و

میل پرسه در نعره ..

...

شعاع کوچک مهتاب و آب و خواب

کنون دیگر درآی از کنج خاموشی و تیغ نور را درکش

هلا ای پرچم پائیزی آتش !