کم کم خطوط چهره ها از یاد مردم رفت؛
دستانمان از عشق شد کوتاه؛
لعنت به گوشیهای ناهمراه
*
طوطیان مرا به اسم خوانده اند
بعد هر سفر
کتاب شعر من برایشان
نماد پر زدن به اوج آسمان
همزمان به پیچ استعاره می رسند
کنایه میزنند و خیره می شوند
لحظه ای به راه رفتن زنی کنار نهر پرخروش
زن سبد سبد نگاه می خرد
در نگاه او درخششی
گربه ای میان کوچه پرسه می زند.
بحث ، جدی است و سخت.
طوطیان فراز شاخه ها
من درون خویشتن
به عمر رفته فکر میکنیم
سایه ای کنار من
**
....
روی شاخه ی بلند این صنوبر کهن
بحث ، جدی است و سخت.
واژه ها نه این که زیر هر زبان گنگ بشکنند
با حروف صامت و صدای زیر و بم
و حرف شرطی رها شدن
یگانه عنصری که بال و پر زنان
قلب ساده ی درخت را
به ذات خاک و آب می برند.
ظهر می شود
سر ، بلند می کنم
تابش شعاع تند آفتاب
رقص برگ های زنده تر
سایه ای قدم زنان درون من
عبور میکند.
یاسپرس، فیلسوف آلمانی، یک روانپزشک متبحر و یکی از اندیشمندان شهیر مکتب فلسفی اگزیستانسیالیسم است، او در اندیشه فلسفه بیش از همه تحت تاثیر امانوئل کانت، دیگر فیلسوف آلمانی، و در بحث از اگزیستانسیالیسم تحت تاثیر اندیشه فیلسوف دانمارکی سورن کیرکگور بود. در واقع یاسپرس بود که کیرکگور ناشناخته را ابتدا به آلمانی ها شناساند تا بعدتر زمینه های شناخت همگانی او پدید آید.
پاسپرس تمامیت هستی یا همان امر فراگیر را متشکل از پنج بخش کلی می داند که شامل
«دازاین»
«آگاهی به طور کلی»
«روح»
«اگزیستانس»
و «تعالی» است.
«دازاین» طبیعت جهان هستی و بخش طبیعی و مادی وجود انسان را تشکیل می دهد و این با مراد از به کارگیری «دازاین» در اندیشه هایدگر تفاوت دارد. «آگاهی به طور کلی» دربرگیرنده فهم انتزاعی و مفهومی از جهان است که درک علمی و عینی پدیدارهای جهان را ممکن می سازد. بخش سوم یا «روح»، ترکیبی از «دازاین» و «آگاهی به طور کلی» است که خود را در اجتماعاتی مثل خانواده، حزب، سازمان، ایدئولوژی، مذهب، شهر، ملت و نظایر آن متجلی می کند. اما مهمترین بخش هستی یا همان «امرفراگیر» اگزیستانس است که بیشترین مباحث فلسفه وجودی یاسپرس پیرامون این اصطلاح گردش می کند. اگزیستانس مختصر و مفید به معنی «اصالت بخشیدن به وجود انسان» و به معنی بخشی از وجود انسان است که با زبان پدیدارهای عینی قابل توصیف نیست؛ اگزیستانس نوعی موهبت الهی است که «تعالی» یا خداوند به انسان بخشیده است. اگزیستانس نوعی تجربه وجودی است که در قالب پدیده هایی مانند عشق تجربه می شود. انسان با فهم انتزاعی یا علمی یا هیچ روش دیگری نمی تواند اگزیستانس را بشناسد و لذا اگزیستانس از محوده شناخت انسان خارج است، تنها می تواند اگزیستانس را «روشن سازی» کند لذا «روشن سازی اگزیستانس» یکی از وظایف انسان در زندگی است.
روشن سازی اگزیستانس به معنای فعال کردن آن دسته از استعدادها و توانایی های درونی اوست که به طور معمول انسان از آنها اطلاعی ندارد، بالفعل کردن این توانایی ها موجب آشکار شدن آن بعدی از وجود انسان می شود که تنها اختصاص به او دارد و با سایر جنبه های وجودی هستی تفاوت ماهوی دارد. این فعال سازی از دو طریق می تواند صورت گیرد که یاسپرس آنها را «نشانه» می نامد؛ «ارتباط» و «موقعیت های مرزی» دو نشانه اند؛ ارتباط میان دو زوج عاشق، میان مادر و فرزند، میان معلم و شاگرد و نظایر آن که منجر به یک درک و تفاهم دو سویه و صمیمانه می گردد؛ در این نوع ارتباط ها انسان چیزی درونی را تجربه می کند که با زبان عینی قابل توصیف نبوده و در قلمرو شناخت علمی هم قرار ندارد. در ارتباط، طرفین از یک سو میل به اتحاد و یکپارچگی دارند و از سوی دیگر میل به استقلال و حفظ هویت، لذا هم وحدت موجود است و هم کثرت.
نشانه دیگر «موقعیت های مرزی» است؛ آنها شرایطی نامطلوب و آزاردهنده در زندگی انسان هستند که ما را از آن شرایط گریزی نیست، موقعیت هایی که ما نه تنها قادر به گریز از آنها نیستیم بلکه حتی قادر به تغییر آنها هم نمی باشیم، موقعیت هایی اضطراب آور و گاهی هولناک که گویی سرنوشت محتوم ما شده اند. موقعیت های مرزی حد نهایت طاقت بشری است که در تجربه آن آدمی از ماهیت خویش خبردار می شود، شاید برخی از ما برخی از آنها را تجربه کرده باشیم. یاسپرس معتقد است با بکارگیری علوم و فنون رایج نمی توان با این نشانه برخورد کرد بلکه برخورد صحیح با آن مستلزم تغییر نگرش ما نسبت به چنین موقعیت هایی است. در مواجهه با این پدیدارها انسان می فهمد که قدرتش حد و مرزی دارد و مطلق نیست، او تناهی و بیچارگی خود را درست در همینجا درک می کند.
یاسپرس می گوید انسان در مواجهه با موقعیت های مرزی سه انتخاب پیش روی دارد:
یکم: سرکشی کند و بیهوده بکوشد آن شرایط را تغییر دهد
دوم: تسلیم شود و خودش را موجود بدبختی بداند.
سوم: با نشان دادن واکنش مناسب به آن، جهش کند و به وجود اصیل دست یابد و رها شود.
در نوشته های بعدی درباره موقعیت های مرزی و جهش از آن، از دیدگاه یاسپرس به تفصیل سخن خواهم گفت.
آن ها پیر و خسته، بر خلاف میل خود فقط زندگی را ادامه می دادند، چون ضعیف تر از آن بودند که بمیرند، چون مرگ فقط از بیرون می توانست به سراغشان بیاید.
تهوع
ژان پل سارتر
برای آخرین بار، دستش را فشردم و جدا شدیم
_ برای همیشه. قطار حرکت کرده بود،
در کوپه کناری که خالی بود نشستم،
و تا ایستگاه بعدی گریه کردم.
درباره عشق / آنتون پاولوویچ چِخوف
نیما عاشق طبیعت زادگاهش بود و بهخصوص بهار دیارش را بسیار دوست داشت، ولی در شعرهایش بهندرت تصویری از بهار ترسیم کرده و چشمانداز بیشتر شعرهایش که موقعیت زمانی مشخصی دارند، شبها یا روزهای زمستانی است. تنها شعری که در آن چند نمای زیبا از بهار را به نمایش گذاشته- مهمترین دستاورد دوران جوانیاش- "افسانه" است.
"افسانه" شرح گفتوگوی نیمای بیست شش-هفت ساله است در قالب عاشقی بینوا و اندوهگین، ناکام و نومید، افسرده و دلتنگ؛ با منِ درونیاش در قالب وجودی خیالی و مرموز و افسونگر به نام "افسانه". محیط جغرافیایی این گفتوگو درهای سرد و خلوت در اطراف یوش است و زمان گفتوگو شبی از شبهای آغاز بهار. در طی این گفتوگو "عاشق" که جوانی شکستخورده در عشق و رنج حرمان کشیده و درنتیجه نومید و بدبین است، مدام شکوه میکند و از رنجها و اندوههایش میگوید. در بخشی از گفتوگو، "افسانه" برای اینکه عاشق را دلداری بدهد و ذهن او را از رنجها و اندوههایش منحرف کند، از او میخواهد که شکایت کردن را فروبگذارد و برخیزد و بنگرد که چهگونه زمستان سرآمده و کوه و جنگل در حال رستاخیز بهاری است:
افسانه:
شکوهها را بنه، خیز و بنگر
که چهگونه زمستان سرآمد
جنگل و کوه در رستخیز است
عالم از تیرهرویی درآمد
چهره بگشاد و چون برق خندید.
سپس نیما به بهار دیارش از دریچهی چشمان "افسانه" مینگرد و نماهایی زیبا از چشمهی جوشان در کوه و گلهای آتشین روییده در صحرا و دشتی که از گل هفترنگه شده و پرندهای که در حال لانهسازی، بر سر شاخهها میسراید، ترسیم میکند:
عاشقا! خیز کامد بهاران
چشمهی کوچک از کوه جوشید
گل به صحرا درآمد چو آتش
رود تیره چو توفان خروشید
دشت از گل شده هفت رنگه.
آن پرنده پی لانه سازی
بر سر شاخهها میسراید
خار و خاشاک دارد به منقار
شاخهی سبز هر لحظه زاید
بچگانی همه خرد و زیبا.
بهار دیار نیما چنان شورانگیز و نشاطآفرین است که گرگها را هم به رقص و پایکوبی درمیآورد:
عاشق:
در "سریها"(۱) به راه "ورازون"(۲)
گرگ دزدیده سر مینماید.
افسانه:
عاشق! اینها چه حرفیست! اکنون
گرگ (کاو دیری آنجا نپاید)
از بهار است آنگونه رقصان.
در بهار دیار نیما، آفتاب طلایی بر سر ژالهی صبحگاهی میتابد و ژالهها چون دانههای الماس میدرخشند و ماهیها در آب، بر سر موجها معلق میزنند. در این فصلِ سرشار از شادی و سرخوشی، در همه سو نشاط بهار موج میزند و زمانه در همه جا غرق رقص و پایکوبی است:
آفتاب طلایی بتابید
بر سر ژالهی صبحگاهی
ژالهها دانه دانه درخشند
همچون الماس، و در آب ماهی
بر سر موجها زد معلق.
تو هم ای بینوا! شاد بخرام
که ز هر سو نشاط بهار است
که به هر جا زمانه به رقص است
تا به کی دیدهات اشکبار است؟
بوسهای زن که دوران روندهست.
آخرین نما، تصویریست از سبزهزار "بیشُل"(۳) در فصل بهار و دختر نازنین خندهرویی که بر سبزهها نشسته و گلهای کوچک رنگارنگ را دسته دسته کرده تا به رسم هدیه به عشقبازان تقدیم میکند:
بر سر سبزهی "بیشل" اینک
نازنینیست خندان نشسته
از همه رنگ، گلهای کوچک
گرد آورده و دسته بسته
تا کند هدیهی عشقبازان.
□
۱- سریها کوهیست در نزدیکی روستای ورازان.
۲- ورازون(= ورازان) دهکدهایست در شمال شرقی یوش.
۳- بیشُل بیشهزاری در نزدیکی یوش است که در فصل بهار گلباران میشود.
بهار آمده اما بدون شادابی
بهار نکبت بیبرقی است و بیآبی.
نشان میمنتی نیست در شکوفه و گل
نه بانگ کاکلی است و نه چهچه بلبل.
به جای آن افسوس
نوای جغد تباهی
به گوش میرسد از هر سو
و قارقار کلاغان که پیک فاجعهاند
گرفته در بر و آلوده کرده است
فضای ملتهب سرزمین محتضرم را
و آسمان پر دود
و زندگی نابود.
اگر که هست گلی بیگمان گل رنج است
که نادمیده پلاسیده
و غیر از آن همه گلهای پرپر افسوس.
بهار دلمردهست
و غنچههاش همه ناشکفته پژمردهست.
بهار آمده اما بهار ویرانی
بهار خانه خرابی و نابهسامانی.
بهار بیبرگیست
بهار ناکامیست
بهار شومسرشت سیاه فرجامیست.