سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

سیولیشه

نشریه اختصاصی شعر نیمایی

شاعران ایران از «علیرضا طبایی» گفتند / کامروز


 
در آستانه‌ی مراسم بزرگداشت علیرضا طبایی به پاس 50 سال فعالیت ادبی‌، شمس لنگرودی، محمدعلی بهمنی، پرویز خائفی،‌ اکبر اکسیر، محمدجواد محبت و اکبر آزاد درباره‌ی این شاعر، ترانه‌سرا و مسؤول صفحات شعر  «مجله‌ی جوانان» در دهه‌ی 50 سخن گفتند.

علیرضا طبایی

نوآوری در سن بالا

محمد شمس‌ لنگرودی در گفت‌وگو با خبرنگار بخش ادب خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، درباره‌ی طبایی گفت: بسیاری از افراد با بالا رفتن سن‌شان از نوآوری شعرشان کاسته می‌شود؛ اما در این عرصه، طبایی برعکس عمل کرده و آخرین مجموعه‌ی شعرش شامل بهترین شعرهایش است که تا امروز از او خوانده‌ام.

او همچنین شعر علیرضا طبایی را شعری معتدل، میانه‌رو و بین شعر نیمایی و سنتی توصیف کرد و یادآور شد: آشنایی من با علیرضا طبایی به وقتی که در لنگرود زندگی می‌کردم و عشق شعر، مرا به طرف همه‌ی مجلات از جمله «مجله‌ی جوانان» می‌کشید، بازمی‌گردد. شعر مورد علاقه‌ی او، شعری معتدل و میانه‌رو و بین شعر نیمایی و سنتی بود که باب پسند هم‌سن و سال‌های من بوده و هنوز هم مورد پسند بسیاری از جوانان است.

شمس‌ لنگرودی از جمله‌ مزایای طبایی را نسبت به هم‌سالانش در آن سال‌ها، دانش او نسبت به شعر نیمایی ذکر کرد که باعث انتشار بسیاری از شعرهای خوب نیمایی در «مجله‌ی جوانان» شد.

او ادامه داد: من با مجلات ارتباط تنگاتنگی نداشتم. در آن سال‌ها از من در سه مجله، شعر چاپ شد، که نیمایی‌ترین و یا شجاعانه‌ترین شعرم در عرصه‌ی شکل، شعری بود که در «مجله‌ی جوانان» و زیر نظر علیرضا طبایی چاپ شد.

به اعتقاد این شاعر، شعرهای مجموعه‌ی شعر «شاید گناه از عینک من باشد» طبایی، دقایق و ظرایفی دارد که هرگز در شعر مثلا «ویتنام» او که در سنین جوانی خوانده است، وجود ندارد.

شمس همچنین گفت: شعرهای گذشته‌ی طبایی در مجموع، روایی و احساسی بود که با اتکا به وزن نمودی می‌یافت؛ حال آن‌که شعرهای اخیرش در این مجموعه از اشعار خوب و قابل دفاع نیمایی است.

خود ما هم شاگردی طبایی را کرده‌ایم

محمدعلی بهمنی هم درباره‌ی طبایی معتقد است: جایگاه طبایی در شعر و پرورش بچه‌های شعر، در زمان خودش تا امروز کم نیست.

این شاعر متذکر شد: طبایی تا امروز تلاش زیادی کرده است؛ حتا بیش‌تر از شعر خودش، روی شعر دیگران وقت گذاشته است. او حتا در حوزه‌های دیگر مانند ترانه نیز کار کرده است و دوره‌ای با نام شهرام یا شهرام طبا، ترانه‌هایش را منتشر می‌کرد و کارهای باارزشی داشت.

بهمنی یادآور شد: اگر بخواهند برای طبایی بزرگداشت بگیرند، بحق‌ترین کاری است که می‌توان برای او انجام داد. او نه تنها به شعر بچه‌های شعر تعالی بخشیده؛ بلکه نقطه‌نظراتش در ابتدای کارش در «مجله‌ی جوانان» بسیار باارزش است.

این شاعر ساکن بندرعباس افزود: شاعران بسیاری نزد طبایی شاگردی کرده‌اند. سپیده کاشانی اولین مجموعه‌ی شعرش را با همت علیرضا طبایی منتشر کرد و او در تعالی ‌بخشیدن شعر کاشانی، کمک بسیاری به وی کرد و درواقع، کاشانی یکی از شاگردان طبایی است.

بهمنی در پایان تصریح کرد: امثال سپیده کاشانی که شاگردی طبایی را کرده باشند، بسیارند؛ حتا خود ما هم شاگردی او را کرده‌ایم.

طبایی بر شعر ما حق پدری دارد

اکبر اکسیر نیز علیرضا طبایی را نماینده‌ی شاعران شهرستان دانست و گفت: قبل از انقلاب، تنها مجله‌ای که صفحه‌ی ادبی پرباری داشت، «مجله‌ی جوانان» بود که در آن، شعر شاعران شهرستان منتشر می‌شد.

این شاعر افزود: «مجله‌ی جوانان» دوشنبه‌ها منتشر می‌شد و شاعران دوشنبه، شاعران بی‌تریبون شهرستان بودند که به دلیل مشکلات عدیده، نیمی از آن‌ها قادر به ادامه‌ی راه نشدند و نیمی دیگر بعد از انقلاب درخشیدند که این به برکت حضور علیرضا طبایی بود که به تمام شاعران شهرستان‌ توجه داشت.

اکسیر متذکر شد: خیلی از شاعرانی که بعد از انقلاب به نام و نانی رسیده‌اند، از این حقیقت سر باز زدند که بگویند «مجله‌ی جوانان» پایگاه اولیه‌شان بود؛ اما در برهوت آن موقع، این مجله واقعیتی بود که خیلی‌ها از جمله خود من مدیون آن هستیم.

او افزود: خیلی دلم می‌خواست در جلسه‌ی بزرگداشت این شاعر بودم و درباره‌اش حرف می‌زدم. اگر طبایی در آن زمان نبود، شاید خیلی از استعدادها به هرز می‌رفت و بسیاری از چهره‌های درخشان شعر ظهور نمی‌کردند. شاعران شهرستان، زخم نداشتن تریبون را می‌خورند و اکثر شاعران از این دست، با این مجله رشد کردند.

این شاعر ساکن آستارا در پایان عنوان کرد: در خانه‌ی هنرمندان، از بزرگ‌مردی حرف زده می‌شود که بر گردن شعر شهرستان حق پدری دارد. باید قدرش را بدانیم. سه‌شنبه، شاعران دوشنبه به پاس این بزرگ‌مرد برخیزند و کلاه از سر بردارند که طبایی بر شعر ما حق پدری دارد.

یکی از ترانه‌سرایان خوب

اکبر آزاد هم طبایی را از ترانه‌سرایان خوب دوران خود دانست و یادآور شد: این شاعر کارهای خوب بسیاری در عرصه‌ی ترانه انجام داده، که یکی از معروف‌ترین آن‌ها، ترانه‌ی «هر عشقی می‌میرد» است.

این ترانه‌سرا همچنین درباره‌ی فعالیت طبایی در «مجله‌ی جوانان» آن دوره گفت: زمانی که طبایی در «مجله‌ی جوانان» کار می‌کرد، بسیاری از شاعران جوان را به جامعه‌ی شعری ما معرفی کرد. او فردی بود که در آن زمان، اولین جلسات شعرخوانی را راه انداخت.

 دریچه‌ای برای انعکاس حرف جوانان

محمدجواد محبت نیز علیرضا طبایی را یکی از چهره‌های خدمت‌گزار ادبیات در سال‌هایی که جوانان ایران حرف‌هایی برای گفتن داشتند، توصیف کرد.

این شاعر ساکن کرمانشاه یادآور شد: آن زمان که جوانان ایران حرف‌هایی برای گفتن داشتند، طبایی صفحات شعر «مجله‌ی جوانان» را اداره می‌کرد و موجب انعکاس حرف‌های جوانان آن روزگار می‌شد. در آن روزگار در مجله‌های «تهران مصور»، «جوانان» و «اطلاعات هفتگی»، شعرهایی می‌دادیم؛ اما «مجله‌ی جوانان» برای ما دریچه‌ای بود.

وی افزود: در سال 39، یک شعر نوشتم و به طبایی دادم. شعر مرا در «مجله‌ی جوانان» چاپ کرد و این آغاز آشنایی من با او بود. دیداری نیز در سال‌های پیشین با او داشتم و از غزل‌های نابش حظ بردم. هر از گاهی، چند غزل با عنوان این‌که دیگران را یادآور شاعر‌ی‌اش شود، می‌سراید.

محبت‌ همچنین متذکر شد: هرچقدر او را نوازش کنیم، حقش است؛ زیرا او از شاعران بزرگ است. طبایی از افرادی که با شعر و غزل امروز مؤانست دارند و در ردیف غزل‌سرایان ما، هیچ‌چیز کم ندارد.

کارهای تازه در اوزان نیمایی

اما پرویز خائفی درباره‌ی طبایی به ایسنا گفت: علیرضا طبایی شاعری است که سعی کرده در شرایط مختلف زمانه، با چشم‌اندازهای تازه‌ای ببیند.

این شاعر متذکر شد: علیرضا طبایی از دوستان صمیمی من است. در شیراز مجله‌ای به نام «دریا» را چاپ می‌کردیم که طبایی چند شعر و یک کتاب به نام «جوانه‌ها» را به من داد که در همان شیوه‌ی کارهای فریدون توللی بود و بارقه‌ی شعری در کارهای اولیه‌اش پیدا بود. بعد از مدتی رفت تهران و مسؤولیت صفحات ادبی «مجله‌ی جوانان» را گرفت.

خائفی کار مهم علیرضا طبایی را در آن دوره، معرفی بسیاری از چهره‌های جوان شعر در این صفحات دانست و متذکر شد: در آن دوره از اغلب شهرستان‌ها برایش شعر، عکس و نامه می‌آمد و با کمال محبت آن‌ها را چاپ می‌کرد.

او افزود: طبایی بعدا شیوه‌ی کارش تغییر کرد و در اوزان نیمایی، کارهای تازه‌ای کرد و از چهره‌های خوب شعر معاصر ما شد.

این شاعر ساکن شیراز در پایان یادآور شد: چند سال بعد، طبایی را در کنگره‌ی خواجوی کرمان دیدم و فهمیدم که زمینه‌ی فکری‌اش تغییر یافته است و نوآوری‌های بدیعی در شعر دارد.

 

ویژگی‌های یک شعر خوب / علیرضا طبایی


پیش از سخن گفتن در مورد ویژگی‌های یک شعر خوب یا به سخن دیگر یک شعر ناب، باید به گونه‌ای موجز و مفید به مقوله‌ای دیگر پرداخت تا مفهوم شعر، بهتر و شایسته‌تر درک شود.

من عقیده دارم شعر در این سرزمین، در کنار یا حاشیه زندگی راه نمی‌پوید، بل، با زندگی آمیخته و با آن یگانه شده است. من شعر را «تفنّن» و «بازی با واژه‌ها» نمی‌دانم. به باور من شعر، پاره‏‌ی از هستی و زندگی قوم و قبیله‌ای است که در این سرزمین، از گذشته‌های دور تا امروز، زندگی کرده و به شکلی با حیات آنان آمیخته، با زبان و فرهنگ آنان عجین شده، و بدل به شناسنامه فرهنگی، تاریخی، اجتماعی و سیاسی آنان گردیده است. این شعر ریشه در همین زمین، در همین آب و خاک دارد و عصاره وجودی خود را از دل همین مرز و بوم و از آمال مردم این پاره جغرافیایی گرفته و می‌گیرد. اگرچه همواره گوشه چشمی به فرهنگ، مردم و هستی اقوام دیگر به صورت تهاتر و داد و ستد فرهنگی داشته و دارد و از آبشخور ادب و هنر سرزمین‌های دیگر و اقوام دیگر بهره گرفته و متقابلا تاثیر گذاشته اما در طول تاریخ، هرگز نگاه هستی‌شناسانه و زندگی‌محور و اساس وجودی خود را بر پایه «تئوری‌های وارداتی» بنا نکرده و بر محور سنت‌های پویا و عناصر مستقل هستی خود، پای فشرده است.

بدیهی است که در میان هنرها، هنر شعر تعریف‌ناپذیرترین بوده و هست. شعر به همان پری افسانه‌ای بی‌نشان می‌ماند که تا امروز نه چهره خود را به تمامی بر کسی گشوده و نه نشانی کامل خود را برای کسی فاش ساخته است. تنها، گاه گاه، در خلوت چند تن انگشت‌شمار از شاعران حضور یافته و جلوه‌ای از زیبایی و افسون خود را بر آنان باز نموده است. اما به هر صورت حاصل ما از این شناخت، به قول حافظ جاودانی همان است که گفت: «با هیچ کس نشانی زان دل‌ستان ندیدم / یا من خبر ندارم، یا او نشان ندارد» و ناگزیر باید قول مولوی بزرگ را آویزه گوش کرد که: «آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید».

با این مقدمه می‌شاید گفت، از دیدگاه من شعر خوب یا شعر ناب، برآیند و حاصل آمیختگی هنرمندانه و شاعرانه اندیشه و شعور، و حس و عاطفه با عنصر خیال در زبانی کمال‌یافته، موزون و یا آهنگین است که از زلالی افسون «شعریت» و جادوی شوریدگی و شاعرانگی سیراب شده و تصویرگر متعهدانه روح زمان و آینه نیازها و دردهای مشترک مردم عصر خود باشد.

نکته دیگری را هم باید به دنبال این تعریف یادآور شد و آن اینکه برای ترسیم هویت شعر، باید آن را از دو جنبه واکاوی کرد. نخست از منظر ساختار محتوایی، یعنی بیان و بازگویی ضرورت وجود عناصری که کلیت یک شعر را شکل می‌دهد، عناصری چون اندیشه، عاطفه، احساس، تخیل و... و بعد از آن پرداختن به تلفیق هنرمندانه و استادانه محتوا با فرم، با وزن یا آهنگ و بهره‌گیری شاعرانه از صورت‌های خیال مانند استعاره، تشبیه، نماد، ایهام و سود جستن از اسطوره‌ها یا اسطوره‌سازی و... و سرانجام درک کیفیت درهم تنیدگی کلام و محتوا با فرم.

جنبه دوم که به باور من تاثیر نهایی در توفیق و کمال شعر دارد دریافت میزان سهمی است که آن شعر از شکوه و گیرایی و جمال آن افسون پنهان ناشناخته، و آن جادوی بی‌نشانی دارد که کلام را از شوریدگی شاعرانه سرشار می‌سازد. آن روح بی‌کرانگی اثیری که با قامت کلام می‌آمیزد و از تجسّد پیکره‏ مجموعه‌ای از واژه‌ها، موجودی زنده و جاودانه، افسونگری زندگی‌بخش و زنده‌ای نامیرا خلق می‌کند که نه در محدوده‌ای جغرافیایی از زمان، بلکه بر فراز مسیر زمان‌ها ایستاده است و حیاتی به درازای حیات انسان بر این کره خاکی دارد. بزرگان ما از این ویژگی با عنوان «آن» یاد کرده‌اند یعنی همان جادو و افسون ناشناخته هنر.

دیده‌اند و دیده‌ام که کلامی فاخر و منظوم و موزون، کمال‌یافته، سرشار از صور خیال با تلفیقی استادانه سروده شده که در آن هم اندیشه با عاطفه آمیخته و هم سهمی از حس و شعور دارد اما حاصل کار بدون آمیزش با آن جاذبه ناگفتنی جادویی، به مجسمه‌ای از مرمر می‌ماند که در نهایت و اوج استادی تراش خورده و پرداخت شده و بر سکویی ایستاده است، ولی فاقد تپش زندگی و عصب و خون و گرمی و شور حیات است. نمی‌توان از روی غریزه آن را لمس و نوازش کرد و با آن آمیخت. نمونه این نوع را می‌توان به فراوانی در حدود نود درصد  ادبیات سرزمین کهن خود دید. آثار و ابیاتی در نهایت استادی و شیوایی، فخامت و والایی اما فاقد کشش و شور و تپش حیات شعری. آثاری که ادبیات تعلیمی، ادبیات اخلاقی و حکمی ما را شکل می‌دهد مانند «توانا بود هرکه دانا بود...» و «اظهار عجز پیش ستم‌پیشگان خطاست...» و هزاران نمونه دیگر که هرکدام نظمی است استوار و فاخر، در هاله‌ای از شکوه استادانه اما بی‌بهره از جادوی شعریت.

*

شعر به باور من، باید هم از منظر ویژگی ساختار درونی به حد کمال رسیده و هم از آن جاذبه گرمی‌بخش و افسون جاودانه هنر بهره گرفته باشد. اگر کلام فاخر و شیوا، با روح هنر و «آن» شعر بیامیزد، حاصل کار می‌شود بیشتر غزلیات خواجه جاودانه شیراز و درصدی بالا از غزلیات شیخ بزرگ غزل، سعدی آتش‌زبان، و پاره‌ای از غزلیات و حتی مثنوی‌های مولوی بزرگ و نظامی ارجمند، و در روزگار ما پاره‌ای از آثار فروغ فرخزاد، احمد شاملو، نادر نادرپور، مهدی اخوان و سهراب سپهری و...


دنیای خاص علی رضا طبایی در حیطه غزل / محمد رضا راثی پور

نو آوری ها و تغییراتی که در دهه های اخیر در قالب ظریف و شکننده غزل حادث شده است از حیث تنوع و تکثر ، بحثی چندان دراز دامن و گسترده است که پرداختن به آن مجالی فرا تر از این مقال می طلبد اما البته برای شروع و ورود به بحث ما ، باید به اجمال اشاره ای به آن شود.تا اولا حق  خط شکنان و پیش کسوتان این عرصه ادا شود و ثانیا مشخص شود چه کسانی کجا ایستاده اند و آیا  در جایگاهی سزاوار شان و منزلت خود قرار گرفته اند یا این موازنه بر نهج مولفه هایی خارج از قابلیت و شایستگی شاعران بوده .بالاخص در مورد شاعری نامدار چون علی رضا طبایی که هم در قالب نیمایی و هم در قالب غزل برای خود دنیایی خاص و زبانی خاص داشته است.

ما در این مجال کوتاه سعی داریم با مراجعه به آثار شاعر و دیدگاههای موشکافانه ایشان و نیز نظر اهل نقد به  این سوال جواب دهیم . برای اینکه مطلبمان نظمی داشته باشد و دچار اطاله نشود درسه مولفه متمرکز می کنیم

ا.هنر  تصویر سازی در راستای القای عاطفه

ب. برقراری نظم و نظام  و تناسب  خارج از چارچوب سنت غزل با بهره گیری از تجربه های شعر نیمایی

د. سهم  استقلال در غزل

ا.هنر تصویر سازی در راستای القای عاطفه





اصولا تصویر در غزل بویژه غزلهای سنتی عنصری کلیدی نیست و در آن واژه آرایی و موسیقی درونی و هنر چینش کلماتست که بار عاطفی ایجاد می کند. در غزلهای سعدی استاد بی بدیل غزل ،این زبان صمیمی و ساده شاعرست که مخاطب را با خود همراه می کند و به همذات پنداری با شاعر بر می انگیزد.و   باید کلی جستجو کرد که یک تصویر پیدا کرد :


باز آ که در فراق تو چشم امید وار

چون گوش روزه دار بر الله اکبرست


نا گفته نماند که تاثیر تصویری از این دست از هزار تصویر بیشتر است ، چندان که تبدیل به شاه بیت می شود یا این تصویر 


مقدار یار هم نفس چون من نداند هیچ کس

ماهی که در خشک اوفتد قیمت بداند آب را


این رویه تا رونق گرفتن سبک هندی ادامه دارد .در این دوره تصویر یا به اصطلاح آن زمان مضمون ، حرف اول را می زند و عاطفه و احساس رنگ می بازد.صائب غزل را بدون مقدمه چینی و آماده کردن عاطفه و روح و روان مخاطب  با تصویر آغاز می کند :


این گرد باد نیست که بالا گرفته است

از خود رمیده ای سر صحرا گرفته است


حتی محور عمودی غزل فدای این مضمون پردازی می شود.لذا از این نوع غزلها تنها یک بیت به یاد می ماند و مابقی در دیوان قطور شاعر چون درخششی ندارد ، خاک می خورد:

از پایم این زنجیرها را ، باز کن با من

بار دگر ، آهنگ دیگر ساز کن ، با من

از ظلمت زندان اسکندر ، سبک ، پر کش

آهنگ جنت خانه ی شیراز کن ، با من

پرواز را ، از خاطر ما برده ، سنگستان

بر هم زن این بنیاد را ، پرواز کن با من

دل مرده ام ، بر شانه ام بار تحمل هاست

عیسی دمی کن با دلم ، اعجاز کن با من

سر را بنه بر شانه ام ، گیسو به دوشم ریز

از ظلمت شب ، قصه ها آغاز کن با من

برگیر رنگ تیرگی از بام سرب اندود

با دست ها ، خورشید را ، آواز کن با من

                      ***

آه ، ای رفیق برترین ، منظور هر معراج !

من محرم اسرارم امشب ، راز کن با من


در غزل دهه های معاصر تلاش می شود تعادلی بین تصویر و عاطفه ایجاد شود و غزلهای مرحومان رهی معیری ، سایه ،حسین  منزوی ، سیمین بهبهانی و بهمنی  ، بهمن صالحی ، نوذر پرنگ و مرحوم علیرضا طبایی ناظر به همین تلاش هاست.
معمولا در غزلهای مرحوم طبایی یک کلیت و محور عمودی - هرچند کمرنگ - وجود دارد:

دلم، بى تو تنهاست، تنها همیشه

تو را دارد از من تمنّا، همیشه

تو را مى‌روم گم کنم من.‎.. ولى دل

تو را مى‌کند باز پیدا، همیشه

به افسوس مى‌گیرم از سایه‌ی خود

سراغ تو را، نیمه‌شب‌ها، همیشه

جدا از تو در مشت خود مى‌فشارد

غم تو، دلم را، دلم را همیشه

به ویرانى‌ام مى‌کشاند، خدا را

از این گریه‌ی سیل‌آسا، همیشه

به من گفتى: آیا مرا دوست دارى؟

تو را دوست دارم، تو را تا همیشه...


در این غزل در بیت چهارم شاعر تصویری از آن دست که گفته شد می آفریند و غزل را از یک غزل معمولی به غزلی عالی ارتقا می دهد.نکته همین جاست یعنی  همین هارمونی تصویر با عاطفه که در بعضی از غزلهای مرحوم طبایی وجود دارد اما در برخی نه.


2. برقراری نظم و نظام و تناسبی خارج از چارچوب سنت غزل با بهره گیری از تجربه های شعر نیمایی


یک مرد، گریه می کند و، گریه های او 

چون بغض ابر، قفل زده بر صدای او..... 
طعم غروب جمعه ی پاییز و غربت است 
در انعکاس طنطنه ی های های او 
وهم صدای پای خزان است و حس برگ 
این لرزه ای که ریخته در دست و پای او 
ویرانی دوباره و،..... پرواز ناتمام 
میراث دیگری است به پیری، برای او 
راه دگر نمانده و بختی که بشکفد 
باغی به رنگ معجزه، در ماجرای او 
پشتی شکسته دارد و، قلبی شکسته تر..... 
ایکاش تا شکسته نگردد عصای او 
پنداشتی بهاری و اردیبهشتی است.  ؟ 
غافل که ابری است و خزانی هوای او...! 


به تعبیر ضیا موحد شاعر و منقد شهیر ، غزل چگونگی  بازتاب انتظام ذهنی شاعریست که در این قالب طبع آزمایی می کند.و معلوم می کند این پیکر تراش کلمات آیا توانسته است قامتی رسا و گویا از احساسات و عواطفش خلق کند یا مترسکی تکراری ساخته است.ما محدوده وزن و کمند قافیه و ردیف و در ضمن موسیقی درونی را داریم که به مثابه وزنه های سنگینی دست و بال تخیل شاعر را می بندد و او را مجبور به حرکت در یک محیط کنترل شده می کند.

احاطه به دایره المعارفی از کلمات لازم است که شاعر بتواند از این مضایق عبور کند و حرف دلش را بدون تعقید و پیچیدگی بزند.در عین حال آن بار عاطفی و فضای رومانتیک حفظ شود وگرنه آنچه شاعر نوشته در حکم قطعه ایست که مطلعش مقفاست.

سرایش غزل به تعبیر رولان بارت یک نوع پازل بازی با کلمات است .کلماتی روزمره که بوده اند و هستند و شاعر آنها را خلق نکرده است اما مجازست بر اساس روحیات و پشتوانه ذهنی و ادبی خود آنها را انتخاب و دستچین کند.آنچه به این خشتهای خام شکل می دهد روحیات ، آموزه ها و ایدئولوژی ذهن شاعر است.ما به هنر و خلاقیت شاعر نگاه می کنیم نه به این کلمات .

رولان بارت در ارزش گذاری یک اثر ادبی  به  نقشی پنجاه پنجاه میان محیط و  شاعر قائل است.البته هستند مو.اردی که پروانه وار از پیله تکرار و تقلید در می آیند و به افقهای تازه دست می یابند اما این موارد معدودند و گاه با تجربه های شکست خورده همراهند.

مرحوم طبایی بسیار کوشیده است  بواسطه توانایی هایی که در سایه پرداختن به شعر نو به ان دست یافته ، نظم و نظام و تناسبی خارج از چارچوبهای قرار دادی غزل سنتی ایجاد کند و اینکه چقدر موفق شده است بحث دیگریست


شب، بر فراز خانه ‏ام، پوشیده و سنگین، گذر دارد

در من کسی پرپرزنان، اما، تمنای سحر دارد

بر خاک می‏افتند یک یک لحظه ‏هایم، در هجوم باد

آیا کسی از اضطراب باغ، در توفان خبر دارد؟

این برگ‏های آخرین را، نیز غارت می‏کند، یک یک

پاییز بی‏رحمی که خوی کولی تاراجگر دارد

بر دوش دارم آسمان‏ها شب، چنان میراثی از این قوم

مرده ‏ست گویی آنکه قفل از این طلسم شوم، بردارد

بر بام‏ها، مانند هر شب، شهر افسون حرامی‏هاست

یک روز، آیا می‏شود این خفته، سر از خواب، بردارد

با چنگ و دندان، بارها از این هیولا، سر جدا کردم

افسوس این گرگ ـ اژدها، نه هفت سر، هفتاد سر دارد!

در مطلع شب، خون سهراب و سیاوش ریخت بر آفاق

تاریخ این شب، ریشه در چاه شغاد و طشت زر دارد

                                 ***

عمری که با شعر و هنر سر شد به باطل رفت و ناکامی

از عمر خود، کام ابلهی گیرد که گنج سیم و زر دارد!

هرگز کسی نگشود و من هم، این معما را ندانستم

آخر چرا این خاک ظالم، کینه با اهل هنر دارد؟

گهگاه، می‏گویم به خود برخیزم و با شب درآویزم!

می‏پرسم از خود باز هم، یک دست، آیا هیچ اثر دارد؟

                                ***

روزی عصایی اژدها شد، طرفه اعجازی شگفت، اما

گر اژدهایی زن شود، آیا نه رنگی طرفه‏تر دارد؟

این بود آیا حاصل چشم انتظاری‏ها، ـ چه اندوهی! ـ

من دیر دانستم که نادانی، بهایی این قدر دارد


کمترین تبعات این تجربه ، عارض شدن یک گسست عاطفیست.در این زمینه مرحوم سیمین بهبهانی تعبیر جالبی داردو نظرش این است که می توان حتی کلمات غیر شاعرانه را در غزل به کار برد تا حال و هوای فضای غزل را عوض کند ولی این به کار بردن شرط و شروطی دارد.مثلا کلمه ای مثل مقوا چندان جذابیت و با ر عاطفی برای حضور در فضای غزل را ندارد.اما می توان با ساختن ترکیب مقوا سرشت این طور سرود که


این تکسوار های مقوا سرشت را

لب های پر حماسه پی کار زار کیست


یا کلمه شلوار که باز غیر شاعرانه است اما با ترکیب شلوار تا خورده می توان این کلمه نچسب را هم وارد فضای غزل کرد:

شلوار تا خورده دارد مردی که یک پا ندارد

خشم است  و آتش نگاهش یعنی تماشا ندارد


متاسفانه مرحوم طبایی به این ظرایف اهمتی نمی دهد و در دنیای خاص خودش سیر می کند.اعتنایی ندارد که وزنهای طولانی بدون موسیقی درونی حوصله مخاطب را سر می برد و گره عاطفی در او ایجاد نمی کند.مخاطب غزل عاطفه و احساس می خواهد نه تصویر سازی و نه حرفهای کلی.حرفها و درد دلهای شاعر ممکن است به تنهایی خواندنی باشد ولی در این حجم متکثر ، ناشنیده و ناخوانده باقی می ماند.شاعر واقعا معلوم نیست که با این پرگویی حوصله بر چه می خواهد بگوید.


ناگهان می‌وزد... ناگهانی! ناگهان اتّفاق اوفتاده‌ست

عشق، همزاد یک اتّفاق است... اتّفاقی که بسیار ساده‌ست

عشق، یک فرصت آفتابی‌ست، در میان دو رگبار، در کوه

پاره‌ای از بهشت است انگار، رو به دیوان حافظ گشاده‌ست

عشق حسّی غریب است و با خود، هرم گل دارد و طعم آتش

مثل یک وسوسه، مثل یک ترس، مثل احساس تب، روح باده‌ست

عشق یک لحظه‌ی روستایی، با سبدهای گیلاس و لبخند

خوشه‌ای دعوت و چشمه‌ای شعر، شرمگین در سحرگاه جاده‌ست!

عشق آمیزه‌ی یک فریب است، با سکوت و نگاه و تبسّم

مثل نیلوفری ماهتابی، تکیه بر بالش آب داده‌ست

عشق، درکی‌ست از بی‌نهایت، حسّ سیب و درخت و نیوتن!

طرح گلدانی از میخک سرخ، دختری بر دریچه نهاده‌ست

عشق عطری است از جنس الهام، عطر یک درّه‌ی صبح و زنبق

گاه، طرح سواری‌ست در باد، گاه، بر متن دریا، پیاده‌ست

عشق را می‌توانی بنوشی، مثل فنجانی از شعر و قهوه!

مثل لبخند پنهان کودک، شعله‌ای گل که در برف زاده‌ست

عشق یک کهکشان نیک‌بختی، پشت یک بی‌نهایت نقاب است

می‌خرامد، از او می‌گریزی... باز، نزدیک تو ایستاده‌ست

ناگهان می‌وزد، ناگهانی... ناگهان اتّفاق اوفتاده‌ست...


3. سهم استقلال  در غزل


  می‏خواهم این میلاد را باور کنم، امّا...

تن‏پوشی از پندار را در بر کنم، امّا...

با لحظه ‏هایم حیرت بن‏ بست ویرانی‏ست

دیر است دیگر، راه را دیگر کنم، امّا...

این آخرین گل، آخرین پیوند با فرداست

باید دگر این لحظه را پرپر کنم، امّا...

در این شبستان، می‏توانم آفتابی شد

بر دار شب، باید که ترک سر کنم امّا...

می‏خواهم آتش باشم و از عمق خاکستر

ققنوس‏ آسا، باز هم، سر بر کنم، امّا...

در من کسی مرده است در آوار بهمن‏ ها

می‏ترسم این بیداد را باور کنم امّا...

بی‏خویشتن، گر می‏توان تندیسی از خود بود

با مرده‏ ای بر دوش خود، چون سر کنم امّا...

استقلال زبانی در غزل  برخلاف شعر نو چیزی نیست که هر شاعری با هر پایه و مایه و پشتوانه ادبی به آن نایل شود.بلکه پیش نیازی چون  پشتکار و سابقه طبع آزمایی و اخت شدن با کلمات دارد تا بتواند بر اساس چینش کلمات و محور هم نشینی کلمات به قرار داد های تازه ای دست یابد.درست بر مبنای همان چیزی که انوری از آن به مضایق سخن یاد می کند و نظامی عروضی در رساله چهارمقاله خود معتقد است که شاعر باید از شعرای متقدم خود بیتهای زیادی به یاد داشته باشد تا بتواند به هنگام بیان حالتهای مختلف از عهده سخن گفتن بر آید .

وقتی مجموعه غزل شاعری مانند عراقی را تورق می کنیم باید  از میان کلی غزل معمولی و با لغات و  تعبیرات دست فرسوده رد شویم تا به غزلی برسیم که آیینه ای از توانایی های عراقیست :


ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی

چه کنم که هست اینها ، گل باغ آشنایی

مژه ها و چشم یارم به نظر چنان نماید

که میان سنبلستان چرد آهوی ختایی

به کدام ملت است این به کدام مکتب است این

که کشند عاشقی را که تو عاشم چرایی


در غزلهای مرحوم طبایی متاسفانه کمتر به این موضوع بر می خوریم.علت اینست که شاعر در دو حیطه فعال بود و نتوانسته بود فعالیت خود را در یک رشته متمرکز کند.

از سویی گاهی به نظر می رسد غزل در ذهن شاعر درونی نشده است بلکه صرفا شاعر خواسته اندیشه ای را که ای بسا می توانسته در قالب نیمایی یا چهار پاره بهتر در آید به ضرب و زور در قالب غزل گنجانده و نتیجه چندان مساعد از کار در نیامده است :


با آن‌که  خاکی بود، اما آسمان‌دل بود

از نسل آن دریاپریزادان ساحل بود

در چشم‌ها، رنگین کمانی از گل و اشراق

لبخند او، شعر طلوع ماه کامل بود

آوای او، آمیزه‌ی آرامش و اغوا

عطر حضورش، دلگشای باغ بابل بود

اندام او، طرح تراش نقره و آتش

بر تاک گردن، خوشه‌ی گیسو، حمایل بود

من ساحل خاموش بودم، در شب توفان

«شب بود و تاریکی و گردابی که هایل بود»

او رو به ساحل، رو به سوی من، مرا می‌خواند

بر قایقی از موج‌ها می‌راند و غافل بود

تا او مرا راهی نبود، امّا چه ناهموار

«اول مرا آسان نمود و سخت مشکل بود»

می‌آمد و از دور می‌دیدم، همان او بود

می‌آمد امّا دیر، امّا پای در گل بود

تا دست ما، با هم بیامیزد، چه اندوهی!

تدبیرها می‌کرد و من هم، لیک باطل بود

می‌آمد و افسون دریا بود در لحنش

افسوس، از این افسانه، ما را باد حاصل بود 


شعرهایی از این دست به هیچ وجه گویای توانایی های شاعر نیستند


گاهی که با من، در خیابان‌های شب، ره می‌سپاری

ای کاش می‌شد دست‌هایت را به دستانم سپاری!

شعری برای دست‌هایت می‌سرایم تا بدانند

این دست‌ها را دوست دارم، این دو همزاد بهاری!

پیوند دستان من و تو، جشن خاک و دانه با نور

گل می‌دهد گر دانه‌ای در خاک این گلدان، بکاری

کاخی پی افکندم، به خاک عشق: بامش گل، ستون نور

با پرده‌های عطر تا در خانه‌ی خود پا گذاری!


                           ***

ای شهرزاد من، که در دستت کلید باغ رویاست

می‌گیرد آیا با تو پایان، قصّه‌ی چشم‌انتظاری؟

بر من نمی‌زیبد به جز دیوانگی، در بازی عشق

من دوستت دارم، بگو، دیوانگی را دوست داری؟


پاییز/ مهدی عاطف‌راد

پاییز! با آواز باران نغمه سرده

شعری بخوان گویای این قلب پر از غم

تفسیر این پژمردگیهای روان‌کاه

شایسته‌ی این روزهای سرد ماتم

این لحظه‌های حسرت‌انگیز

این خستگیهای دل‌آزار.

 

از برگریزانهای بی‌پایان سخن گو

از بادهای تند بدخو

در فصل اندوه

از شاخساران بلند آرزوهایی که خشکیدند در دمسردی ناکامی و حرمان

و از گلستانهای پرپرگشته در تاب و تب توفان.

 

با من سخن گو از جداییهای جان‌سوز

از آن ستمهایی که د‌ل‌خون کرد ما دلدادگان را

از رنجهای خانمان‌سوز

از آن شبیخونها که زد بر عاشقان، توفان سخت نامرادی

از گردباد تند بیداد

از لحظه‌های دل‌فروز رفته از یاد

از عشقهای رفته بر باد

از عمرهای طی شده ناشاد.

 

ما در مسیر برگریزان خسته و افسرده می‌رفتیم

دلهایمان خالی ز شادی بود و از غم پر

در گامهای ما طنین بانگ دلتنگی

و در نفس‌هامان

پژواک حسرت بود و ناکامی

فصل کسالت بود

فصل ملالتهای جان‌کاه روان‌فرسا

با آن هوای سرد سربی‌رنگ

با آسمانی لب به لب از ابرهای راکد د‌ل‌گیر

با آن افقهای غبارآلود دوداندود.

 

مردی میان کوچه‌های تنگ دلتنگی

پوشیده با فرشی خشاخش‌ناک

از برگهای زرد خشکیده

می‌رفت و با خود خلوتی اندوهگین داشت

می‌خواند آوازی که برمی‌شد از اعماق وجود دردمندش

آواز محزونی که بودش ریشه در ژرفای تنهایی

مردی که با خود رمز و رازی داشت نامکشوف

و حس و حالی بود او را عارفانه

اندوه او با نغمه‌اش هم‌ساز

می‌خواند این آواز:

 

پاییز! با آواز باران نغمه سرده

شعری بخوان گویای این قلب پر از غم

تفسیر این پژمردگیهای روان‌کاه

شایسته‌ی این روزهای سرد ماتم...



یادی از علی‌رضا طبایی و شعری به یاد او/ مهدی عاطف‌راد

 

۱۹ شهریور امسال علی‌رضا طبایی هم راهی سفر ابدی شد و به کاروان شاعران نام‌دار سفررفته‌ای پیوست که پس از سال ۱۳۰۰ خورشیدی زاده شدند.

او را از سالهایی که جوان بودم و مجله‌ی جوانان امروز را می‌خواندم، می‌شناختم و با شعرهایی که از او در این مجله چاپ می‌شد، کم و بیش، آشنا بودم و می‌دانستم که اداره‌کننده‌ی بخش شعر این مجله است. بعدها، در نیمه‌ی دوم دهه‌ی هشتاد خورشیدی، پس از این‌که با دوستم، سعید سلطانی طارمی، وب‌سایت شعر نیمایی دینگ دانگ را ایجاد کردیم که دو ماه یک‌بار به صورت جایگاه شعر اینترنتی منتشر می‌شد، پس از انتشار چند شعر نیمایی از علی‌رضا طبایی، فرصتی پیش آمد که از نزدیک با او آشنا شوم و به مناسبتی، با سعید سلطانی طارمی گرامی، به منزلش برویم و ساعتی در محضرش باشیم و از روی خوش و سخنان دل‌نشین و مهربانی‌اش و پذیرایی گرم و دوستانه‌اش بهره‌مند شویم. علی‌رضا طبایی به من هم، مانند خیلی دیگر از دوستان و دوستدارانش، لطف داشت و در یکی از دیدارهایمان، در اسفند ۱۳۸۷، یکی از مجموعه‌های شعرش- به نام «خورشیدهای آن‌سوی دیوار» را که در اسفند ۱۳۵۹ چاپ شده بود و دربرگیرنده ۲۷ سروده از اوست که آنها را بین زمستان ۱۳۵۰ تا بهار ۱۳۵۸ سروده و جز یکی از آنها که غزل است، بقیه شعر آزاد موزون (نیمایی) هستند- به نشانه‌ی لطف و مرحمتش، به من یادگاری داد و در صفحه‌ی نخستش با خط خوشش، برایم جمله‌ی زیر را از سر مهر نوشت و امضا کرد که برایم یادگاری گرامی از این شاعر درگذشته‌ی بزرگوار است:

به دوست شاعر و پژوهنده‌ی گرامی جناب عاطف‌راد عزیز، انشاا... که بپذیرند- با احترام علی‌رضا طبایی- ۱۶/۱۲/۸۷

پس از این مجموعه شعر که انتشارات توس آن را پخش کرده بود، تا ۲۵ سال مجموعه شعری از علی‌رضا طبایی چاپ نشد تا این‌که در بهار سال ۱۳۸۵ مجموعه شعر «شاید گناه از عینک من باشد» را توسط انتشارات «آئینه جنوب» منتشر کرد. این مجموعه از دو دفتر تشکیل شده بود، دفتر نخست- شیوایی‌ها- که در برگیرنده‌ی ۸۰ غزل از آن بزرگوار است و بخش بزرگتر کتاب را به خودش اختصاص داده است، دفتر دوم- نیمایی‌ها- که شامل ۲۹ سروده‌ی آزاد موزون است. این کتاب برنده‌ی جایزه‌ی دومین دوره‌ی جایزه‌ی شعر خبرنگاران در سال ۱۳۸۵ شد.

من با تأثیر از شعر «شاید گناه از عینک من باشد» که به نظرم اثرگذارترین شعر دفتر دوم این مجموعه و سروده‌ای در قالب شعر آزاد موزون است، و در پاسخ به آن، شعری در همین قالب و هم‌وزن آن، به نام «بی‌شک گناه از عینک ما نیست»، سرودم که هم در وب‌سایت دینگ دانگ منتشر شد و هم در وب‌سایت شخصی خودم (وب‌سایت نظری-ادبی مهدی عاطف‌راد) قرار گرفته و خواهندگان خوانش آن می‌توانند به لینک زیر نگاه کنند:

https://atefrad.com/view.php?id=94

 

در سال ۱۳۹۱ مجموعه شعر دیگری از علی‌رضا طبایی به نام «مادرم ایران» چاپ شد. بخشی از برنامه‌ی «سی‌ویکمین نشست عصر روشن» که آخرین نشست آن هم بود، و در پنج‌شنبه ۹ آذر ۱۳۹۱ برگزار شد، به بررسی کارنامه‌ی علی‌رضا طبایی اختصاص داشت و اداره‌کننده‌ی این نشست‌ها- علی‌رضا بهرامی- از من درخواست کرد که در این نشست، به بررسی مجموعه شعر «مادرم ایران» بپردازم. من هم پذیرفتم و در این نشست، هم‌راه با فرهاد عابدینی و سهیل محمودی، شرکت کردم و در بخشی از آن، در فرصتی که به من داده شد، متنی را که درباره‌ی این مجموعه شعر و در بررسی انتقادی آن فراهم کرده بودم، خواندم. این متن در وب‌سایتم قرار دارد و خواهندگان خوانش آن می‌توانند به لینک زیر نگاه کنند:

https://atefrad.com/view.php?id=321

 

پس از آن هم، کم و بیش، پی‌گیر پویش شعری علی‌رضا طبایی بودم و سروده‌های او را که این‌جا و آن‌جا، و گاهی در همین «سیولیشه»، منتشر می‌شد، می‌خواندم و از آن‌ها خوشم می‌آمد و حالی خوش می‌یافتم.

علی‌رضا طبایی از معدود شاعرانی بود که از ابتدای کار شاعری تا پایان عمر به وزن عروضی شعر پای‌بند و وفادار بود و ماند و سروده‌هایش را- تا آن‌جا که من دیده‌ام و خوانده‌ام- یا در قالب غزل کلاسیک یا در قالب شعر آزاد موزون (آزاد نیمایی) سرود و، در نگاهی فراگیر، شاعری موزون‌سرا بود.

آخرین سروده‌اش هم که در کانال تلگرامی‌اش منتشر شده، سروده‌ی زیر است، با عنوان «گردونه با دندانه‌های مرگ» که غزلی‌ست درباره‌ی عمر سپری شده و افسوس بر سپری شدن آن. در بیت پایانی آن اشاره‌ای هم به «دندانه‌های مرگ گردونه‌ی عمر» کرده که دل‌نشین و خیال‌انگیز است. بر پایه‌ی تأثیری که این سروده بر من گذاشت و در پاسخ به آن شعری سروده‌ام که آن را به علی‌رضا طبایی تقدیم می‌کنم به عنوان نشانه‌ای از ارادتم به او و شعرش و گرامی‌داشت‌شان.

گردونه با دندانه‌های مرگ- سروده‌ی علی‌رضا طبایی:

با خود می‌اندیشم که آیا بار دیگر باز می‌آید
یا عمر من روزی اگر برگشت تا آن روز می‌پاید؟

گیرم که باز آمد ولی آیا کدام افسون تواند بود
تا جای پای سال‌های رفته را از چهره بزداید؟

ترسم مرا در بارش این برف ناهنگام نشناسد
یکباره در خود بشکند، ناباورانه دست و لب خاید

برگیرد از تن جامه پندار را در تلخی باور
خواهد خطوط یاس را با طرح لبخندی بیاراید

این برف را دیگر سر بازایستادن نیست... می‌پرسد
دستان زالی کو که این برفینه موها را بپیراید

با پای سربی سال‌های انتظارآلود اگر طی شد
آیا زمان این آدمی‌خوار سترون‌خو، چه می‌زاید؟

جز یادی آن هم دور و مبهم از عبور ما نخواهد ماند
این‌سان که این گردونه با دندانه‌های مرگ می‌ساید

«ای رفته اما یاد خوبیهای تو در خاطرم مانده»

[تقدیم به یاد و یادگارهای شعری علی‌رضا طبایی]

ای رفته و ما را نهاده پشت سر تنها

رفتی تو هم با کاروان شاعران رفته از دنیا

رفتی و پیوستی به آن گویندگان شعرهای دل‌کش مانا.

ای رفته اما یاد خوبیهای تو در خاطرم مانده

و یاد خوب شعرهای دل‌نواز و گرم‌آواز تو در ذهنم طنین‌انداز

یادی که جان‌بخش است و روح‌افزا

سرچشمه‌ی همواره جوشان و خیال‌انگیز زیبایی‌ست

آرام‌بخش لحظه‌های بی‌قراری‌های پرتشویش دلتنگی و تنهایی‌ست.

ای رفته و ما را نهاده پشت سر دل‌تنگ و افسرده

ما هم در این دنیا نمی‌مانیم بعد از تو زمانی دیر

ما رفتنی هستیم، بی‌تردید، هریک، گرچه این یک چندگاهی دیرتر یا زودتر زان یک

تو زودتر رفتی و ما هم یک به یک خواهیم آمد در پی‌ات، بی‌شک

وقتش که شد، هرچند شاید دیر شاید زود، شاعر جان!

و نیست ما را مهلت بودن در این دنیای پر درد و عذاب و رنج، بی‌پایان.

گفتی در این اندیشه می‌بودی که آیا عمر از کف رفته روزی بازمی‌آید

ای هم‌مسیر! این رفته را هرگز توان بازگشتن نیست

و نه مجالش را و نه امکان آن را دارد او تا از مسیر رفته برگردد

- و شاید این بهتر برای آدمی باشد-

زیرا که با رفتن به آنی می‌شود نابود در ژرفای بی‌پایان و نامحدود هیچستان تاریکی بی‌روزن

نه، عمر رفته، هرگز و هرگز از آن رهی که رفته، برنمی‌گردد

یک‌بار دیگر رو به سوی ما نمی‌آید

و هیچ افسونی و ترفندی و تدبیری

از چهره‌ی پر چین ما، افسوس، جای گامهای سالهای رفته را یک ذره نزداید .

گفتی تو با لحنی پر از افسوس بی‌یایان

«این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست»

آخر مگر، ای دوست! فصل واپسین زندگی سالمندان و کهنسالان زمستان نیست؟

و بارش برف تمامی‌ناپذیر، آیا

بخش نهایی از سرشت سرد این فصل پر از سرمای سخت از عمر  انسان نیست؟

ای دوست! از ما خاطراتی واضح و روشن

یا محو و ناروشن

در خاطر آیندگان شاید

باقی بماند یا نماند (هیچ‌کس این را نمی‌داند)

شاید که یادی گنگ یا گویا

از زندگی غرق شعر و وقف شعر ما

باقی بماند توی پستوی پر از گرد و غبار ذهن این یا آن

شاید

شعری خوش‌آهنگ و خیال‌انگیز گه‌گاهی

از ما

خوانَد یکی پرشور

و بشنود آن را یکی دیگر و انگیزد در او شوری

شاید کشد آهی

شاید هم، ای شاعر! رویم از یادها و هیچ‌کس دیگر

ما را نیارد یاد...

 

دندانه‌های چرخ‌های تیزگرد مرگ

در حرکت کوبنده و ساینده و نابودگرداننده اش، آهسته آهسته

پی‌گیر و پیوسته

عمر بشر را دم به دم می‌ساید و می‌ساید و تا ذره‌ای باقی‌ست از آن باز می‌ساید

عمر بشر بسیار کوتاه است و از آن دم به دم دندانه‌های چرخ‌های تیزگرد مرگ می‌کاهد

یک لحظه در مقیاس عمر این جهان ماست

بر هم زنی تا چشم طی گشته

دیری نمی‌پاید.