اینجا به رنگ و نور و صدا گیر میدهند
اینجا به هرچه غیر خدا گیر میدهند
اینجا میان ما و شما مرز می کشند
حتی به بادهای رها گیر میدهند
دلگیر می شود همه ی کوچه های ما
وقتی به قاب پنجره ها گیر می دهند
آه ای خدای عشق ، خدای بزرگوار
اینان به ما ، به نام شما گیر میدهند
در بامیان به آینه ها سنگ میزنند
در جاده ی شمال ، به ما گیر میدهند
روزی به تار حنجرههایی که عاشقند
روزی به دستههای عزا گیر میدهند
حتی به این ترانه ، همین شعر ناگزیر
دارند باز هم به خدا گیر میدهند
موسی عصمتی
#مهسا_امینی
لینک کانال اشعار #موسی_عصمتی
می گفت توهمیست آزادی
فرسوده مکن پر تلاشت را
هرجا که خیال می کنی فرقیست
ختم است به میله های ناپیدا
گفتم که همین محال دور از دست
گسترده درون ذهن من بستر
با هیچ بهانه ای نمی میرد
آنسان که شرر به زیر خاکستر
گیرم که توهمست یا اغوا
این کذب به هرچه راست می ارزد
برهم بزند بساط ظلمت را
شمعی که به راه باد می لرزد!
با الهام از شعر جناب استاد شاکری یکتا
اوایل تعجب می کردم که چطور ممکن است آدمهایی با تحصیلات بالا و کلاس اجتماعی خوب هم تن به ملاقات با حکیم علفی ها می دهند و مشت مشت پول می دهند تا کیسه کیسه علف ناشناخته بگیرند و بعد توی چاه توالت خالی کنند اما باز هم به دیگران توصیه کنند و راضی هم باشند... بعدها اما دانستم که کلید قصه کجاست...
طب نوین سخت است.زبان پیچیده ای دارد.زبانی که فهمیدنش مبتنی بر پیش فهم هایی است که ریشه ای در فرهنگ ما ندارند... طب آکادمیک نمی تواند امیدواری الکی بدهد.با آمار و عدد و رقم سر و کار دارد و مبتنی بر شواهد است... از معجزه خالی است... از ماورا طبیعت... از اجی مجی لاترجی... به طرز بی رحمانه ای با واقعیت سر وکار دارد و راه های میان بر را بلد نیست... هم دوز داروهایش مشخص است و هم عوارض جانبی اش را همه جا نوشته اند...پزشک را خطاپذیر می داند وگاهی اهل قصور...
طب ایرانی یا سنتی یا گیاهی یا هر اسم دیگری که رویش بگذاری اما این شکلی نیست... زبانش قابل فهم است حتی برای کم بنیه ترین افراد... شبیه تخیلات وتصورات آدمهاست... سخت نیست! ... با هر بنیه ای می شود به سراغ آموختنش رفت... اهل رویا و حماسه و معجزه است... با یک قاشق جوشانده ی نامعلوم به جنگ سرطانی می رود که تمام بدن را گرفته... و البته بعد از شکست در درمان پای مصلحت را باز می کند... نه خطا می کند و نه می داند که قصور چیست... در صورت لزوم همه چیز به غیب و مصلحت و ندانم متصل می شود و تمام... نه عوارض جانبی اش را جایی نوشته اند و نه دوز مصرفی را... اما از بیماری قصه ای قابل فهم می سازد... از ضعف... از مرگ... و این قدرت لایزال و همه چیز دانی اش عجیب به دل مخاطب می نشیند...
شریعتی برای جامعه ی زخمی شده از مدرنیزاسیون آمرانه و تجدد به فرموده حکم همان طب سنتی را داشت... جامعه ای که معناهای پیشینی و قیم و آسمانش را گم کرده بود اما از زمینی شدن می ترسید... از بی معنایی هراسان بود اما دیگر معناهای پیشینی هم اقناعش نمی کرد... شریعتی اما با کراوات و سوربن و سیگار آمد... با لحن خوش و طاسی فاضلانه ای که خردمندی اش را هیچ تردیدی در دل مخاطب نمی انداخت... همان حرف ها و معناهای پیشینی را در قالبی تازه و امروزین ریخت و مخاطب ترسخورده اش را تسکینی از جنس اختلاط کهنه و نو داد... حالا دیگر آدم شهری کمی درسخوانده می توانست باور کند که با اینکه امل نیست اما هنوز آسمانی دارد و معنا و ماموریتی... می توانست بپذیرد که بی تلاش و بی کتاب و مشقت می شود خردمند شد و دغدغه داشت... می شود از مرگ سرودی برای زندگانی بافت... می شود شهرنشین روستایی و روستانشین شهری بود... شریعتی زندگی ترسناک در آغوش زمین و پرسش و تردید را به خواب آسمان و اجابت و یقین بدل کرد... خوابی که شیفتگانش هنوز هم غار شیرین بی اضطرابش را رها نکرده اند... و سکه های هزاره های پیشین را پاسبانی می کنند...
بیست و نهم خرداد سالروز درگذشت اوست.همین است که یادش کردم...

حسین منزوی را در شعر معاصر، سلطان غزلهای عاشقانه مینامند او که بیشتر به عنوان شاعری غزل سرا شناخته شده است، در سرودن شعر نو و شعر سپید هم تبحر داشت.
زندگی شخصی و زندگی حرفهای و شاعرانه حسین منزوی آمیختگی غریبی به رنگ زلال عشق داشت و در حقیقت عشق را به عنوان اکسیری برای جاودانگی انسان اسیری میدانست و به همین سبب است که شعرهای او خیلی مزه عشق میدهند.
من از علاقمندان به اشعار و کتابهای استاد حسین منزوی هستم و از خواندن اشعارش لذت میبرم و حس خوبی را تجربه میکنم. به شما هم خواندن کتابهای استاد حسین منزوی از جمله کتاب شعر نو “اما تو را ای عاشق انسان کسی نشناخت” را توصیه میکنم.
شاعر ! تو را زین خیل بی دردان، کسی نشناخت
تو مشکلی و هرگزت آسان، کسی نشناخت
کنج خرابت را بسی تسخیر زدند اما
گنج تو را، ای خانهی ویران کسی نشناخت
جسم تو را، تشریح کردند از برای هم
اما تو را ای روح سرگردان ! کسی نشناخت
آری تو را، ای گریهی پوشیده در خنده !
و آرامش آبستن توفان ! کسی نشناخت
زین عشق ورزان نسیم و گلشنت، نشگفت
کای گردباد بیسر و سامان ! کسی نشناخت
- 1 -
گویی سهند مرد؟!
باور نمیکنم.
کوهی که کان لعل بدخشان به سینه داشت!
کوهی کریم، کان همه سر چشمه زاد از او!
کوهی که پهن دشت مغان بود دامنش!
کوهی که قله وصل به الهام عرش از او!
باور کنم که رفت به این سادگی به باد؟!
* * *
پس آن همه پرنده، چرنده،
چه میکند؟
آن برهها
و آن همه ایلخی و گلهها،
بیسرپرست و هی هی چوپان کجا روند؟
آن کبکهای ناز کجا دربدر شوند؟
* * *
گویی خموش شد دگر آن نای جانفزای؟
نایی که رام بود به آوایش آهوان،
نایی که صخرهها همه جان میگرفت از او،
نایی که کوهها همه بودند، همصداش.
نایی که درههای خموشان شب ازاو،
هر صبحدم به همهمه بیدار میشدند.
آوای او که مژدهی صبح سپید بود،
در گوش ما خزانزدگانِ گران دشت،
هم با غرور و غرّش ابر بهار بود.
ای داد، روزگار
گویی دگر بلند نخواهد شد آن نوا؟
* * *
تکلیف من چه با غم بیهمزبانیام؟
باز این سکوت تلخ و فضای فشار سنج؟
قبری که وقف زنده بگوران قرن ماست؟
* * *
گویی خطاب «ناصر خسرو» به مقبره
از قرنها گذشته به امواج رادیو
اینک بهگوش ماست که:
«- یاران کجا شدند؟»
ما هم خود آن«خطیره» که با انعکاس صوت،
تکرار میکنیم که:
«- یاران کجا شدند».
من شعر رودکی که به سوک «شهید» گفت،
تکرار میکنم به رثای سهندِ خود:
«او یک تن و به چشم خرد،
از هزار بیش.»
...
شبانه / احمد شاملو
من سرگذشتِ یأسم و امید
با سرگذشتِ خویش:
میمُردم از عطش،
آبی نبود تا لبِ خشکیده تر کنم
میخواستم به نیمهشب آتش،
خورشیدِ شعلهزن بهدرآمد چنان که من
گفتم دو دست را به دو چشمان سپر کنم
با سرگذشتِ خویش
من سرگذشتِ یأس و امیدم…
زندان قصر ۱۳۳۳
میعاد / فروغ فرخزاد
در شب کوچک من ، افسوس
باد با برگ درختان میعادی دارد
در شب کوچک من دلهره ی ویرانیست
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را می شنوی ؟
در شب اکنون چیزی می گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر این بام که هر لحظه در او بیم فرو ریختن است
ابرها، همچون انبوه عزاداران
لحظه ی باریدن را گویی منتظرند
لحظه ای
و پس از آن، هیچ.
پشت این پنجره شب دارد می لرزد
و زمین دارد
باز می ماند از چرخش
پشت این پنجره یک نامعلوم
نگران من و توست
ای سراپایت سبز
دستهایت را چون خاطره ای سوزان، در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسی گرم از هستی
به نوازش لبهای عاشق من بسپار
باد ما با خود خواهد برد
باد ما با خود خواهد برد
فروغ فرخزاد