دیگر به خود نظر نمیکنم ای دوست
من با خودم غریبه شدم باز
این فتنۀ جنونِ جوانی نیست
این عشق سالخوردگی است آری
چون زورقی که سرمست
بر موجها نشسته و هرسوی میرود
با خویشتن دوباره چنین در کشاکشم
این دهشتِ برآمده از واژها مرا
چون شورِ زندگیست.
دیریست/ ننوشتهام چکاه و شعری
این نیز شعر نیست
این نغمهایست از دل باغ فرشتگان
این متن سرخوشیست که میریزد
جام شراب را به گلوگاهِ تشنگان
باری حدیث عالم جان در اشارت است
نه در طنینِ لفظ و عبارت.
ای عشق سالخورده چنینم مران ز من!
جان را مکُن جدا
از پارههای تن
من انتظارِ حُزن ندارم ز خویشتن
کشتی شکستهام
در آبهای وحشت و اندوه و انتظار
در گِل نشتهام
از من مخواه خرقۀ جان وا نهم به وجد
از من مخواه از منِ خود بردرم حجاب
ای عشقِ سالخورده مرا راه ده به من
تا پی زنم دوباره به دنیای خویشتن.
1397/4/15
#اقبال_مظفری
https://t.me/joinchat/AAAAAEKCF61dHmskkML-UA
1
در حال تماشای ویژه برنامه ای هستم که یکی از کانالهای خبری به مناسبت مرگ هوشنگ ابتهاج ترتیب داده است ..دخترم که سن و سال کمی دارد از من می پرسد آیا این درست است که سایه شاعر بزرگی بود؟ وقتی به نشانه تایید سرم را تکان می دهم می پرسد حالا که ایشان نیستند بزرگترین شاعر ایران چه کسی است.می گویم از بین زنده ها دکتر شفیعی کدکنی .می پرسد بعد از او ... مدتی فکر می کنم و جونابی پیدا نمی کنم.دخترم می پرسد یعنی کسی نیست.می گویم چرا ....هستند و خواهند بود اگر
شرایط مهیا باشد .بگذار کمی بزرگتر شوی منظورم را بهتر خواهی فهمید
2
راستی چه اتفاق افتاده که خزان روزگار یکایک گلهای باغ ادب را پژمرده می کند و جایشان متاسفانه پر نمی شود گویی این خطه قبلا شکوفای چنان مشامش از سموم تنگ چشمی ها و سختگیری های ارباب قدرت آزرده شده که ساقه هایش نازا شده اند و جوانه نمی زنند.
بی تردید سوای سلب تریبون و فضا برای فعالیت ، و لغو انتشار روزنامه های مستقل و ممیزی وحشتناک ، عسرت و تحدید مالی هم مزید بر علت می شود.شرایط سخت معیشت که اسباب رنج و مشقت امثال مرحوم اخوان و احمد شاملو و.... بود قطعا در کم فروغ کردن چراغ طبع این مشاهیر بی بدیل دخیل بود.
چرا باید امثال سادات اشکوری ها بدلیل فقر مالی مجبور به فروش کتابخانه شخصی شان شوند.چرا باید امثال خشایار دیهیم ها دستمزد ترجمه شان از دستمزد ابدارچی روزنامه کمتر باشد.
3
این رویه به نظر بنده حقیر بدون پیش زمینه و برنامه ریزی نیست. که اگر صاحب طبع و استعدادی اگر باشد یا تبدیل به بلندگوی ارباب قدرت شود و یا چندان در مضیق معیشت بماند که نای حرف زدن نداشته باشد.
وقتی بنا بر انحصار طلبی باشد ساز مخالف تحمل نمی شود .تبعات آن عقیم شدن فرهنگ و مسکنت فرهنگیست.که باعث اضمحلال ملیت می شود و لاغیر
و باز مرداد است
و باز ماه نفسگیر و داغ دلتنگیست
و باز بین غم و قلب من هماهنگیست.
چه روزهای ملالآور غمانگیزی!
چهقدر دلگیرم!
چهقدر هم تنها!
نمانده هیچکسی همدمم جز آیینه
شریک دائم افسوسهای دیرینه.
دلم برای رفیقی که مهربان باشد
چهقدر تنگ شده!
برای همنظری هوشیار و ژرفنگر
و اهل همدردی
که حس و حال من خسته را بفهمد خوب
و خوب درک کند معنی ملالم را
خیالباف نباشد
و آرزوپرداز
به من دروغ نگوید که زندگی زیباست
امید واهی دلخوشکنک به من ندهد
که تا شقایق هست
ادامه باید داد
به زندگی کردن.
نشسته در ته بنبست یأس پابسته
و از اسارت در بند رنج دلخسته
به آینه گفتم: رفیق! چیست راه نجات؟
کشید آه و به من گفت: نیست راه نجات.
در سال ١٣١٩ عبدالحسین نوشین نمایشنامهی اتللو، اثر ویلیام شکسپییر را به فارسی ترجمه کرد. در این سال او و نیما در تحریریهی مجلهی "موسیقی" همکار بودند و رابطهای دوستانه داشتند. نوشین از نیما خواهش کرد که ترانهای از این نمایشنامه را که دزدمونا، در صحنهی اول پردهی پنجم، در واپسین شب زندگی، در اتاقش، برای خدمتکارش، امیلیا، میخواند، در قالب قطعهای منظوم تنظیم کند. نیما هم این کار را کرد و حاصل کار قطعهی منظوم "ای عاشق فسرده" بود که در کتاب "اتللو" با ترجمهی نوشین، چاپ شد. سالها بعد هم در مجموعهی شعرهای نیما منتشر شد. اینک ترجمهی نیما از این ترانه و چند جمله از متن نمایشنامه با ترجمهی نوشین که به آن مربوط است:
دزدمونا: مادرم کنیرکی داشت باربارانام که عاشق بود. معشوقش دیوانه شد و او را ترک کرد. کنیزک سرودی یاد داشت مناسب حال خود که همیشه، حتا دم مردن هم، آن را میخواند. امشب این سرود هرلحظه به یادم میآید.
...
[دزدمونا میخواند.]
بر پای بید سبز نشسته تمام روز
افکنده سر فرود، چنان شاخههای بید
بود از برای عشق دلآزار خود به سوز
هرکس صدای گریهاش از دور میشنید
ای عاشق فسرده! بخوان زیر بید سبز.
وین دم نهفته در طرفی، آب جویبار
مانند او به گریه صدایش بلندتر
سیل سرشک خونین از چشم او نثار
میکرد در درون دل سنگ هم اثر
ای عاشق فسرده! بخوان زیر بید سبز.
ای بید سبزرنگ نگونسر، محبوب عاشقان!
عشاق را به سایهی کمرنگ تو پناه
او را گناهکار مخوانید، از هر بدم که کرد
بخشیدمش، ندارد آن بینوا گناه
ای عاشق فسرده! بخوان زیر بید سبز.
این ناسپاس عهدشکن را، بدمهر و بیوفا
من میکنم ملامت در دل به هر زمان
او گویدم که از من آموز رفتار عاشقی
بهر حریف دیگر بگشای بازوان
ای عاشق فسرده! بخوان زیر بید سبز. (١)
پیش از نوشین، ابوالقاسمخان ناصرالملک "اتللو" را به فارسی ترجمه کرده بود. نوشین هم ترجمهی او را خوانده و از آن استفاده کرده بود و به این موضوع در مقدمهای که بر ترجمهی "اتللو" نوشته، اشاره کرده است. (٢)
در ترجمهی ناصرالملک، ترانهای که دزدمونا میخواند، چنین ترجمه شده است:
دزدمونا: مادرم کنیزکی داشت باربارانام که عاشق بود. معشوقش دیوانه درآمد و ترک او گفت. او سرودی یاد داشت- سرود بید مولّه که قدیم بود اما مناسب حال او. هنگام مردن آن را میخواند. امشب این آواز از خاطرم بیرون نمیرود و بیاختیار میخواهم سرم را به یک سو خم کنم و مانند باربارای بیچاره بخوانم.
...
[دزدمونا میخواند.]
دختری بیچاره زیر سپیدار نشسته، آه بر میآورد.
همه بسرایید بید سبز مولّه را.
دست بر سینه و سر بر زانو
بسرایید بید مولّه واله واله.
چشمهی سرد نزدیک او روان بود و نالهاش را زمزمه میکرد
بسرایید بید موّله واله واله.
اشکهای شوری میریخت و سنگ را نرم میکرد
بسرایید بید مولّه واله واله.
همه بسرایید بید سبز را که شاخهاش تاج من گردد
کسی او را نکوهش نکند. سرگرانی او را هم خوش دارم.
معشوق خود را بیوفا گفتم اما بشنو او چه گفت
بسراید بید مولّه واله واله.
اگر من دنبال زن دیگر بروم تو به آغوش مرد دیگر خواهی رفت. (٢)
[مولّه به معنی واله سازنده و شیفته کننده است- بید مولّه هم یعنی بید مجنون.]
سالها پس از این دو ترجمه، علاءالدین پازارگادی، بار دیگر اتللوی شکسپییر را ترجمه کرد. در ترجمهی او، ترانهای که دزدمونا میخواند، چنین ترجمه شده است:
دزدمونا: مادرم خدمتکاری به نام باربارا داشت که عاشق بود. مردی که محبوب او بود، دیوانه شد و او را ترک کرد. آن دختر آهنگی به نام "بید مجنون" میخواند که ترانهای قدیمی بود، ولی سرنوشت او را خوب بیان میکرد، و در حال مرگ آن را میخواند. امشب این ترانه از ذهن من دور نمیشود، ولی کار فراوانی در پیش است و وقت آن نیست که سرم را به یک طرف خم کنم و چون باربارای بیچاره ترانه بخوانم. خوب، خواهش میکنم زود باش.
...
[دزدمونا میخواند.]
دزدمونا: موجود بیچاره در کنار افرا نشسته بود و آه میکشید.
همه ترانهی بیدمجنون را بخوانید.
دست بر سینه و سر بر زانو نهاده بود.
ترانهی بیدمجنون، بید مجنون را بخوانید.
جویبار، سرخوش، از کنار او میگذشت و زمزمه میکرد:
ترانهی بید مجنون، بید مجنون را بخوانید.
اشکهای شور از دیدگانش میغلتید و سنگ را نرم میساخت.
ترانهی بید مجنون، بید مجنون را بخوانید.
ترانه بخوانید تا بید مجنون تاج گل من شود.
نباید او را سرزنش کرد. تحقیر او را میپذیرم.
من عشق خود را عشقی نادرست خواندم، ولی او پس از آن چه گفت؟
ترانهی بید مجنون، بید مجنون را بخوانید.
اگر من اظهار عشق به زنان دیگری کنم تو با مردان دیگری خواهی آرمید. (٤)
□
(١) - اتللو- ویلیام شکسپییر- عبدالحسین نوشین- امیرکبیر- ١٣٥٧- ص ١١٢ و ص ١١٣
(٢) - منبع پیشین- ص ٣
(٣)- داستان غمانگیز اتللوی مغربی- ویلیام شکسپییر- ترجمهی ابوالقاسمخان ناصرالملک- انتشارات نیما- اصفهان ١٣٦٤- ص ٩٨ و ص ٩٩
(٤) - مجموعهی آثار نمایشی ویلیام شکسپییر- جلد دوم- ترجمهی علاءالدین پازارگادی- سروش- تهران ١٣٧٨- ص ١٢٠٥